X
تبلیغات
فلسفه رسانه های جمعی
به نام خدا

سیمای زن در ادبیات داستانی ایران:زن در آثار  زویاپیرزاد(چراغ ها را من خاموش می کنم ، عادت می کنیم)

 

 "نقش تعین کننده ای که ارتباطات در زندگی انسان کنونی ایفا میکند ، تا جایی است که برخی از پژوهشگران علوم اجتماعی ، به ویژه آنهایی که در زمینه های مربوط به ارتباطات اجتماعی مطالعه می کنند، ترجیح می دهند به جای بیان « عصر اتم» که معمولاً دیگر محققین برای توصیف زمان ما به کار می برند ، از عصر ارتباطات سخن بگویند."

                                                                                             " آنتونی اسمیت"

چکیده

 ارتباطات یک رکن اساسی جوامع انسانی است و به تبع آن وسایل مورد استفاده در این روابط هم مهم هستند . رمان به عنوان یک وسیله ارتباطی موضوع بررسی من در این مقاله  است .و برای انجام این تحقیق نقش زن در کتابهای زویا پیرزاد بررسی کرده ام که تکیه ام اصلی ام روی دو کتاب این نویسنده با عنوان "من چراغ ها را خاموش می کنم "و "عادت می کنیم " می باشد  و نقش و جایگاهی که زن را در این دو کتاب دارد را بررسی می کنم. و همچنين توضيح مختصري در رابطه با كتاب سووشون  نوشته سيمين دانشور  كه به نظرم در رابطه با موضوع اين مقاله است مي دهم .

 

مقدمه

امروزه وسایل ارتباط جمعی جزء لاینفک زندگی شده ونقش آنها در زندگی فردی و اجتماعی انسانها و جوامع انکار نا پذیر است. رشد وپیشرفت ملت ها و همچنین عقب ماندگی آنان به میزان گسترده ای وابسته به این امر است واغراق آمیز نیست اگر گفته شود که ارتباطات از جمله شاخصهای مهم توسعه ی هر کشور است وبر خورداری کشورها از وسایل ارتباط جمعی وفن اوری ارتباطی می تواند بیانگر توسعه ویا توسعه نیافتگی آن کشور محسوب شود. ارتباط از نظر لغوی واژه ای است عربی به معنی پیوند دادن ، پیوستگی و رابطه.
از نظر اصطلاحی طبق نظریه آقای ادوین ابری در معنی عام عبارت از فن انتقال اطلاعات ،افکارو رفتارهای انسانی از یک شخص به شخص دیگراست .
انجمن بین المللی تحقیقات ارتباط جمعی : منظور از ارتباط روزنامه ها ، نشریات ، مجلات ، کتب، رادیو ، تلویزیون و سایر وسایل ارتباطی همانند تلگراف و کابلهای زیر دریایی می باشد .
ارتباط ، چگونگی تولید و توزیع کالاها و خدمات مختلفی را که وسایل و فعالیت های فوق به عهده دارند بیان می نماید .
چالزکولی : ارتباط ساز و کاری است که در خلال آن روابط انسانها برقرار شده و بسط می یابد و تمامی مظاهر فکری و وسایل انتقال و حذف آنها در مکان و زمان بر پایه این ساز و کار توسعه می یابد .
میکی اسمیت : ارتباط یعنی فراگرد انتقال اطلاعات ، احساسات ، حافظه و افکار در میان مردم .

تعریف ارتباط جمعی :
عبارتست از رساندن اطلاعات ، انتقال اندیشه ها ، ایده ها و برداشت ها به عده زیادی از انسانها در یک زمان بدون در نظر گرفتن مکان و مرزهای جغرافیایی...

آثار وسائل ارتباط جمعی بر جامعه :
1 – ایجاد انگیزه ها و نگرشهای مثبت و منفی در جامعه
2 – ایجاد و رشد رفتارهای مقبول و غیر مقبول اجتماعی
3 – افزایش یا کاهش مشروعیت های سیاسی حکومتها در دنیا
4 – ایجاد هماهنگی یا از هم گسیختگی فکری در جامعه و پی ریزی افکار عمومی

با توجه به مقدماتی که گفتم با در نظر گرفتن آثار و پیامدهای وسایل ارتباط جمعی می خواهم به بررسی رمان به عنوان نوعی از وسایل ارتباط جمعی ، که در جامعه ایران طرفداران زیادی هم دارد بپردازم در ابتدا تعاریفی از رمان و تاریخچه آن بیان می کنم و سپس با توجه به محوریت زن در کتابهای زویا پیرزاد به بررسی دو کتاب این نویسنده می پردازم و بعد مقایسه ای اجمالی بین کتاب سووشون سیمین دانشور و من چراغ ها را خاموش می کنم زویا پیرزاد انجام می دهم .  


رمان چیست؟

رُمان (صورت انگلیسی این کلمه، "Novel"، از کلمهٔ فرانسوی "Nouvelle" (به‌معنای «جدید») گرفته شده‌است) به متنی طولانی و ساختگی گفته می‌شود که به نثر نوشته می‌شود. در قرن هجدهم کلمهٔ «رمان» بیشتر برای اشاره به قصه‌های کوتاه در مورد عشق و توطئه به کار می‌رفت. در ۲۰۰ سال اخیر رمان تبدیل به یکی از مهم‌ترین اشکال ادبی شده‌است.
کلمهٔ «رمان» از زبان آلمانی وارد زبان فارسی شده‌است. رمان در فارسی قالب ادبی مدرنی به شمار می‌رود.گرچه رمان ،امروزه يكی از پرطرفدارترين ژانرهای ادبی درجهان است، چرا گفته ميشود كه آن،ژانری فاقد تئوری ادبی است؟ آيا رمان دن كيشوت آنطور كه تاكنون گفته ميشد، اولين رمان مدرن درغرب است يااينكه ميتوان عناصر روايتی رادرادبيات شفاهی و كتبی فرهنگ های باستان ازجمله: در ايران، هند، چين،عربستان،ژاپن و يونان نيز يافت؟

 

 رمان نویسی و تاریخچه رمان

رمان مهم ترین و معروف ترین شکل تبلور یافته ادبی روزگار ماست. معمولاً گفته می شود رمان با "دن کیشوت" اثر سروانتس (نویسنده اسپانیایی 1547-1616) در خلال سال های 1605 تا 1615 تولد یافته است و با رمان "شاهزاده خانم کلو" نوشته مادام دولافایت (1634-1693) و رمان های آلن رنه لوساژ (1668-1747) فرانسوی به خصوص با اثر مشهورش "ژیل بلاس" پی ریزی شد و با رمان های نویسندگانی چون دانیل دفو (1660-1731) و ساموئل ریچاردسن (1689-1761) و هنری فیلدینگ (1707-1754) نویسندگان انگلیسی و والتر اسکات (1771-1832) نویسنده اسکاتلندی را به تحول گذاشت.

پیش از "دن کیشوت" اثری در چنین قالب هنری در ادبیات جهان پیدا نمی شود. پیش از این کتاب، حماسه های منثور و منظوم و لطیفه ها و حکایت هایی بر سبیل تمثیل، قصه های عامیانه و اساطیر و افسانه های خدایان بسیاری چون ایلیاد و ادیسه هومر و رمانس ها موجود بود که از نظر معنا و کیفیت ساختاری با رمان به مفهوم امروزی آن تفاوت بسیار داشت.


ویلیام هزلیت متقد و مقاله نویس انگلیسی در قرن نوزده، رمان را چنین تعریف کرده است:

رمان، داستانی است که براساس تقلیدی نزدیک به واقعیت، از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده باشد و به نحوی از انحاء شالوده جامعه را در خود تصویر و منعکس کند.
تصویر
تعریفی است کلی که داستان کوتاه را نیز در برمی گیرد و بیشتر بر رمان های واقع گرا قابل تطبیق است، مثل رمان های "چشم هایش"، "سووشون"، "همسایه ها" و "شوهر آهو خانم" زیرا عناصر تشکیل دهنده آنها از وقایع شبیه زندگی واقعی گرفته شده و محیط اجتماعی شخصیت های داستان نیز در آنها تصویر شده است.

اما بر رمان های تمثیلی و نمادین و سوررئالیستی قابل تطبیق نیست، مثلاً با رمان های "شازده کوچولو" سنت اگزوپری (نویسنده فرانسوی 1900-1944) و "قصر" کافکا و "بوف کور" هدایت و "یکلیا و تنهایی او" تقی مدرسی کاملاً مطابقت ندارد. چه این رمان ها براساس تقلیدی نزدیک و به واقعیت از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده اند و تصویری از جامعه واقعی نیز به دست نمی دهند، بلکه شخصیت های رمان، مخلوق ذهن نویسنده است و وقایع و فضا و رنگ حاکم بر محیط داستان جنبه تمثیلی و نمادگرایانه و سوررئالیستی دارد.

تعریف های دیگری که برای رمان عنوان کرده اند هر کدام بر نوعی از رمان قابل تطبیق است و بر نوع دیگر نیست، از این رو من تنها به یکی دو تعریف اکتفا نکرده ام و چند تعریف را که از دایره المعارف ها و فرهنگ های اصطلاحات ادبی معتبر برداشته ام در اینجا می آورم. این تعریف ها هر کدام نوعی از رمان را در بر می گیرد و هیچ کدام حرف آخر را نمی زند، به اصطلاح جامع و مانع نیست.
تصویر

 

فقدان سختگيری لازم نسبت به رمان نويسی، امكان تنوع ساختار داستانسرايی،وجود موضوعات، مواد و سبك های دلخواه، انتظارات مختلف خواننده، اهداف رنگارنگ و غيره موجب شد كه انواع و اقسام رمان و رمان نويسان در ادبيات جهان بوجود آيند.

پيرامون ريشه آن بايد يادآوری نمود كه رمان واژه ای است فرانسوی از زبانهای رمانی. درقرن ۱۳ درفرانسه داستانی كه به زبان عاميانه،و نه به زبان رسمی دولت و كليسا يعنی زبان لاتين بود،رمان نام گرفت. پيش از آن در قرن ۱۲ ميلادی هر متنی كه بزبان عاميانه نوشته ميشد، نيز رمان نام داشت.

درباره تعريف رمان گفته ميشود كه آن، نثری است روايتی و طويل، يا داستان روايتی و بلندی كه درآن قهرمان در رابطه با جامعه، محيط اطراف يا دوره زمانی خاصی مطرح ميشود، يا اينكه اگر مقطعی طولانی از زندگی يك شخص يا يك نسل در رابطه با شرايط مشروط تاريخی و متنوع زمانی او مطرح گردد. در رمان اغلب قهرمان داستان در ماجرايی ادبی-خيالی-ساختگی مطرح ميشود.يعنی شرايط خاص و منحصر بفرد قهرمان رمان در شرايط عام و جهانی مطرح ميگردد. در رمان  نه حوادث و اعمال منفرد انسان،بلكه روابط آنها با يكدير مهم است.

رمان در آغاز، رسانه ای سرگرم كننده يا آموزشی ميان قشر مرفه و دربار بود. ولی آن،بعدها شكل هنری و استتيك بخود گرفت. رمان  ممكن است نقش ها، هدفها و انگيزههای گوناگونی داشته باشد، ازجمله: سرگرم كننده، آموزشی، تجزيه و تحليلی، شرح و توصيف و يا از نظر جامعه شناسی بايد انتظارات و سليقه های مختلف و گاه متضاد را جوابگو باشد.تنوع محتوا، فرم، سبك، هدف، حجم، و موضوع باعث گرديد كه تعريف خاص و هماهنگی تاكنون از رمان نشود. و چون رمان  نه در دوره باستان و نه در دوره رنسانس و باروك جدی گرفته نشد، تئوريزه كردن آن نيز قرنها به تاخير افتاد، گرجه رمان از حماسه سرايی و روايت ريشه گرفت. اولين بار در قرن ۱۶ در ايتاليا كوششهايی شد تا برای آن تئوری و زيباشناسی فلسفی بيابند. رمان خلاف حماسه سعی ميكند به شرايط و عليت حادثه بپردازد و خلاف نوول به شرايط فرد در رابطه با جامعه يا تاريخ يا زمان بپردازد.

درآغاز، رمان مدرن را ماجرايی خيالی-عشقی تعريف نمودند. ولی زمانيكه در اواخر قرن ۱۷ بورژوازی به اهميت و نياز آن پی برد، كوشش نمود تا تئوريسين های ادبی را نيز برای رمان تشويق كند. از آنجمله: ژان پاول در كتاب “ دبستان استتيك“، زولا در كتاب “رمان آزمايشی “، شلگل در كتاب “ نامه ای پيرامون رمان “، و گوته در كتاب “ سالهای آموزشی ويلهلم مايستر“ نخستين كوششهای نظری پيرامون رمان راآغاز نمودند. غير از آن، از زمان شلينگ و شوپنهاور فيلسوفانی نيز مانند هگل سراغ تئوری رمان رفتند و كوشش كردند تا چهارچوبی نظری برای فلسفه رمان بيابند. ولی مهمترين و مشهورترين نظريه پرداز رمان، جرج لوكاچ در قرن بيستم بود.

درباره تاريخ رمان ميتوان گفت كه ادبيات غرب و يونان زير تاثير شكلی از ادبيات روايتی و حماسی شرق قرار گرفت. چون در كشورهای خاورميانه و شرق دور، داستانهای روايتی-عشقی و سفرنامه ای وجود داشت. هرودت بعضی از آثار تاريخی اش را به سبك رمان نوشت. و رمانی با عنوان اسكندر، ۲۰۰ سال پيش از ميلاد بنوبه خود، روی بخش مهمی از ادبيات شرق تاثير نمود.يونانيها در ۴۰۰ سال پيش از ميلاد رمانی با عنوان “ايرانيان“ نوشتند و رمانی با نام “ بابلی ها“ حدود ۱۷۵ سال قبل از ميلاد توسط يونانيها به ثبت رسيده. در كتاب “اديسه“ هومر ميتوان عناصر رمانی و روايتی نيز تشخيص داد.به ادعای مورخين ادبيات،در سدههای ميانه غرب، غير از حماسه های قهرمانی، رمانی نوشته نشد. در اسپانيا رمانهای شواليه ای و سواركاران جنگجو طرفدار زيادی يافت تا اينكه سروانتس در سال ۱۶۰۵رمان دن كيشوت را نوشت.اودر اين رمان به تمسخر حاكميت و دربار و رمانهای شواليه ای مورد علاقه شان پرداخت.

رمانتيكها نيز در اين دوره رمانهايی پيرامون زندگی پر درد و رنج هنرمندان خلق نمودند.سرانجام با اختراع صنعت چاپ، رمان  در قرن ۱۵ و ۱۶ اشاعه فراوان يافت. موضوعات شرقی، عقايد باستانی، خاطرات سفرنامه ای، بخش مهمی از رمان در غرب شدند. بورژوازی جوان در پايان قرن ۱۷ علاقه وافری به مطالعه رمان  نشان داد. بدين سبب رمان قهرمانی و درباری جای خود را به رمان اتوبيوگرافيك و زندگی نامه ای داد. بدين طريق بورژوازی كوشيد با كمك رمان به اهداف: آموزشی، تفريحی، روشنگری، فلسفی، روانشناسی و غيره خود برسد. روسو، دفو، ريچاردسن، از جمله رمان  نويسان اين دوره هستند.

درباره امكانات رمان نويسی ميتوان گفت كه رمان  ممكن است از نظر فرم با ضمير شخصی “من“ يا “او“ يا بصورت رمان : نامه ای، رمان  وقايع نگاری،يا رمانی بر اساس يادداشتهای روزانه، نوشته گردد. و از نظر محتوا رمان  ممكن است: طنز آميز، تربيتی، روانشناسانه،آموزشی، ماجراجويان،تاريخی، اجتمايی، جنگی، پليسی، صلحجو يانه، وطنی-ولايتی، عشقی،جهانی، علمی-خيالی، مسافرتی، بحری-دريايی، احساساتی، مذهبی، آخرالزمانی!، دهقانی، شهری، خانوادگی، سياسی، اوتوپيستی، زناشويی، هنری، سرگرم كننده، تجربه گرايانه، چاپلوسانه، انقلابی، اصلاحگرايانه، ترويجی-تبليغی، و غيره باشد.يا اينكه رمان ممكن است با توجه به قشر خواننده، يعنی برای: زنان، جوانان، مبارزين،مذهبيون و غيره نوشته شود.  رمان  مدرن غرب زير تاثر رمان نويسانی همچون: پروست، ژيد، جويس، قرار گرفت. در آمريكا: فاكنر، اشتاين بك، توماس وولف، همينگوی، دسپاسوس، مورد تقليد رمان  نويسان جوان قرار گرفتند. در انگليس ويرجينيا ولف مشهور گرديد. در آلمان سبكهای: توماس مان، هرمان هسه، كافكا، دوبلين، موزيل، مورد توجه قرار گرقت. و از نظر ديگر: پروست، ژيد، جويس، دسپاسوس، وولف، موزيل، كوشش نمودند تا به انحلال فرم قبلی رمان بپردازند.

رمان تاريخی دهها سال تحت تاثير رمان نويس انگليسی، يعنی والتر اسكات بود. ازجمله نمايندگان رمان رئاليسم اجتمايی از سال ۱۸۳۰ به بعد: فونتان در آلمان، بالزاك، استاندال، فلوبر، در فرانسه. و ديكنز، اليوت، در انگليس هستند. دوبلين و كافكا از پيشگامان رمان اكسپرسيونيستی بودند. مشهورتريت رمان نويسان آلمانی زبان، بعد از جنگ جهانی دوم: گراس، بل، والسر، لينز، هندكه،و فريش، هستند. در آلمان شرقی، دو زن بنامهای: آنا زگر، كريستا ولف، و دو مرد بنامهای: هرمان كانت، اشتفان هاين، رمانهايی در مكتب رئاليسم سوسياليستی به تحرير درآوردند. سرانجام جهان سوم نيز تكانی بخود داد و نويسندگان كشورهای آمريكای لاتين در قرن ۲۰ بدليل پرداختن استتيك و اخلاقی به موضوع فقر و بی عدالتی اجتمايی در رمانهای خود مشهوريت جهانی يافتند. اهل نظر رمانهای دو نويسنده آلمانی بنام: شوايشل و ويرس در اواخر قرن ۱۹ را، رمانهای سوسياليستی بحساب می آورند. زايش رمان رئاليسم سوسياليستی رابا رمان “مادر“ ماكسيم گوركی در سال ۱۹۰۶ همزمان ميدانند.

 

رمان در فرهنگ های مختلف


در فرهنگ کوچک انگلیسی اکسفورد، رمان چنین تعریف شده است:

روایت منثور داستانی با طول شایان توجه که در آن شخصیت ها و اعمال که نماینده زندگی واقعی اند با پیرنگی که کمابیش پیچیدهاست، تصویر شده اند.

در فرهنگ و بستر چنین آمده:

روایت منثور خلاقه ای که معمولاً طولانی و پیچیده است و با تجربه انسانی همراه با تخیل سروکار دارد و از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیت ها در صحنه مشخصی شرکت دارند.

در فرهنگ پیشرفته لرنر می خوانیم:

کتابی طولانی داستانی درباره شخصیت های خیالی یا تاریخی، مثل رمان های جین اوستین.

در فرهنگ کاسل:

روایت منثور داستانی که طول آن بتواند کتابی تشکیل بدهد و شخصیت ها و وضعیت موقعیت های زندگی واقعی را تصویر کند.

فرهنگ قرن بیستم چامبرس:

روایت منثور داستانی که نشان دهنده تصویر زندگی واقعی، مخصوصاً تصویر بحران های عاطفی در پیشینه زندگی مردان و زنان است.

فرهنگ لوین:

روایت منثور داستانی که سروکارش با ماجراها و احساسات آدم های خیالی و تصوری است به این منظور که از طریق توصیف عمل و فکر، گوناگونی های زندگی و شخصیت آدمی را تصویر کند.

فرهنگ زبان انگلیسی آمریکایی هری تج:

روایت منثور داستانی به نسبت طولانی که نوعاً دارای پیرنگی است که با اعمال و گفتار و افکار شخصیت ها گسترش داده می شود.

فرهنگ جهانی زبان انگلیسی ویلد:

روایت داستانی (معمولاً نثر) با طول قابل توجه که افراد بشر و اعمال و ماجراها و شور و سوداهایشان را نشان می دهد و گوناگونی های شخصیت های انسانی را مرتبط با زندگی به نمایش می گذارد.

سرانجام در فرهنگ اصطلاحات ادبی هاری شارمان چنین تعریف شده:

روایت منثور داستانی طولانی که شخصیت ها و حضورشان را در سازمان بندی مرتبی از وقایع و صحنه ها تصویر کند. اثری داستانی که کمتر از 30 تا 40 هزار کلمه داشته باشد، غالباً به عنوان قصه، داستان کوتاه، داستان بلند یا ناولت محسوب می شود اما رمان حداکثری برای طول و اندازه واقعی خود ندارد. هر رمان شرح و نقلی است از زندگی هر رمان متضمن کشمکش، شخصیت ها، عمل، صحنه، پیرنگ و درونمایه است.

 

 

درباره نويسنده                  

زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوتی خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد. زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا....

آثار: در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به نامهاى زير به چاپ رساند: " مثل همه عصرها" ، "طعم گس خرمالو" و "یک روز مانده به عید پاک" رمان اخير او: "چراغها را من خاموش مي كنم " 1380زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا

                               

عادت می کنیم ....                       

شخصیت محوری رمان عادت می‌کنیم، زنی به نام «آرزو صارم» است که بنگاه معاملاتی ملکی دارد. داستان از زاویه‌ی دید آرزو و از دریچه‌ی سوم‌شخص روایت می‌شود. آرزو باید بنگاه پدر را پس از مرگ پدر بگرداند و نه تنها بدهی‌های پدر را پس بدهد، بلکه از پس خرج‌های اشرافی مادر (ماه‌منیر) و دخترش(آیه) برآید و دم فروبندد تا به خسیس بودن متهم نشود. وی با دخترش «آیه» مستقل از مادر زندگی می‌کند و در زمینه‌ی کار، زن موفقی است. یکی از مشتریان‌اش، «سهراب زرجو»، به آرزو علاقه نشان می‌دهد و قصد ازدواج با او را دارد. آرزو نیز به وی علاقمند می‌شود و برخلاف نظر اطرافیانش درصدد است که با وی ازدواج کند. «حمید»، پسرخاله و همسر سابقش، در فرانسه به سر می‌برد و آیه‌ی‌ نوزده‌ساله،‌ دختر مشترک آرزو و حمید نیز در صدد است که به فرانسه برود. «ماه‌منیر» مانند نوه‌اش لوس و ننر است. وی تنها در فکر زرق و برق و ادای اشراف را درآوردن است و نازیدن به عنوان‌های «دکتر» و «مهندس» و ظرف‌های نقره و بلور. ماه‌منیر برای دخترش آرزو، به اصطلاح مادری نکرده و حال برای نوه‌اش کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده است. آیه هرچه بخواهد به‌دست می‌آورد و آنقدر نازک‌نارنجی است که نه دست به سیاه‌ و سفید می‌زند و نه تحمل شنیدن پاسخ منفی دارد. تارنمای شخصی برای خودش درست کرده و در آن از محدودیت‌هایی که مادر برایش ایجاد می‌کند می‌نویسد و زبان به شکوه می‌گشاید. مثلا از این‌که مادر از غذا و رفت و آمدش می‌پرسد. فکر می‌کند که مادر به خاطر او باید از پدرش طلاق نمی‌گرفت و انتظار دارد به خاطر او با مرد دیگری ازدواج نکند. دوست و همکار آرزو، «شیرین» نیز با ازدواج آرزو مخالف است، ازدواج را خریت زن می‌داند و علیه تمام مردها حرف می‌زند، چراکه خود تجربه‌ی تلخی در عرصه‌ی ازدواج دارد. ماه‌منیر نیز مخالف این ازدواج است، چراکه داماد سابقش خواهرزاده‌اش بوده. داماد جدید عنوان مهندس و دکتر ندارد و این هم مزیدی بر علت است.

پیرنگ داستان :داستان، به ازدواج مجدد زنی حدوداً چهل‌ساله (آرزو) می‌پردازد که با وجود از سرگذراندن یک طلاق و داشتن دختری نوزده‌ساله و برخورداری از استقلال مالی به مردی علاقمند می‌شود و قصد ازدواج دارد، اما با مخالفت‌ خانواده (مادر و دخترش) و دوستش (شیرین) روبه‌رو می‌شود. دودل می‌شود اما سرانجام تصمیم به ازدواج می‌گیرد.

پیام داستان :(اگر زنان، علیه مردان حرف می‌زنند و یا درصدد ازدواج نیستند، به خاطر تجربیات تلخ‌شان است (به‌هم‌خوردن ازدواج شیرین و طلاق آرزو)، اما تجربه‌های مثبت در این داستان، پوچی و شعاری بودن این حرف‌ها را نشان می‌دهد. پیدا شدن مردی استثنایی (سهراب) در زندگی آرزو و نیز تماس تلفنی نامزد شیرین در پایان داستان نشان از علاقه‌ی قلبی این زنان به کانون زناشویی دارد.

نام کتاب: عادت می‌کنیم، واکنش آرزو در برابر «دعوا، دلخوری و زخم زبان» و «ناز کشیدن برای آشتی»(**ص263) در مقابل ماه‌منیر و آیه است. آرزو به خود می‌گوید: «شاید خودم عادت کنم. باید عادت کنم» و در واقع با این اندیشه تصمیم مقاومت در برابر خانواده و ازدواج با سهراب را می‌گیرد و به تقابل پایان می‌بخشد.

به نظر می‌رسد حتی طراحی جلد کتاب با مضمون داستان هم‌خوانی دارد. گرافيکی ساده و گويا با رنگ‌بندی مناسب. نوشته‌ی پشت جلد کتاب تعبير موجزی را از داستان ارائه می‌دهد: «داستان زندگی سه نسل زن در تهران اين روزها».

کنش و بازتاب شخصیت‌ها: آرزو دوبار در زندگی‌اش به طور مستقل تصمیم گرفته است. یک‌بار زمانی که با آیه از فرانسه به ایران بازگشته و تصمیم گرفته است مستقل از پدر و مادر زندگی کند. بار دوم پس از فوت پدر، هنگامی که به میزان بدهی‌های پدرش پی می‌برد و تصمیم می‌گیرد که بنگاه معاملاتی او را سرپا نگه دارد. حال برای ازدواج با سهراب درصدد است که مستقلاً تصمیم بگیرد. برای ازدواج نخست‌اش، خودش تصمیم نگرفته و تصمیم مادرش را پذیرفته است.

از سوی دیگر سهراب، همسر آینده‌ی آرزو، مردی استثنایی‌ نشان داده می‌شود که به قهرمانی افسانه‌ای می‌ماند که نشانه‌های مدرن جای زور و شمشیرش را گرفته‌اند. از سهراب چندان چیزی نمی‌دانیم، به‌جز آن‌که در فرانسه در رشته‌ی پزشکی تحصیل کرده و یک‌سال پیش از پایان تحصیل به ایران بازگشته است. جدّاندرجدّ او تاجر قفل و کلید بوده‌اند. در تمام داستان حتی یک حرکت یا سخن منفی از این قهرمان که قرار است همسر شخصیت اصلی داستان شود نمی‌بینیم. شخصیتی که تنها خوب باشد و هیچ عیب و ایرادی در خصایص و کُنش‌اش نباشد، شخصیتی کلیشه‌ای و یک‌بعدی است. وی حتی از چین و چروک زیر چشم و موی سفید زن خوشش می‌آید و آن را با شراب کهنه مقایسه می‌کند. آرزو را درک می‌کند، به حرف‌هایش گوش می‌دهد و هنوز آرزو دهان باز نکرده، حرف‌های او را می‌داند. در کار خانه همراه زن است و در ضمن خیلی هم دست و دل‌باز است. به آرزو و نیز به هرکس که بتواند کمک می‌کند و جز نیکی، از او به کسی چیزی نمی‌رسد. آرزو نیز خیلی خیّر است. رئیس‌بازی در نمی‌آورد و به زیردستانش کمک می‌کند. برخلاف مادر بورژوامآب و دختر لوس‌اش که آینه‌ی مادربزرگ‌اش است، زحمتکش است، اهل قر و فر نیست، همواره به دیگران اندیشیده است و تنها در مورد ازدواج با سهراب به خود می‌اندیشد. سهراب تحصیل‌کرده و با فرهنگ است و از همه‌چیز سررشته دارد و خلاصه هیچ چیز کم ندارد و برعکس دیگران که برای آرزو تصمیم می‌گیرند، او به آرزو می‌گوید که برای ازدواج عجله نکند و وقت بگذارد.    

زن اول، آرزو

اين رمان از همان صفحه‌ی اول شما را درگير روزمرگی‌های زندگی يک زن نان‌آور می‌کند البته نه آن زن نان‌آور کليشه‌ای که هميشه تلخ‌ترين اتفاق‌های سرنوشت يعنی شوهر معتاد و پدر کج‌خلق و بی‌بضاعت دچارش شده‌اند، بلکه زنی امروزی در موقعيت‌های امروزی، با مشکلات جورواجور فکری و معيشتی. در واقع او زنی است پرمشغله و گرفتار نه زنی بی‌سرپناه و محتاج.

آرزو مستقل و مدير است که از پس همه‌ی مسئوليت‌هايش به‌خوبی برمی‌آيد. جالب است که پيرزاد هيچ وجه فيمينسيتی‌ای برای آرزو درنظر نگرفته است. درست است که او رياست می‌کند و يک بنگاه را می‌گرداند ولی از اين جهت که قربانی خواست خانواده‌اش است و خود را متعهد به اجرای خرده‌فرمايش‌های مادر و فراهم کردن وسايل آسايش فرزند می‌داند به يک زن تمام عيار ايرانی شبيه است. او هم‌چنين در مواجهه با مرد ايده‌آلش، سهراب زرجو، گوی و ميدان را به او واگذار می‌کند.

زن دوم، آيه

شاهد ديگری بر متفاوت بودن اثر استفاده از عناصری است که برای جوانان طبقه‌ی متوسط شهری موضوعيت دارد، نمونه بارز آن وبلاگ است. پيرزاد به طرز جالبی از اين مؤلفه برای شناساندن شخصيت و افکار آيه، دختر آرزو، استفاده می‌کند. اگر وب‌گرد باشيد و خواننده‌ی پروپاقرص وبلاگ‌های فارسی، نثر اين قسمت از داستان کاملا برای شما مأنوس است و می‌بينيد که نويسنده با مهارت وبلاگ دختر جوانی را نوشته است.

درست است که آيه به‌قول مادرش جوانی است خرده‌بورژوا از نسلی آرمان‌گريز، اما اونيز مانند هم‌نسلانش واقعيت دارد، ناشکيب پرتوقع و البته صادق به خود. جوانانی که برای نداشتن لباس اسکی و اجازه‌ی رفتن به مهمانی احساس کمبود می‌کنند، ولی از رابطه‌ی جديد احساسی پدر يا مادر مجرد‌شان استقبال می‌کنند. به‌عبارتی در پشت ظاهر سطحی‌گرايشان به تعبير متفاوتی از آرمان رسيده‌اند. مثلاً آيه در قمستی از وبلاگش می‌گويد: «خاله شيرين می‌گه مامانم فکر کرده بود با انتخاب بابام اوناسيس و آلن دلون و مارکس رو يه‌جا زده تو رگ. اين سه تا که خاله شيرين می‌گه مال جوونی‌های خودشونه. برای نسل ما می‌شه مثلاً بيل گيتز و براد پيت و ... جای مارکس هم خودتون يه بابايی رو بذارين ...»

زن سوم، ماه‌منير

زويا پيرزاد در حال دريافت لوح تقدير

ماه‌منير مادر آرزو خود را از بازمانده‌های ايل و تبار قاجار می‌داند و علاقه‌ی زيادی به تظاهر به اشرافيت دارد. در جايی درباره‌ی تابلوی رنگ و روغن پرتره‌ی خودش اين‌طور می‌گويد: «به کازاريان گفتم: استاد! چشم‌ها را آبی بکشيد با رنگ‌آميزی اتاقم جور باشد ...» و يا آيه جايی در وبلاگش می‌گويد «شازده خانم مادربزرگمه ... می‌گه نگو بنگاه بگو آژانس! بنگاه شيک نيست.»

شخصيت ماه‌منير مادر آرزو در اين ميان کمی گنگ و سردرگم به نظر می‌آيد. وجود او در اين داستان فقط برای توجيه مشقت‌های فکری آرزو ضروری است مثلاً در جايی آرزو می‌گويد «اگر آجيل مهمانی شازده‌خانم از تواضع و شيرينی‌تر از بی‌بی و شيرينی خشک خانم از نمی‌دانم کجا نباشد، آسمان به زمين آمده است.»

و اما مرد اول و آخر

جناب سهراب زرجو مردی‌ست تمام و کمال. هر صفت پسنديده نام ببريد او دارد. عاشق، عارف‌مسلک، مهربان، پول‌دار، روشن‌فکرماب، اصل و نسب‌دار و خوش‌زبان است. همه غلام حلقه‌به‌گوش او هستند از رستوران‌دار و همکار، همه به طرز نامفهومی به او ارادت خاصی نشان می‌دهند. تحصيلات پزشکی‌اش را در سويس نصفه رها کرده و به ايران بازگشته و به شغل قفل‌سازی که همان شغل پدری و آبا و اجدادی است مشغول است. اين شغل پدری و مغازه در توپ‌خانه بيشتر برای نشان دادن اصالت و تهرانی بودن سهراب زرجو است. از نيمه‌های داستان که حضور سهراب پررنگ‌تر می‌شود قوت فضا‌سازی کم‌رنگ‌تر و حوادث غيرواقعی‌تر می‌شوند، مثل مساعدت‌های بی‌دريغ و بدون‌چشم‌داشت زرجو برای بستری کردن سهراب برادر تهمينه برای ترک اعتياد. که باور شخصيت از طرف خواننده را سخت می‌کند و به تأثيرگذاری اثر لطمه می‌زند.

گرچه که شخصيت زرجو بايد بدون منطق کامل و بی‌نقص توصيف می‌شد تا قابل زنی هم‌چون آرزو باشد اما شکل‌گيری رابطه‌ی بين آن‌ها با ظرافت پرداخته شده است. مخصوصاً فراز انتهايی داستان که آرزو چالش‌های زندگی خود را، از گذشته تا به حال، در يک اتوبوس شرکت واحد و از مسير جلوی بنگاه خود تا ميدان توپ‌خانه (جلوی مغازه‌ی زرجو) مرور می‌کند و به اين نتيجه می‌رسد که ... شايد خودم عادت کنم. بايد عادت کنم ... آرزو راست می‌گويد آخرش به همه چيز عادت می‌کنيم.

 

                             

                                         چراغ ها را من خاموش می کنم ....                                           

رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»، نوشته‌ی زویا پیرزاد، زندگی ارامنه‌ی دهه‌ی چهل شمسی آبادان را به تصویر می‌کشد.

راوی اول شخص داستان زنی سی‌وهشت ساله و خانه‌دار است به نام کلاریس که به همراه همسرش دو دختر دوقلوی دبستانی و پسری در سن بلوغ دارد و البته مادر و خواهرش نیز در زندگی‌اش نقش زیادی دارند.

کلاریس تمام زندگیش به فکر پخت و پز و کارهای خانه و خانواده می‌گذرد که بخش عمده‌ی داستان را دربرمی‌گیرد. داستان و زندگی‌ای بدون ماجرا و به آرامی، تا آنکه مردی به نام امیل با مادر و دخترش با آنان همسایه می‌شود. زن آرام‌آرام به مرد دل می‌بازد و پسر کلاریس نیز به دختر مرد دل می‌دهد.
از شیوه‌ی سخن گفتن خودمانی و برخورد امیل زن فکر می‌کند که مرد نیز به او دل باخته است. مردی که راحتی خود را در گفتگو با کلاریس اینگونه بیان می‌کند: "می‌فهمم چرا همه دلشان می‌خواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت است. [...] انگار آدم سال‌هاست می‌شناسدت." (ص103)*

عشق نگاه نویی به زن می‌بخشد. زن ناگهان به خود می‌آید و می‌بیند که صبح تا شب می‌پزد و می‌شوید و کدبانوی بسیار خوبی است اما تنها با خود حرف می‌زند و هرکاری را به خاطر دیگران انجام می‌دهد. شوهرش با او حرف نمی‌زند، بچه‌اش به چشم غرغرو به او می‌نگرد. خواهر و مادرش مسخره‌اش می‌کنند و دوستش تنها از او کار می‌کشد. (م.ک. ص202)

عصبانی از دست همه راوی از خود می‌پرسد: "چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمی‌پرسید تو چی می‌‌خواهی؟" (ص177)

و یا: "کاش می‌شد به جای همه‌ی این کارها که دوست نداشتم بکنم و باید می‌کردم، لم می‌دادم توی راحتی سبز و می‌فهمیدم مرد قصه‌ی ساردو بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می‌کند." (ص179)
 خواننده تنها باید حدس بزند که کلاریس عاشق شده است، چراکه نویسنده از افکار و احساسات آشکار و پنهان راوی اول شخص داستانش نمی‌نویسد، بلکه به حس‌ها و کُنش‌های سطحی کلاریس بسنده می‌کند.

مرد اما عاشق‌پیشه‌ای است که پیش از وصال مادرش او را با خود برمی‌دارد و به شهر دیگری می‌برد و مرد نیز چون پسرکی که از استقلال بهره‌ای نبرده است، اجازه می‌دهد تا هربار مادرش برای او تصمیم بگیرد. مادری که در داستان نقش جادوگر بدجنس قصه‌ها را دارد و پسرش امیل نیز متاسفانه همچون شخصیت قصه‌ها فاقد فردیت است.

روزی که ملخ‌ها آبادان و گل‌های خانه‌ی کلاریس را به خاک سیاه می‌نشانند، کلاریس به جای شنیدن اظهار عشق امیل از تصمیم ازدواج مرد با زن دیگری اطلاع می‌یابد. اما مادر امیل باز هم همراه با پسر و نوه‌اش بار سفر می‌بندد تا پسرش ازدواج نکند. و کلاریس آرامش از دست رفته‌اش را دوباره بازمی‌یابد و جای ملخ‌های زشت را پروانه‌های زیبا می‌گیرند.

زیباترین صحنه‌ی داستان، یعنی هجوم ملخ‌ها، ویران‌ کردن گل و بوستان و به خاک سیاه نشاندن طبیعت با روال داستان سازگار نیست، چراکه زن معشوقش را از دست می‌دهد، ولی این از دست دادن معشوق به او آرامش می‌بخشد. حتی پسر نوجوان زن نیز که عاشق دختر امیل است، پس از رفتن آنان دل در گرو دخترکی دیگر می‌بندد و بحرانی که از سر نمی‌گذراند هیچ، بلکه به آرامش نیز دست می‌یابد. انگار نه انگار که پسرک نخستین عشقش را از دست داده است. زن به زندگی سنتی خود بازمی‌گردد و آرامش از دست رفته‌ی خود را با رفتن عشق باز می‌یابد. هنگامی‌که چنین آرامشی در پایان داستان به تصویر کشیده می‌شود، دیگر این تصویر خاک سیاه چه ربطی به روال داستان دارد؟ تصویر بوستان ملخ‌زده با سرخوردگی، یأس و بحران هماهنگ‌تر است تا با آرامش و بحرانی که از سر گذشته است. ملخ‌ها با خود بحران کشنده‌ای می‌آورند و پایان‌بخش بحران نیستند، مگر اینکه ملخ‌ها نماد خود عشق باشند.

 

 

                                        

سووشون        

رمان سووشون نوشته‌ی سیمین دانشور در حوالی جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از سوی بیگانگان رخ می‌دهد. داستان تا حدودی جنگ‌های داخلی ایل و عشایر جنوب ایران و نیز دخالت بیگانگان بویژه دولت انگلیس را در منطقه‌ی شيراز به عنوان بخشی از ایران به تصویر می‌کشد. صاحب‌منصبان و مالکان بزرگ ایرانی یا از ترس جان و مال و یا به‌خاطر منافع شخصی خود با بیگانگان هم‌دستی دارند و نه‌تنها به فکر مردم و رعیت نیستند، بلکه با خودشیرینی در برابر بیگانگان و نیز حکام مستبد داخلی نان را نیز از مردم دریغ می‌کنند و اجازه می‌دهند تا گرسنگی و بیماری تا مغز استخوان مردم رسوخ کند.

 

سووشون از مطرح‌ترین رمان‌های دهه‌ی چهل شمسی است، نه تنها از نظر سبک داستان‌نویسی و کشش و شیوایی در نثر، بلکه در تجسم اندیشه و احساس زن ایرانی در جامعه‌ی سنتی و بسته‌ی چندین دهه‌ی گذشته‌ی ایران. نویسنده از شخصیت‌های داستان خوبِ خوب و بدِ بد نمی‌سازد و ما شخصیت مطلقی در این داستان نمی‌بینیم، حتی در شخصیت یوسف، که جانش را در راه رعیتش از دست می‌دهد.

رمان از دید زری در شکل سوم شخص حکایت می‌شود. زری و یوسف دوقلوهای دختری دارند و نیز پسری بزرگ‌تر. داستان با روز عقدکنان دختر حاکم آغاز می‌شود. خانواده‌ی حاکمی که از خودکامگی دست کمی از بیگانگان اشغالگر ندارد. در دوره‌ی گرسنگی و قحطی جنگ جهانی دوم صنف نانوا نان بزرگی به حکمران شیراز هدیه داده. از همان صفحه‌ی نخست داستان برخورد تند یوسف به این تشریفات آغاز می‌شود و زری نیز می‌بیند که همان حرف‌های شوهرش را زیر لب با خود تکرار می‌کند. (م.ک. ص9)

با شدت گرسنگی و بیماری یوسف در برابر بیگانگان فعال‌تر می‌شود و با دوستان عمده‌مالکش هم‌قسم می‌شوند تا نان شهر را تأمین کند و نیز با نمایندگان شورشی عشایر نیز مذاکراتی انجام می‌دهد تا جبهه‌ی آنان را به سود خود عوض کند. در تمام این دید و بازدید‌های سیاسی مردانه‌ی محرمانه، زری تنها برای پذیرایی به اتاق وارد می‌شود و اگر کمی بیشتر پیش مهمانان بماند، شوهر محترمانه عذر زنش را می‌خواهد.
و زری با خود می‌اندیشد: "آنها با هم حرف می‌زدند. با هم شوخی می‌کردند انگار نه انگار که زنی هم کنارشان نشسته. کار او این بود که نمک‌دان جلوشان بگذارد، یا جام‌شان را پر کند..." (ص198)


از سوی دیگر زری نشان می‌دهد که خانواده چطور از او موجودی نرم و ترسو ساخته که به‌خاطر حفظ جان شوهر و آرامش خانواده او نیز در برابر خواست‌های بی‌جای خانواده‌ی حاکم ایستادگی نمی‌کند، چراکه دیگر تنها نیست و خانواده دارد. مدارایی که ابتدا در برابر همسرش آموخته و آنرا با این جملات برای یوسف بازگو می‌کند: "پس بشنو، تو شجاعت مرا از من گرفته‌ای[...] آنقدر با تو مدارا کرده‌ام که دیگر مدارا عادتم شده." (ص131)

زری می‌داند که خطر جدی است. اما زنی که در شصت‌،هفتاد سال پیش آموخته که تا شوهر از او پرسشی نکند، حرفی نزند و با تمام عشقی که در رمان از سوی این زوج به تصویر کشیده می‌شود، اما یوسف از جامعه‌ی شدیداً مردسالار آن دوره بری نیست و وقعی به نظر زری نمی‌گذارد. پس دیری نمی‌گذرد که زری به سووشون می‌نشیند، با سه بچه‌ی قد و نیم‌قد و کودکی در زهدان بر سوگ شوهرش که جانش را برای نان مردم می‌دهد.

پیش از کشتن یوسف، زری خطر را به نزدیکی غیر قابل تحملی حس می‌کند و وحشتش را این‌گونه ترسیم می‌کند: "کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زائیده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. [...] شاید مردها چون هیچ‌وقت عملاً خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟" (ص195)

 

مقایسه ای کوتاه بین رمان من چراغ ها را خاموش می کنم و سووشون

 

رمان‌ چراغ‌ها را من‌ خاموش‌ می‌كنم، رمان‌ خوشخوان‌ و خوش‌ساختی است؛ از ايجاز مو‌ثری برخوردار است‌ و از همه‌ مهمتر صاحب آن‌ امتياز‌ نادری است‌ كه‌ در ميان‌ آثار ادبی جديد كم‌ ديده‌ می‌شود، يعنی دارای نثری روان‌ و كم‌غلط‌ و گفتگوهايی واقعی است. در اين‌ مختصر، قصد من‌ آن‌ است‌ تا به‌ شكلی مقايسه‌ای و تطبيقی رمان‌ زويا پيرزاد را با سووشونسيمين‌ دانشور بسنجم. كاری در حد‌ يك‌ كالبد شكافی تطبيقی، و در اين‌ راه‌ سعی خواهم‌ كرد تا از تعارف‌ يا تعرض‌ خودداری كنم.

با کمی دقت می توان گفت که‌ زويا پيرزاد از بسياری از عناصر سووشون استفاده‌ كرده‌ و آنها را با تغييراتی كم‌ و بيش‌ در ساختار رمان‌ خود جای داده است .

سووشون را می‌توان‌ يكی از تأثيرگذارترين‌ رمان‌های نوشته‌ شده‌ در  ايران‌ به‌ حساب‌ آورد. رمانی است‌ سياسی‌ايدئولوژيك‌ با رنگ‌ و فضای عاطفی و احساسی. كتابی كه‌ در زمان‌ انتشار، تأثير خود را بر روشنفكران‌ و دانشجويان‌ جوان‌ آن‌ دوران‌ گذاشت‌ و چاپهای متعدد آن‌ تا زمان‌ حاضر نشانگر ادامه‌ تأثيرگذاری آن‌ است. رمانی كه‌ برای نويسندگان‌ بسياری می‌تواند حسادت‌ برانگيز هم‌ باشد به‌ اين‌ معنی  كه‌ پس‌ از خواندن‌ آن‌ ممكن‌ است‌ اين‌ احساس‌ به‌ خواننده‌ دست‌ دهد كه‌ای كاش‌ نويسنده‌ آن‌ رمان‌ او می‌بود! با اين‌ جذابيت‌هايی كه‌ رمان‌ دارد، می‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ استفاده‌ از بعضی عناصر آن‌ و يا حال‌ و هوای آن‌ می‌تواند وسوسه‌ و دستمايه‌ هر نويسنده‌ای بشود و اين‌ استفاده‌ (نه‌ تقليد) در تاريخ‌ ادبيات‌ جهان‌ كاری بی‌سابقه‌ و يا مذموم‌ نيست. در ابتدای مقاله‌ گفتم‌ كه‌ استفاده‌ از بعضی عناصر توسط‌ پيرزاد صورت‌ گرفته، اما اين‌ اشاره‌ به‌ معنی تناظر تك‌ به‌ تك‌ همه‌ افراد دو رمان‌ با هم‌ نيست‌ و به‌ هر عنوان، ما شاهد شخصيتهايی در هريك‌ از دو رمان‌ايم‌ كه‌ ربطی به‌ آن‌ ديگری ندارند. از ديگر سو، بعضی از شخصيتها و به‌ ويژه‌ روابط‌ بين‌ آنها، تأثيری آشكار بر فضای جهان‌ داستان‌ و طرح‌ آن‌ دارند. به‌ عبارت‌ بهتر، چنان‌چه‌ درباره‌ پرسوناژی از يك‌ داستان، البته‌ پرسوناژی تعيين‌ كننده، بخواهيم‌ داستانی ديگر خلق‌ كنيم، چه‌ بسا مجبور شويم‌ كه‌ بسياری از روابط‌ آن‌ را با ديگر عناصر داستان‌ اصلی در داستان‌ خود نيز ملحوظ‌ كنيم‌ و درنتيجه‌ از آن‌ عناصر ديگر نيز كمابيش‌ استفاده‌ كنيم.

‌فكر می‌كنم‌ كه‌ ابتدا بايد از زری و كلاريس‌ آغاز كنم. شباهت‌ زری و كلاريس‌ در نوع‌ روابط‌ آنها با شوهران، فرزندان‌ و خانه‌هايشان‌ بسيار آشكار است. هر دو با عشق، وسواس‌ و نگرانی مواظب‌ شوهران‌ و فرزندان‌ خودند و هر دو به‌ مسائل‌ خود بی‌توجه‌اند و به‌ خاطر همين بی‌توجهی شايد، در حاشيه‌ مسائل‌ خانواده‌ خود قرار می‌گيرند و به‌ خاطر محافظه‌كاری ذهنی و تمايل‌ به‌ ايجاد آرامش، در بسياری اوقات‌ از آنان‌ دور می‌شوند. هر دو، سه‌ فرزند دارند: دو دختر دو قلو و يك‌ پسر نوجوان. شوهران‌ هر دو به‌ طور جداگانه‌ فعاليتهايی دارند كه‌ چندان‌ خوشايند آنان‌ نيست. در سووشون زری مطلقاً‌ همراه‌ فعاليتهای سياسی و مبارزه‌ طلبانه‌ و حتی كاری شوهر نيست. حتی هنگامی كه‌ يوسف‌ با دوستانش‌ در خانه‌ خود جلسه‌ می‌گذارد و عزم‌ بر «تصميم‌های خطرناکی» دارند، زری با يك‌ نهيبِ‌ يوسف‌ از اتاق‌ بيرون‌ می‌رود و «مردان» را به‌ كار خود وامی گذارد.۱ اما در روبه‌روشدن‌ با يك‌ فاجعه، شخصيت‌ او متحول‌ می‌شود و سعی می‌كند تا در متن‌ ماجرا قرار گيرد نه‌ در حاشيه. كلاريس‌ نيز نه‌ تنها از كارهای آرتوش‌ سردرنمی‌آورد (و نمی‌خواهد سردرآورد) بلكه‌ در مسئله‌ عاطفی پسرش، آرمن، مواجه‌ با نوعی پرخاشگری می‌شود كه‌ او را تا حد‌ سرخوردگی از همه‌ چيز پيش‌ می‌برد.۲ او نيز با گذراندن‌ يك‌ تجربه‌ متزلزل‌ عاطفی، به‌ بازنگری در خود و اطرافيان‌ می‌رسد. تا اينجای قضيه، نكته‌ چندان‌ چشمگيری شايد وجود نداشته‌ باشد، يعنی آنكه‌ مانند زری و كلاريس، صدها زن‌ وجود دارند كه‌ شباهتهايشان‌ به‌ هم‌ مانع‌ از ادعای الگوگيری يكی از روی ديگری می‌شود. اما در پيش‌ اشاره‌ شد كه‌ بخشی از شباهتها را نوع‌ روابط‌ بين‌ آدمها تعيين‌ می‌كند.

‌مطلب‌ از اين‌ قرار است: هنگامی كه‌ پيرزاد، كلاريس‌ را در كنار آرتوش‌ قرار می‌دهد كه‌ تمايلات‌ و فعاليتهای مبهمِ‌ سياسی دارد (كه‌ واقعاً‌ هم‌ به‌ زور وارد طرح‌ داستان‌ شده‌ است) و با بالانشين‌ها در شركت‌ نفت، همسايه‌ نمی‌شود و از فقر در شطيط‌ می‌گويد و به‌ بسياری از مسائل‌ روزمره‌ بی‌توجه‌ است‌ و متقابلاً‌ نظرياتش‌ نيز مطلقاً‌ مورد توجه‌ همسر و بستگان‌ و دوستان‌ او نيست، آن‌ گاه‌ حس‌ می‌شود كه‌ او نيز رنگی از شخصيت‌ يوسف‌ دارد و همراه‌ با كلاريس‌ يادآور يوسف‌ و زری می‌شوند.

‌مثالی ديگر بزنم، وقتی شخصيتی مانند خانم‌ سيمونيان خلق‌ و وارد داستان‌ می‌شود، طرز رفتار متفرعنانه‌ او و نوع‌ رفتار متناقض‌ او با كلاريس‌ ما را به‌ ياد عزت‌الدوله‌ در رمان‌ سووشون می‌اندازد. اما ورود اميل‌ و نوع‌ صميميتی كه‌ او با كلاريس‌ برقرار می‌كند و از سوی ديگر شخصيت‌ خود او كه‌ از خشونت‌ گريزان‌ است‌ و هم‌صحبتی با كلاريس‌ را بر مردان‌ ديگر قصه‌ ترجيح‌ می‌دهد (درجايی به‌ كلاريس‌ می‌گويد: «باور كن‌ تعارف‌ نمی‌كنم. با هيچ‌ كس‌ اين‌ همه‌ حرف‌ برای گفتن‌ ندارم»)۳ خود به‌ خود ما را به‌ ياد حميد (پسر عزت‌الدوله‌ و خواستگار اول‌ زری) نمی‌اندازد؟ حميد وقار و شخصيت‌ انسانی اميل‌ را ندارد اما او نيز عاشق‌ زری است‌ و از خشونت‌ گريزان. او در خاطره‌گويی خود برای زری و سهراب‌ يادآوری می‌كند كه‌ «از لگدی كه‌ تفنگ‌ به‌ ترقوه‌ آدم‌ می‌زند» دلش‌ به‌ هم‌ می‌خورد.۴

از سوی ديگر، دوقلوها، كه‌ آشكارا همان‌ دو قلوهای رمان‌ سووشون‌اند با اميلی آشنا می‌شوند تا آرمن‌ كه‌ به‌ خاطر همان‌ شباهتها خلق‌ شده‌ تا به‌ نوعی همزاد خسرو شود، دل‌ به‌ اميلی ببندد تا او نيز نشانی از سحر را بيابد (با همان‌ شيطنت‌ها و گستاخی‌ها و سركشی‌هايی كه‌ شايد در يك‌ دختر نوجوان‌ ايرانی به‌ ندرت‌ ديده‌ می‌شود و مگر نه‌ اينكه‌ سحر هم‌ نامی زنانه‌ است؟). در اين‌ ميانه، مكانها و تاريخها نيز شكل‌ دهنده‌اند. شيراز در بحبوحه‌ اشغال‌ متفقين‌ تبديل‌ به‌ آبادان‌ در كشاكش‌ مسئله‌ اصلاحات‌ ارضی و وقايع‌ بعد از آن‌ می‌شود تا محملی برای فعاليتهای سياسی آرتوش‌ پيدا شود.

در كنار اين‌ افراد، شاهنده‌ را در رمان‌ چراغها را من... داريم‌ كه‌ يك‌ جا هم‌ فتوحی و هم‌ مجيد در رمان‌ سووشون است‌ و همان‌ احساس‌ سرد و تمسخرآميز زری نسبت‌ به‌ فتوحی در رفتار كلاريس‌ نسبت‌ به‌ شاهنده‌ نيز مشاهده‌ می‌شود. از شخصيتهای كناری می‌توان‌ به‌ شباهت‌ قابله‌ انگليسی در سووشون و معلم‌ پيانو (آن‌ هم‌ انگليسی) در چراغها را من... و تا حد‌ی عمه‌خانم‌ (خواهر يوسف) و مادر كلاريس‌ اشاره‌ كرد.

در اينجا می‌خواهم‌ به‌ نكته‌ای اشاره‌ كنم. اين‌ قول‌ كه‌ نويسنده‌ می‌بايد تجربه‌ زيستی خود را وسعت‌ دهد تا جهان‌ داستانی خود را بتواند وسعت‌ دهد هميشه‌ بر سر زبان‌ اهل‌ ادبيات‌ است. نمونه‌هايی مانند همينگوی يا گارسيا ماركز نيز در قله‌ اين‌ طرز تفكر قرار دارند؛ نمونه‌هايی كمياب‌ و حسرت‌برانگيز با تجربه‌هايی بسيار زياد و متنوع‌ در زندگی. در ادبيات‌ معاصر (شايد بهتر است‌ بگويم‌ خيلی معاصر!) ايران‌ كمبود تنوع‌ تجربه‌ در نزد نويسندگان‌ بسيار آشكار است. و اگر پای مقايسه‌ای از اين‌ دست‌ كه‌ انجام‌ شد نيز به‌ ميان‌ آيد اين‌ نقيص‌ بيشتر به‌ چشم‌ می‌آيد. دو رمان‌ يادشده‌ هر دو رمانهايی خوشخوان‌ و خوش‌ساخت‌اند. اما نكته‌ مورد اشاره، يعنی اختلاف‌ در ميزان‌ تجربه‌های زيستی دو نويسنده، در محتوای كلی‌اثر، تحول‌ شخصيتها و در مضمون‌ تعليق‌ها خود را بروز می‌دهد. در آخر داستان‌ سووشون، زری از يك‌ زن‌ بی‌دست‌ و پای كدبانو، تبديل‌ می‌شود به‌ زنی كه‌ به‌ خاطر دفاع‌ از حق‌ پايمال‌ شده‌ شوهرش‌ و خون‌ به‌ ناحق‌ريخته‌ او در مقابل‌ برادر شوهر (كه‌ بزرگتر است‌ و احترامش‌ واجب) می‌ايستد و جماعتی را به‌ درگيری با نظاميان‌ می‌كشاند و به‌ نوعی تبديل‌ به‌ يك‌ مبارز می‌شود. تعليق‌ها نيز بر سر آن‌ است‌ كه‌ آيا يوسف‌ در راه‌ عقايدش‌ جان‌ می‌گذارد يا نه، عاقبت‌ كار ملك‌ سهراب‌ چه‌ می‌شود و... . اما در چراغها را من... ، كلاريس‌ از همان‌ زنِ‌ كدبانوی گوشه‌نشين‌ (كه‌ ذكرش‌ رفت) تبديل‌ می‌شود به‌ زن‌ كدبانوی گوشه‌نشينی كه‌ عضويت‌ در يك ‌NGO را می‌پذيرد! قصد من‌ تمسخر و يا دست‌ كم‌ گرفتن‌ هيچ‌گونه‌ فعاليت‌ يا ارزش‌گذاری برای آنها نيست، بلكه‌ می‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ با تجربه‌ زيستی محدود، دامنه‌ زندگی و تحول‌ در اين‌ دامنه‌ نيز محدود می‌شود. تعليق‌ها نيز در رمان‌ پيرزاد ناشی از همين‌ محدوديت‌ است. اميل‌ به‌ كلاريس‌ چه‌ می‌خواهد بگويد؟ آيا آليس‌ با يوپ‌ ازدواج‌ می‌كند تا كلاريس‌ هم‌ راحت‌ شود؟ و چيزهايی از اين‌ دست. البته‌ تأثير حال‌ و هوای زمان‌ نگارش‌ و انتشار دو اثر بر طرز نگرش‌ و تفكر نويسندگان‌ آن‌ نيز مهم‌ است‌ و اينكه‌ در آن‌ روزگاران تحول‌ می‌بايد سياسی می‌بود تا جدی گرفته‌ شود و سنگينی بار تفكر سياسی بر حال‌ و هوای كلی آثار ادبی دهه‌ ۴۰ و ۵۰ محتوای آنها را شكل‌ می‌داد. اما تصور می‌شود كه‌ اصل‌ قضيه‌ همان‌ تجربه‌ زيستی است. مثالهايی بزنم:

‌در هر دو كتاب‌ با تعدادی اصطلاح‌ كه‌ كمابيش‌ مخصوص‌ همان‌ محل‌ اتفاق‌ داستان‌ است‌ و با واژگانی كه‌ مخصوص‌ محتوای داستان‌ است‌ روبه‌روييم. در سووشون، گذشته‌ از اصطلاحهايی كه‌ كاملاً‌ مربوط‌ به‌ لهجه‌ شيرازی است‌ مانند «گراته‌ گرفتن» يا «عنك‌كردن»، با اين‌ نوع‌ واژگان‌ مواجهيم: «سووشون» (سياووشان)، «سياه‌چادر»، «قشقايی خاكی و بادی»، «فارسی‌مدان‌ و اژدهاكش» (هر دو از تيره‌هايی قشقايی)، «محله‌ مردستان»، «خانه‌ حاكم»، «سرجنت‌ زينگر» (جاسوس‌ انگلستان)، «مك‌ ماهون‌ وايرلند»، «جنگ»، «ياغی»، «تفنگ»، «عشق»، «شجاعت»، «ترس» و... . فضاها نيز به‌ همين‌ وسعت‌ است‌ و از باغ‌ يوسف‌ و زری گرفته‌ تا خانه‌ حاكم‌ و چادر ايلخانی و توصيف‌ مراسم‌ سياووشان‌ و جنگ‌ بين‌ ايلات‌ و ارتش‌ و مهرورزی يوسف‌ و زری را دربر می‌گيرد. واژگانی كه‌ در چراغها را من... به‌ كار می‌رود، گذشته‌ از اصطلاحهای انگليسی كه‌ در نزد اهالی آبادان‌ معمول‌ است‌ از اين‌ قبيل‌اند: «عصرانه‌ بچه‌ها»، «صبحانه»، «مهمانی»، نام‌ شكلاتهای مختلف‌ مانند «اسمارتيز» و «بيسكويت‌ نايس» (و از اين‌ قبيل)، نام‌ انواع‌ غذاها، «نماگرد»، «بريم»، «بوارده» و غيره. اگرچه‌ پيرزاد در فضاسازی داخلی و روابط‌ بين‌ افراد در داخل‌ فضای خانه‌ و خانواده‌ و دوستان‌ نزديك‌ بسيار موفق‌ است‌ اما متأسفانه‌ يك‌ توصيف‌ سرراست‌ و روشن‌ حتی از مكانهايی كه‌ نام‌ می‌برد نمی‌دهد و از فضای داخلی كه‌ بيرون‌ می‌آيد بسيار شتابزده‌ به‌ همان‌ فضای آشنا و مطمئن‌ خانه باز می‌گردد. توجه‌ كنيد به‌ فصل‌ رفتن‌ زری به‌ ديوانه‌خانه‌ و فصل‌ بازگويی كلاريس‌ از خاطره‌ «نماگرد». در حقيقت‌ قصد از بازكردن‌ اين‌ بحث‌ اشاره‌ به‌ ضعف‌ پيرزاد در توصيف‌ و فضاسازی نيست‌ (كه‌ چنين‌ هم‌ نيست) بلكه‌ تأكيد بر تنوع‌ تجربه‌های زيستی نويسنده‌ و تأثير اين‌ گونه‌گونی بر توليد ادبی اوست. در پايان، نكته‌ای را يادآور شوم: كلاريس، پس‌ از اينكه‌ نوعی رابطه‌ غير متعارف‌ را تجربه‌ می‌كند، متحول‌ می‌شود و گويی كه‌ شروع‌ و پايان‌ اين‌ رابطه‌ نوعی كاتاليزور است‌ برای اينكه‌ كلاريس‌ به‌ بازبينی خود و اطرافيان‌ بپردازد و سرانجام‌ سعی می‌كند تا در فعاليتی اجتماعی نيز شركت‌ جويد. گويی اين‌ تحول‌ و واقعه، اشاره‌ ناخودآگاه‌ نويسنده‌ است‌ بر همان‌ مسئله‌ای كه‌ گفتيم: وسعت‌ تجربه‌ زيستی!

 

نتیجه گیری

 

رمان، داستان شخصیت‌هاست و رمان مدرن، داستان شخصیت‌هایی است با هویت فردی که برخلاف رمان پیشامدرن معرف یک تیپ اجتماعی نیست. وقتي رماني را مي‌خوانيد، به دليل گستره و طول رمان امكان همذات پنداري با شخصيت‌هاي داستان براي شما فراهم مي شود. شخصيت‌ها بارها و بارها در رمان ظاهر مي‌شوند، حرف مي‌زنند و با مخاطب ارتباط برقرار مي‌كنند به گونه‌اي كه مخاطب با ‌آن‌ها احساس قرابت و نزديكي مي كند بنابر این وقتی یک زن ایرانی این داستان ها را میخواند به نوعی با شخصیت های آن همذات پنداری می کند و در بسیاری از موقعیت ها خودش را به جای شخصیت داستان می گذارد و شاید هم تحت تاثیر قرار گیرد....

پیرزاد از ناگفتنی‌ها، تابوها، آرزوها و افکار آشکار و پنهان شخصیت‌هایش نمی‌نویسد. شخصیت‌های پیرزاد قدمی از ارزش‌های جاافتاده‌ی اجتماعی ـ فرهنگی ایران فراتر نمی‌نهند و چنان‌چه شخصیت زن رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم ناغافل به مردی دل ببازد، پس از رفتن معشوق، آرامش گذشته‌اش را باز می‌یابد. استقلال فردی شخصیت‌های زن رمان‌های پیرزاد حداکثر تا این حد است که هم‌چون آرزو، پس از تجربه‌ی یک طلاق، در سن چهل‌سالگی برخلاف نظر اطرافیانش تصمیم به ازدواج بگیرد. شخصیت‌های وی در سطح درجا می‌زنند و حتی در حیطه‌ی اندیشه نیز از مرغی خانگی فرازتر نمی‌پرند.

از آن‌جا که در رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است، پرداخت بیش از اندازه به جزئیات خانه‌داری و کارهای سنتی زنان در داستان، هرچند که هم‌چون کار خانه خسته‌کننده است، اما می‌تواند قابل قبول باشد و بیگانه به‌ نظر نمی‌رسد. این جزئیات در عادت می‌کنیم اما بیگانه به نظر می‌رسند، چراکه شخصیت اصلی داستان زنی است که زندگی خود و خانواده را اداره می‌کند و تصویرسازی در این داستان، پرداخت به اشیاء، طبیعت و کُنش‌های دیگری را می‌طلبد که جایش در داستان خالی است.

 

 

 منابع:

http://www.noufe.com/persish/naghd/text/adatmikonim.htm

www.atiban.com/article

http://sooratakk.blogspot.com

 

www.akhbar-rooz.com/article

 

www.mostafamastoor.com/litratur1.htm                                          

 

http://www.radiozamaneh.org/

 

http://www.ketabnews.com/

 

 www.tehranavenue.com/article

 

www.farafilm.com
 

 http://www.aftab-magazine

 

 

 

+ نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 16:10 |
 

 فضاي مجازي مولود به وجود آمدن صنعت ارتباطات حاضر با غايب است. از زماني كه صنعت ارتباطات در قالب علائم مورس شكل گرفت انسان براي اوّلین بار توانست ارتباط با غایب را در بستر جهان فیزیکی تجربه كند. بعد از اين نوع ارتباط، يك نوع ارتباط تك سویه و مجازي در قالب توليدات سینمايی، رادیويی و تلویزیونی شكل گرفت. از اين به بعد است كه ما شاهد يك فضاي ارتباطي جديد با ويژگي‌هاي منحصر به فرد هستيم.جهان مجازي به معنای واقعي يك جهان است. يعني تمام ظرفیتهای جهان واقعي را درون خودش تکرار مي‌كند. بسياري از مقوله‌هاي جدي زندگي روزمره مثل كار و شغل ،‌ نظام بانكداري، خريد و فروش و حتي سرگرمي‌ها را نیز مي‌توان در آن یافت، جهاني كه جهان همه‌رسانه نيز هست. رادیو، تلويزيون و سينما همه نه با  کاراکتر خودشان بلکه با كاراكتري کاملا متفاوت در اين جهان تکرار مي‌شوند.

و حال.....

فضای مجازی موضوع یک پژوهش دانشگاهی 

 دانش‌سنجي، نيازسنجي و ايده‌آل‌سنجي نسبت به فضاي مجازي دانشگاهي موضوع پرسشنامه‌اي است كه با هدف بررسي سطح شناخت، نيازها و ايده‌آل‌هاي دانشگاهيان طراحي شده‌است.

طراحان اين پرسشنامه -مؤسسه مطالعات آمريكاي شمالي و اروپاي دانشگاه تهران و پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري-، هدف از اين پزوهش را بررسي سطح شناخت، نيازها و ايده‌آل‌هاي دانشگاهيان، اعم از استادان، دانشجويان و فارغ‌التحصيلان، در رابطه با فضاي مجازي اعلام كرده‌است. اين پژوهش محصول کار جمعي محققان دانشگاه تهران است که با نگاهي کاملاً کاربردي طراحي شده‌است و اميد مي‌رود که بازتاب گسترده‌اي بر ساخت "سازه‌ مجازي دانشگاهي" ايران داشته باشد.مديريت اين پژوهش با دكتر سعيدرضا عاملي، استاد دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران و رئيس مؤسسه مطالعات آمريكاي شمالي و اروپاي اين دانشگاه است.

پاسخ شما به این پرسشنامه قدمی موثر در جهت ساخت فضاهای مجازی دانشگاهی ایران خواهد داشت.

برای پاسخ به پرسشنامه به آدرس زیر مراجعه کنید...

+ نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:53 |

به نام خدا

 این هفته باید بر اساس بازنمایی یک فیلم یا عکس یا ... را تحلیل کنیم . در ابتدا تعریفی از بازنمایی ارائه می دهم و بعد فیلم سگ کشی ساخته بهرام بیضایی را تحلیل می کنم.

 

بازنمایی

 در واقع زبان ابزار ”بازنمائي واقعيت“ است که خود واقعيت نیست.

رسانه نيز يعني زبان که بازنمائي واقعيت را با روش ”چند زباني ـ multi-language“ انجام مي دهد.
 
      بازنمائي يك نوع ”دلالت كننده اي“ است كه يا منعكس كننده واقعيت بيروني است و يا تصوير دستكاري شده اي از عينيت خارجي را به نمايش مي كشد.

       در اينجاست كه اثر بازنمائي اهميت پيدا مي كند.

       بازنمائي به معناي استفاده از ”زبان“ است براي بيان يك امر معناداري نسبت به عينيت ها براي خود آن مردم و ديگراني كه در ساير نقاط جهاني وجود دارند.

بازنمایی از چند عنصر اساسی بهره می گیرد :

زاویه خاص دوربین

برجسته سازی

بهره گیری از واقعیت

استفاده از فرصت های خاص

 

 

 

 

شناسنامه فیلم

 

نویسنده و کارگردان: بهرام بیضایی

مدیر فیلمبرداری: اصغر رفیعی جم

تدوین: بهرام بیضایی

موسیقی متن: وارتان ساهاکیان، صبا خضوعی

طراحی صحنه و لباس: ایرج رامین فر

چهره پرداز: فرهنگ معیری

صدابردار: جهانگیر میرشکاری، مهران ملکوتی

بازیگران: مژده شمسایی، مجید مظفری، میترا حجار، رضا کیانیان، داریوش ارجمند، احمد نجفی، حسن پورشیرازی، فردوس کاویانی، حبیب دهقان نسب، بهزاد فراهانی، عنایت بخشی، کاظم افرندنیا، کامران باختر، رابعه اسکویی، اسماعیل شنگله، ...

سال ساخت: 1379

فروش در اکران تهران: 330 میلیون تومان

نوع فیلم : اجتماعی

مدت فیلم:۱۴۵

 

 

 

 بهرام بیضایی

 

بهرام بيضايى به سال ۱۳۱۷ در تهران به دنيا آمد. خانواده اش اهل كاشان بودند و آنگونه كه خود بيضايى نوشته در كار تعزيه بوده اند و هر سال تعزيه هايى را اجرا مى كرده اند. بهرام بيضايى يكى از معدود هنرمندان ايرانى است كه هم در صحنه تئاتر كارنامه اى درخشان دارد و هم در سينما. در عين حال او هميشه به پژوهش در زمينه تئاتر هم علاقه داشته و در سال هاى دهه ۱۳۴۰ كتاب هايى را درباره تئاتر در چين، ژاپن و ايران منتشر كرده كه هنوز هم منبع درسى دانشجويان تئاتر محسوب مى شود. بيضايى آنچه بر صحنه آورده و يا به فيلم درآورده و قلمى كرده، برگى به فرهنگ و هنر ايران افزوده است. او در كارنامه خود جوايز معتبرى را در داخل و خارج از كشور به خود اختصاص داده است. برخى از اين جوايز عبارتند از : جايزه ويژه هيات داوران نخستين جشنواره فيلم تهران ۱۳۵۱ براى فيلم «رگبار»، جايزه از هفتمين جشنواره بين المللى فيلم هاى كودكان و نوجوانان تهران ،۱۳۵۱ جايزه بهترين فيلم كوتاه از جشنواره شيكاگو ۱۳۵۲ و جايزه مدال نقره از جشنواره جهانى فيلم مسكو ۱۳۵۲ براى فيلم كوتاه «سفر»، جايزه جشنواره اوبرويليه فرانسه ۱۳۶۹ و جايزه آرشيو سلطنتى فيلم بلژيك ۱۳۷۰ براى فيلم «باشو غريبه كوچك»، جايزه ويژه هيات داوران دهمين جشنواره فيلم فجر تهران ۱۳۷۰ براى فيلم «مسافران»، جايزه بهترين فيلم ۱۹ دوره جشنواره فيلم فجر از نگاه تماشاگران براى فيلم «سگ كشى» ۱۳۸۰. رگبار (۱۳۵۱)، سفر (فيلم كوتاه ۱۳۵۱)، غريبه و مه (۱۳۵۲)، كلاغ (۱۳۵۶)، چريكه تارا (۱۳۵۷)، مرگ يزدگرد (۱۳۶۴)، شايد وقتى ديگر (۱۳۶۶)، مسافران (۱۳۷۱) و سگ كشى (۱۳۷۹) كارنامه فيلمسازى بيضايى است كه در اين ميان فيلم سگ كشى از استقبال بى نظيرى در سالن هاى سينما روبه رو شد. بيضايى همواره در سينما با مخاطبان قابل توجهى همراه بود. اجراهاى صحنه اى او نيز از تئاترهاى پر مخاطب بوده اند. «شب هزار و يكم» اجراى قبلى بيضايى به قدرى از مخاطب برخوردار شد كه به ناگهان آمار تماشاگران را بالا برد.بيضايى در سال ۱۳۵۸ نمايش مرگ يزدگرد را به روى صحنه برد. او بعد از هجده سال محروم شدن از صحنه در بهار ۱۳۷۷دو نمايشنامه «كارنامه بنداربيدخش» نوشته خودش و «بانو آئويى» را به طور همزمان در سالن چهارسو و سالن قشقايى واقع در تئاترشهر به روى صحنه برد. «شب هزارو يكم» را نيز در سال ۱۳۸۱ در سالن چهارسو اجرا كرد. در سال هايى كه بيضايى از صحنه به دور ماند و مجال فيلمسازى را نداشت، به نوشتن نمايشنامه و فيلمنامه مشغول شد كه اغلب آنان منتشر شده است

 بهرام بیضایی نويسنده و كارگردان سينما و تئاتر از موفق ترين سينماگران قبل و بويژه بعد از انقلاب اسلامي به شمار مي آيد، ديالوگ نويسي قوي، كارگرداني سنجيده و گرفتن بازيهاي قوي از بازيگران از جمله ويژگي هاي كار او به شمار مي آيد.
نكته ديگر اينكه برخي آثاربیضایی همچون «چريكه تارا» و «مرگ يزدگرد» در جذب تماشاگر عام موفق نبوده اند و تنها تماشاگران خاص را به خود جلب كرده اند اما آثاري ديگري همچون «شايد وقتي ديگر» و «سگ كشي» با اقبال عمومي مردم مواجه شدند و بويژه فيلم «سك گشي» در سال 80 عنوان يكي از پرفروش ترين آثار سال را بدست آورد.

 

خلاصه داستان:

یک بانوی نویسنده ایرانی به نام گلرخ کمالی، که سال گذشته شوهرش، ناصر معاصر را به حال قهر و به گمان رابطه ای میان او و منشی شرکتش ترک کرده بود، با پایان جنگ به تهران برمی گردد و شوهرش را می بیند که ورشکست شده و در حال رفتن به زندان است. گلرخ متوجه می شود که شریک شوهرش با صحنه سازی، تمامی سرمایه ی شرکت را برداشته و به طور غیر قانونی از مرز خارج شده و شوهرش مانده با تمامی بدهی های شرکت و فشارهای طلبکاران. گلرخ کمالی وظیفه ی خود می داند در جبران سوءظن بیجای خود، حالا به نجات شوهرش بشتابد و با تلاش برای پرداخت خرید طلبها و اثبات بی گناهی او، و گرفتن رضایت شاکیان از شوهرش، برای آزادی اش از زندان بکوشد. در واقع، گلرخ کمالی با ساده دلی اش وارد حرفه و دنیایی می شود که با اندیشه های او فرسنگها فاصله دارد. دنیای داد و ستد بازار. او با یک یک طلبکاران و شاکیان وارد بده بستان و معامله می شود تا رضایت آنها از شوهرش را جلب کند. و در این کار تا جایی پیش می رود که دیگر راه بازگشت ندارد و می فهمد وارد جنگی شده که دیگر نباید در آن شکست بخورد. او همه را تحمل می کند. از تحقیر و توهین تا آزار و تجاوز، و در پایان شوهرش را آزاد می کند، و شوهرش به عنوان تشکر طلاقنامه اش را به او می دهد. گلرخ کمالی هان در می یابد که همه ی این بازی صحنه سازی شوهرش بوده که با ترساندن و گریزاندن شریکش سرمایه ی شرکت را تصاحب کند، و حالا با در دست داشتن رضایت شاکیان - که گلرخ گرفته - عملا صاحب قانونی آنست و قصد دارد به عنوان اولین قدم با منشی شرکتش برای ماه عسل به خارج برود. گلرخ ضربه را با وقار و سختی تحمل می کند. اما نقشه ی ناصر معاصر نمی گیرد، زیرا شریک بازگشته ی او، و دیگرانی که گلرخ را در تمامی دوندگیهایش دنبال می کردند نیز به اندازه ناصر معاصر هشیار و منتظر بوده اند و حالا از راه می رسند و ...

 

                  

 

“سگ كشي“ بهرام بيضايي فيلمي درباره شناخت و بازنمایی جامعه است. شناختي كه در وهله اول از سوي “گلرخ كمالي” و در وهله دوم از سوي مخاطب بوسيله همزات پنداري با گلرخ صورت مي گيرد.

 “بهرام بيضايي” با قرار دادن گلرخ كمالي در فيلم از نوعي استدلال تمثيلي براي راهبرد ادعاي شناخت جامعه استفاده مي كند. سگ كشي تجربه گلرخ كمالي از جامعه است . اين تجربه كه ميان گلرخ و جامعه قرار مي گيرد (گلرخ...“سگ كشي”...جامعه)،وسيله شناخت تازه او از جامعه است.فيلمساز مي خواهد كه اين فيلم هم ،ميان مخاطب و جامعه قراربگيرد و بدين ترتيب مخاطب تصور كند كه جامعه اطراف او چيزي جز همين واقعيت فيلم سگ كشي نيست (مخاطب...فيلم...جامعه).(بازنمایی) بيضايي اين جامعه را در فضايي مجسم مي كند كه انبوهي از مردم وحشت زده با دهانهاي باز و صداهاي مهيب آنرا مي سازند .(تصاوير گرافيكي از انبوه مردم) مردمي كه چهره هاي آنها مشخص نيست و نمي شود آنها را شناخت و نمي توان دانست كه چه در سر دارند.در حالي كه انقلابيان گرفتار جنگ شده ،سعي دارند همه كس را بشناسند و به مجازات خود برسانند و در سكانسهاي ابتدايي فيلم افراد مسلح حاضر در كوچه و خيابان سر در پنجره اتوموبيل “ناصر معاصر” مي كنند تا ببينند كيست. بهرام بيضايي آدمهاي ناشناس اين جامعه را يك بيك بيرون مي كشد و در موقعيتي قرار مي دهد كه نيات و احوال دروني آنها آشكار شود. بدين ترتيب اين فيلم ادعاي شناخت تك تك اين انبوه را دارد. اگرچه فضايي كه فيلمساز با مهارت براي فيلمش ساخته است به شدت سينمايي است ،بازيها تئاتر گونه است  و كارگردان چيره دست ما ، اینبار به جاي شخصيت پردازي به تيپ سازي روي آورده است . اما اين مسئله نه تنها نقطه ضعف او محسوب نمي شود بلكه برعكس او در راستاي شناخت جامعه تاكيد مي كند كه قشري از آدمها با اين فرهنگ ،زبان و طرز تفكر در جامعه وجود دارند.اما اين جامعه چگونه است؟ جامعه اي كه گلرخ مي شناسد، بيضايي به تصوير مي كشد و مخاطب قرار است باورش كند چه جامعه ايست؟ گويا تار و پود اين جامعه بافته از فساد است : كلاهبرداري(ناصر معاصر) روابط نامشروع و فساد اخلاقي (فرشته اقتداري و سايرين) دزدي( وكيل تاجوردي) زور گيري( گروهبان نغمه و خاوري) جاسوسي و استراق سمع(منشي افرندي و تابان پور) فيلم تا آنجا پيش مي رود كه در اين جهان سراسر تزوير،جز گلرخ كمالي و پدرش انساني باقي نمی ماند. همانها كه در بازي سوداگرانه“معاصر” به ظاهر شكست خوردگانند. آژير قرمز آغاز فيلم هم همين خطر را گوشزد مي كند: تهي شدن انسان از انسانيت خويش.

 

 *امكان عبور از شناخت توهمي

 

در فيلم سگ كشي نيز به مانند جهان اجتماعي مدرن ما ، سه عنصر واقعيت ، توهم و امكان خروج از توهم، به هم آميخته است. گلرخ كمالي در آغاز با توهمي از جامعه و ذات پاك انسانها وارد ماجرا مي شود اما اين توهم در طول فيلم كم كم جاي خود را به شناخت واقعي از جامعه مي دهد . زن ساده دل و اميدواري كه در آغاز پا به فرودگاه مهر آباد مي گذارد، با زني كه در پايان فيلم از جمع فاصله مي گيرد و عزم بازگشت به شهرستان مي كند يكي نيست . بيضايي گلرخ را از شهرستان به تهران مي آورد تا توهم اين نويسنده جوان درباره آدمهاي جامعه فرو بريزد. او در گفتگو با زاون قاکوسیان می گوید:“طبيعتا امكان درك و تجربه جهان سوداگري در شهرستان برايش بوجود نمي آمد اما با موقعيتي كه در تهران در آن مي افتد، كم كم برايش کشف مي شود.” گلرخ كه در ابتدا براحتي پيشنهاد ناصر معاصر درمورد بازخريد چكهاي برگشتي او را مي پذيرد، هرچه توي اين ماجرا پيشتر مي رود،ندانسته و نخواسته،ابعاد ديگري از مسئوليتي كه پذيرفته،از افراد مقابل،عملكردشان و پيچيدگيشان را درك مي كند و ناچار است به عكس العمل يا پيش بينيهاي تازه دست بزند . بيضايي در طول فيلم هر بار گلرخ را چون آهني مي گدازد و باز سرد مي كند تا تصوير واقعي جامعه در ذهن گلرخ شكل بگيرد. بدين ترتيب سگ كشي سراسر نمايش “ امكان” است.امكان كنار زدن شناخت توهمي و دست يافتن به شناخت واقعي . بهرام بيضايي در این فیلم مي پذيرد كه امكان شناخت جامعه وجود دارد اما در عين حال نشان مي دهد كه افراد كمي قادرند به اين شناخت دست يابند. در يكي از مهمترين سكانسهاي فيلم كه مي توان كليد تمام حركتهاي گلرخ را در آن يافت، زماني كه گلرخ كمالي سوار بر ماشين “خاوري”، از مقابل خانه اش عبور مي كند، خانه اي كه حالا با تمام وسايل يكجا بفروش رفته ، از ماشين پياده مي شود و خلاف جهت خيابان به سمت خانه اش براه مي افتد. حركت او كه برعكس همه ماشينها و آدمهاست،عملا نظم شهر را به هم می ريزد.اما همين مسير عكس،است كه او را به شناخت خواهد رساند و آدمهاي ديگري كه با عجله در مسير سوداگري بر هم سبقت مي گيرند، هر لحظه از شناخت واقعي دورتر مي شوند. اين سكانس كه بقدر كافي طولاني و روشن است، مسير گلرخ تا پايان داستان را نشان مي دهد . او در همه فيلم دارد خلاف جهت آدمها حركت مي كند و حتي در سكانس پاياني فيلم كه طلبكاران ناصر معاصر مي خواهند از او و فرشته اقتداري انتقام بگيرند،باز گلرخ برعكس آنها مي آيد . او كه اكنون سرمايه ارزشمندتري باخود دارد، به شهرستان بر مي گردد تا “سگ كشي” را بنويسد. بنابراين بيضايي تاكيد مي كند كه امكان رهايي از توهم نه براي همه كه فقط براي فردي چون گلرخ كه نويسنده و از اهالي فرهنگ است و مصمم شده در اين راه هر سختي را به جان بخرد وجود دارد.  تنها اوست كه مي تواند با كمك تخيل نويسندگي خود ، قيمت سنگين “امكان” را بپردازد.

 

*رسیدن به خود به موازات شناخت جامعه

 

گلرخ خود را نيز در سگ كشي باز مي شناسد . “زني در چار راه” كه مي ترسيد خطر كنداما خود بخود در موقعيتهاي خطرناك قرار مي گرفت، حالا تمام اين موقعيتها را تجربه كرده است و ديگر نمي ترسد .اين زن اكنون قهرمان “سگ كشي” است.“ آگاهي با ضرباتي سنگين خود را به او تحميل كرده است. او به ظاهر زني شكست خورده است كه طلاقنامه اش به او داده شده در حاليكه تمام بلاهاي دنيا را براي اينكه بتواند باز به زندگي با شوهرش ادامه دهد، تحمل كرده است. اما به واقع اين زن اكنون گنجينه اي با خود دارد كه به او امكان مي دهد براحتي در صحنه آخر از همسر بي وفاي خود چشم بپوشد. بیضایی در همان گفتگو می گوید:"حالا دیگر او هم بلد است درنده ای بشود مثل خود آنها. می تواند مردم را بخرد و بفروشد اما این کار را نمی کند . می داند که ذاتش درنده و سوداگر نیست ." نمی خواهد که باشد. در سکانس" افرندی و شرکا" گلرخ پنجه بوکس را پس می دهد در سکانس " سنگستانیها"  پولها را می ریزد و در سکانس آخر اسلحه را می اندازد چرا که می داند انتقام گرفتن او را راضی نمی کند. گلرخ به خود رسیده است . در صحنه ای که در منزل" نایری" با تهدید اسلحه رضایتنامه را می گیرد نایری با تعجب و نفرت می گوید:" خیلی بهش وفاداری؟!" گلرخ پاسخ می دهد:" بیشتر از اون به خودم." همین جمله گلرخ نشان میدهد که خودشناسی تا چه حد برای او ارزشمند است . بیضایی معتقد است:"موفقیت بزرگ گلرخ در اینست که بالاخره می فهمد تنهاست و نباید متکی به کسی باشد. درپایان برای او تنها امید به خلاقیت می ماند و بر می گردد تا همه این داستان را بنویسد."

 داستان آدمهای دور و برش که حالا دیگر واقعی نیستند. فقط شخصیتهای یک داستانند:"پس این بود پایان سگ کشی!"

در این فیلم جامعه و افراد آن بازنمایی شده اند و جامعه در قالب یک فیلم به تصویر کشیده شده است . 

 

اين اثر بهرام بضايي مصداق آن شعر شاملوي بزرگ است که مي گويد : " آئينه اي در برابر آئينه ات مي گذارم ، تا از تو ابديتي بسازم ... " . گفته اند که هنر و ادبيات آئينه روح ملت هاست و اگر هنرمندي به درستي آئينه دار روح اين ملت باشد ، آئينه برابر آئينه مان گذاشته است تا به منظري از بي نهايت ، لحظه اي خيره شويم و از وحشت انسان بودن اندکي غفلت کنيم يا هوشيار گرديم .
 

 منابع

http://www.sourehcinema.com

www.parvane11.persianblog.com

 

+ نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:22 |

به نام خدا

هفته گذشته ما یک امتحان دادیم به این صورت که یک مقاله ۷۰۰ کلمه ای سر کلاس نوشتیم . استاد یک خبر را به ما دادند که ما بر اساس ۵ نگاه موجود در فلسفه رسانه باید آن را تحلیل می کردیم . حال این هفته باید این مقاله را ویرایش کرده و روی وبلاگ بگذاریم . 

 

 

در ابتدا لازم مي دانم توضيحي در رابطه با 5 نگاه موجود در فلسفه رسانه  ارائه دهم :

نگاه نقطه اي : اين نگاه نگاهي ريز و کوچک است که قدرت حل کردن و تغيير دادن را ندارد  .

نگاه خطي : اين نگاه بزرگ تر از نگاه نقطه اي است ولي با اين حال قدرت حل و فصل و درک بين رابطه ها را ندارد  .

نگاه سطحي : رو بنا را مي بيند  خطوط و منحني ها را مي بيندو همان طور که از اسمش پيدا است ديدي سطحي دارد.

نگاه حجمي :  اين نگاه ما را به فلسفه رسانه نزديکتر مي کند  به حجم و ابعاد مختلف توجه دارد  عمق را درک مي کند .

نگاه فراحجمي : نگاه فرا زمان است به علل و چرايي و انگيزه هاي رويداد توجه مي کند و از زاويه بالا به موضوع نگاه مي کند  .

 

اصل خبر:(این خبر شنبه ۱ اردیبهشت در روزنامه کیهان چاپ شده است .)

 

اروپا خواستار مذاكره شد اعتراف آژانس انرژي اتمي به آغاز غني سازي صنعتي در ايران

در پي اعتراف آژانس بين المللي انرژي اتمي به آغاز غني سازي صنعتي در ايران، اروپايي ها خواستار مذاكره با تهران شدند.
به گزارش خبرگزاري هاي غربي، آژانس بين المللي انرژي اتمي در نامه اي محرمانه تاييد كرد كه ايران غني سازي اورانيوم در سطح صنعتي در نطنز را آغاز كرده است.
در اين نامه يك صفحه اي كه به امضاي «اولي هاينونن»، مدير كل آژانس رسيده، تاكيد شده است كه ايران ظرف دو ماه گذشته توانايي هاي خود را در زمينه غني سازي اورانيوم دوبرابر كرده است.در نامه مذكور همچنين تصريح شده كه ايراني ها تا ماه آينده 18مجموعه 164تايي (حدود 3000) سانتريفيوژ را در نطنز راه اندازي خواهند كرد.
خبرگزاري هاي رويترز، يونايتد پرس و فرانسه ضمن مخابره خبر فوق در روز چهارشنبه تلاش كردند تا ورود ايران به مرحله غني سازي صنعتي اورانيوم را نشانه ادامه بي اعتنايي هاي اين كشور به قطعنامه هاي غيرقانوني شوراي امنيت قلمداد كنند.
اين تلاش خبرگزاري هاي فوق در شرايطي است كه تا پيش از تاييد آژانس مبني بر ورود ايران به مرحله غني سازي صنعتي، آمريكا و چند كشور اروپايي به همراه رسانه هاي خود خبر موفقيت جمهوري اسلامي ايران در بعد صنعتي را يك بلوف دانسته و در آن تشكيك كرده بودند اما روزنامه «كامرسانت» روسيه در شماره اخير خود نوشت: اكنون روشن شد كه هيچ بلوفي در كار نبوده و ايران به راستي داراي توانايي غني سازي صنعتي اورانيوم شده است.
اين روزنامه روسي افزود: انتشار سند داخلي آژانس، شك و ترديدهاي اخير در خصوص وارد شدن ايران به مرحله غني سازي صنعتي كه بشدت در رسانه هاي گروهي جهان مورد بحث قرار داشت را از بين برد. اين اظهارنظر آژانس بين المللي انرژي اتمي پرونده هسته اي ايران را وارد مرحله تازه اي مي كند.
به نوشته اين روزنامه، در اين بين روسيه در موقعيت دشواري قرار مي گيرد، چرا كه اعلام اخير مقامات ايراني مبني بر وارد شدن اين كشور به جمع كشورهاي داراي توانايي غني سازي صنعتي اورانيوم را باور نكرده و در خصوص صحت ادعاي ايران از آژانس بين المللي انرژي اتمي استعلام نموده بود. اكنون روشن شد كه هيچ بلوفي در كار نبوده و ايران براستي داراي چنين توانايي شده است.

 

 

حال با توجه به اين 5 نگاه مي خواهم خبر مورد نظر را تحليل کنم :

 

" اروپا خواستار مذاکره شد اعتراف آژانس انرژي اتمي به آغاز غني سازي صنعتي در ايران "

 

نگاه نقطه اي همچنان که از اسمش نگاه ريز و کوچک به اين خبر است . يعني اگر کسي بخواهد در سطح نگاه نقطه اي به اين خبر نگاه کند ، فقط در سطح همان تيتر باقي مي ماند و فراتر از آن نمي رود يک تيتري مي خواند  . يک تيتري مي خواند و يک برداشتي هم از آن تيتر استنباط مي کند . ديگر به تفسير و تغيير آن کاري ندارد و برداشت و درک اين فرد هم در سطح همان چند کلمه اي است که از تيتر فهميده است ديگر به دنبال حل و فصل و تفسير آن نمي رود  . اين فرد احتمالا نه از پيشينه ي انرژي اتمي چيزي مي داند و نه از غني سازي و نه در جريان اتفاقاتي که در حول و محور اين ها اتفاق افتاده قرار داشته است  نگاهي ريز و در سطح دانش خود به اين خبر دارد . پيگيري خبر هم براي او اهمييتي ندارد.

نگاه خطي که به نظر من از کنار هم گذاشتن چندين نقطه به وجود مي آيد کمي بزرگتر از اين نگاه است ، نقطه ها کنار هم قرار مي گيرند و تشکيل خط مي دهند . پس با بينشي کمي عميق تر از نگاه نقطه اي به مسئله نگاه مي شود . کسي که از اين زاويه به اين خبر نگاه مي کند شايد دانشي بيشتر از نگاه نقطه اي داشته باشد .

در نگاه نقطه اي فرد حتي قادر نيست که در مورد خبر اظهار نظر کند 7 زيرا خيلي نگاه کوچکي دارد ولي در نگاه خطي شايد بتواند اظهار نظري هر چند کوچک در رابطه با خبر داشته باشد و شايد بتواند ادعا کند که مي تواند نظري داشته باشد  .

به نظر من در نگاه نقطه اي فرد تيتر را مي بيند ولي در نگاه خطي ليد را هم درک مي کند و مورد توجه هم قرار مي دهد ولي وارد متن خبر نمي شود .

در نگاه سطحي به نظر من فرد رو بناي خبر را مي بيند يعني خبر را شايد حتي اگر شده يک دفعه ، مي خواند ولي فقط مي خواند و ديگر به عمق و درک کردن روابط بين اتفاقات خبر کاري ندارد  . بلکه خبر را صرفا به دليل اينکه خوانده باشد ، مي خواند. خواندني که فقط خواندن است و درک و تحليلي از آن حاصل نمي شود و ارتباطي با خبر برقرار نمي کند .

نگاه حجمي که به نگاه فلسفه رسانه نزديکتر است نگاهي است که عمق را درک مي کند ولي به چرايي و علل و انگيزه ها کاري ندارد و کاري ندارد که براي چي و چرا اين اتفاقات رخ داده است . ابعاد مختلف خبر را درک مي کند و رابطه بين آنها را مي فهمد ولي به علل وانگيزه هاي اتفاق کاري ندارد  .

نگاه فرا حجمي که از بالا به خبر نگاه مي کند . خبر را با توجه به اتفاقات قبلي و بعدي تحليل و تفسير مي کند . چرايي و انگيزه ها را نيز مورد توجه قرار مي دهد . دوست دارد که در رابطه با خبر ، علل و انگيزه هاي خبر را نيز درک کند  .

به نظر من از نگاه نقطه اي تا نگاه فرا حجمي را مي توان از اول اين خبر تا آخر آن به صورت پله ، پله جاي داد . تيتر ، ليد ، متن خبر ، تفسير ، تحليل خبر ..... که همان طور از بالا به پائين مي آيد نگاه و ديد عميق تري پيدا مي کند . کسي که به نگاه فرا حجمي به خبر  نگاه کند به طور قطع خبر را پيگيري مي کند اگر تحليل و تفسيري هم در رابطه با خبر باشد مي خواند تا خبر را به صورت کامل درک کند .

کسي که نگاه نقطه اي و خطي دارد نمي تواند از تيتر و ليد فراتر رود و در سطح درک همان موارد ابتدايي باقي مي ماند .

کسي که با نگاه حجمي و فرا حجمي به خبر نگاه مي کند ، اطلاعات زيادي دارد هم در مورد ايران و هم در مورد آژانس انرژي اتمي و هم غني سازي و هم در مورد شرايط ايران و هم در مورد شرايط اروپا. پس مي توان گفت که با نگاهي عمقي و با ديدي تحليلي به خبر نگاه مي کند و همچنين اگر اطلاعاتي به ديگري بدهد از روي پيش دانسته هايي قوي است .

در اين نگاه فرد از ابعاد مختلف خبر آگاهي دارد مثلا در آن قسمتي که از امضاي شخصيتي به نام  اولي ها نيونن  سخن گفته است ، اين شخصيت را مي شناسد ، کارها و علل و انگيزه هاي او را مي داند ولي در نگاه نقطه اي فرد شايد حتي از انرژي اتمي هم چيزي نداند چه برسد به اينکه يک شخصيت اروپايي را بشناسد .

فردي که از نگاه فرا حجمي نگاه مي کند تفسير ها و اخباري را که در رابطه با اين خبر در روزنامه ها ي ديگر و همچنين رسانه هاي ديگر وجود دارد را مطالعه مي کند و تفسير هاي مختلفي را مي خواند .

 

منبع:

 

http://www.kayhannews.ir/860201/14.htm#other1401

 

 

+ نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:27 |
                                  

شناسنامه فیلم

 نام فيلم : سیصد
کارگردان:  زک اسنايدر
بازيگران : ژرارد باتلر درنقش پادشاه لئوناديس 
لنا هيدي درنقش ملکه گورگو 
روريگو سانتورو در نقش خشايارشاه
دومينيک وست در نقش ترون 
موسيقي:  تايلر بيتس    فيلم  بردار:  لري فونگ
شرکت پخش کننده:  برادران وارنر
زمان فيلم :  117 دقيقه 

فیلم شناسی

نام فيلم : 300
بازیگران شاخص : Gerard Butler , Lena Headey , Michael Fassbender , Vincent Regan
کارگردان : Zack Snyder
تاریخ اکران : 9 مارس 2007
ناشر : Warner Bros. Pictures Distribution
ژانر : اکشن - ماجراجویی - درام - جنگی
رده بندی سنی : R 

No Movie Image Found

Theatrical Release Date: 03/09/2007

Rating: R  for  Adult Situations ,  Graphic Violence ,  Nudity

Genre: Action
Historical drama

Running Time: 117 minutes

Country: United States

Language: English

Studio: Warner Bros. Pictures

 

فيلم300


300 فيلمي تاريخي و تخيلي بر گرفته از رمان کميک با همين عنوان ، نوشته "فرانک ميلر" (نويسنده داستان شهر گناه) مي باشد. اين فيلم  توسط "زک اسنايدر" (Zack Snyder) کارگرداني شده است. اکثر صحنه هاي اين فيلم در استوديو و با پرده آبي فيلم  برداري و سپس با جلوه هاي ويژه کامپيوتري بازسازي شده تا با اصل کتاب مطابقت کند. اين براي انتشار در نهم مارس 2007 آماده مي شود. موضوع فيلم  حمله خشايار شاه با ارتشي بالغ بر يک ميليون نفر به يونان باستان است که با مقاومت يک گروه سیصد نفري مواجه مي شود. يکي از منتقدان اين فيلم  رو اينچنين توصيف کرده است: "يکي از نئشه کننده ترين فيلم  هاي تاريخ! يک فيلم  خسته کننده ، يک فيلم  ساخته شده مثل غذاي آماده از روي فيلم  عالي ، با فيلم  نامه بهتر ، بازيگري بهتر ، نبرد هاي جلوه کننده تر. 300 نفر براي آزادي خودشان جنگيدند ولي در آخر 300 نفر (يکيش خودم) دو ساعتشون وقت زندگيشون رو مي خوان پس بگيرند. فيلم  قطعا تحريک کننده براي پارس ها خواهد بود. چرا که به نمايش تخيلي از ارتش پارس ها پرداخته شده است.
فیلم300 با وفاداري به کتاب کميک ، نوشته "فرانک ميلر" ساخته شده است که در آن کتاب پادشاه اسپارتي به نام "لئونيداس" با 300 سربازش در مقابل خشاريار شاه و ارتش يک ميليون نفري اش مي جنگد. اين حرکت "لئونيداس" يوناني ها را متحد مي کند تا در مقابل ارتش پارس ها متحد شوند. داستان بدون هيچگونه وفاداري به اصل داستان بر اساس نبرد معروف "ترموپيلا" نوشته شده است. در سرتاسر فيلم  پارس ها تمدني بربرگونه ، بي فرهنگ و تشنه به خون نشان داده مي شوند. همچنين شخصيت خشايار شاه همانند يک پادشاه هندي و يک پادشاه بي تمدن نمايش داده مي شود.

 

                            فيلم سيصد 300

 

نقد و تحليل

بر اساس روايت هاليودي نبرد ترموپيل ، ايرانيان متمدن همچون غولان و اهريمنان تجسم شده‌اند. در اين فيلم ، ارتش امپراتوري ايران به فرماندهي‌خشايار شاه، چونان ارتشي از شياطين تصوير شده و چهره برخي ازشخصيت‌هاي ايراني فيلم، شباهتي به چهره يك انسان ندارد و بيشتر شبيه شخصيت هاي خونخوار فيلم‌هاي علمي - تخيلي است.

بحث درباره فيلم ضد ايراني300 (سیصد) همچنان در محافل سياسي ، فرهنگي و سينمايي ايران داغ است. اين فيلم  كه محصول شركت برادران وارنر است و اشنايدر آن را كارگرداني كرده است، به داستان جنگ ايران و يونان در ترموپيل ـ گردنه‌اي در يونان ـ بر مبناي روايت هردوت مي‌پردازد.
بر اساس روايت هاليودي نبرد ترموپيل ، ايرانيان متمدن همچون غولان و اهريمنان تجسم شده‌اند. در اين فيلم ، ارتش امپراتوري ايران به فرماندهي‌خشايار شاه، چونان ارتشي از شياطين تصوير شده و چهره برخي ازشخصيت‌هاي ايراني فيلم، شباهتي به چهره يك انسان ندارد و بيشتر شبيه شخصيت هاي خونخوار فيلم‌هاي علمي - تخيلي است. فيلم سیصد  همچنين ايرانيان را افرادي وحشي، نادان، خونريز و غير متمدن و در مقابل يونانيان را افرادي غيور و دلاور معرفي مي‌كند. به روايت اين فيلم ، 300 نفر سه روز در برابر سپاه عظيم ايران مقاومت كردند و در همين سه روز يونانيان عليه ايرانيان متحد شدند و بدين ترتيب زمينه براي شكست لشكر ايران و برپايي دموكراسي فراهم شد.
اگر چه كمپاني برادران وارنر در پاسخ به اعتراضات گسترده عليه نوع نگرش فيلم  به ايرانيان باستان ، از تعبير " داستان تخيلي و افسانه‌اي" براي توجيه روايت سياسي و غير واقعي اين فيلم  استفاده كرد، ولي در نگاه اول به اين فيلم  ، پرسش‌ها و پيش‌فرض‌هايي به ذهن مي‌رسد كه تامل در آنها از جنگ فرهنگي و رسانه‌اي هدفمندي حكايت مي‌كند كه نگاه تخصصي به آنها بخشي از زواياي پنهان و پشت پرده اين فيلم را آشكار مي‌سازد. در اين ميان شايد بتوان گفت كه فضاي غالب در بررسي و نقد فيلم 300 بر مبناي اين پيش فرض استوار است؛ "هاليوود با ترسيم فضايي واژگونه و ساختگي از فرهنگ و تمدن ايراني در امتداد سياست‌هاي ضد ايراني محافل نومحافظه‌كار آمريكا حركت مي‌كند."

 

فيلم"300" داستان جنگ سيصدتن از سربازان اسپارت را به تصوير مي‌كشد كه در مقابل صدها هزار جنگجوي ايراني به مقاومتي سخت مي‌پردازند و در پايان نيز به جنگجويان هميشه پيروز خشايارشاه غلبه مي‌كنند و به اين ترتيب امپراتوري عظيم پارسي را در مقابل خود به زانو در مي‌آورند.
اين فيلم  به عقيده بسياري از منتقدان سينما بيشتر به يك " بازي كامپيوتري سراسر خونبار" شباهت دارد تا روايت يك حادثه تاريخي.
استفاده از نرم‌افزارهاي گرافيكي در اين فيلم به حدي بالاست كه بيننده به اين نتيجه مي‌رسد كه سازندگان قصد توليد يك بازي سرگرم كننده و مهيج را داشته‌اند و شايد هرگز چنين واقعه‌اي در تاريخ رخ نداده‌ است – كه مسلماً نيز همين طور است-.
"زاك سيندر" كارگردان فيلم  بيش از هر فيلم ديگري شخصيت‌هاي داستان را بزرگ و وحشي معرفي كرده است.
"300" قصد به تصوير كشيدن جنگ ترموپيل ميان پادشاه لئونيداس و خشايارشاه در سال 480 قبل از ميلاد را دارد، اما در حقيقت بجز اسامي استفاده شده درفيلم ، بقيه صحنه‌ها داستاني تخيلي است كه حتي كودكان را نيز به خنده وا مي‌دارد.
با نگاه به تاريخ مكتوب ايرانيان، يونانيان و آثار مورخان بزرگ جهان به اين نكته مي‌رسيم كه ايرانيان و سربازان خشايارشاه و حتي امپراتوري‌هاي باستاني پارسي نه هيچگاه به اين سبك لباس مي‌پوشيدند و نه حلقه در گوش خود مي‌انداختند. جالب اينجاست كه ايرانيان در جنگ ترموپيل هرگز از جوشن و فلاخن استفاده نكردند و هيچ گواهي در تاريخ وجود ندارد كه نشان دهد ايرانيان در جنگ‌هايشان به طريقه بدوي و وحشيانه عمل مي‌كردند.
گويا سازندگان فيلم از ياد برده‌اند كه منشور سازمان ملل برپايه عدل ايرانيان نهاده شده و بسياري از قوانين جنگ‌ها و رفتار با اسرا از قوانين باستاني ايرانيان نشأت گرفته است.
"300" نه تنها از سوي تاريخ‌نگاران و فرهنگ‌شناسان مشرق زمين مورد انتقاد قرار گرفته، بلكه مردم آمريكا را نيز متعجب كرده است،‌به طوري كه يكي از حقوقدانان آمريكايي در اين زمينه مي‌گويد:"اين فيلم  تخيلي بيشتر تاريخ جهان را به سخره گرفته است تا روايت يك حادثه مهم تاريخي باشد و بايد اذعان كرد كه نه تنها بيش از 95 درصد سياستمداران آمريكايي از ايران، فرهنگ و تمدن كهن پارسي و مردم اين كشور بي‌خبرند، بلكه برخي از فيلمسازان و نويسندگان آمريكايي نيز در اين زمينه در جهلي خودآگاه به سر مي‌برند و اين ضعفي شديد براي دولت آمريكاست."
سرزمين باستاني ايران با پايه‌هاي قوي تمدن و كشوري كه در آن حقوق اجتماعي رعايت مي‌شده است، در اين اثر به عنوان مظهر ديكتاتوري و توحش معرفي مي‌شود و اسپارت‌ها به عنوان فرشتگان برقراري صلح، امنيت و دموكراسي بر گستره تاريخ تيره و تار آن پرواز مي‌كنند!
توطئه و ترفند دولت آمريكا تنها فرهنگ و تمدن عصر حاضر را نشانه نگرفته، بلكه دست به سوي گنجينه‌اي گرانبها برده است كه نه به تعبير ايرانيان بلكه به گواه و شهادت تاريخ‌نگاران باستاني و مدارك مستدل تاريخي، غيرقابل انكارترين شكوه باستاني را به نمايش مي‌گذارد.
منتقدان سينماي يونان بعد از اكران اين فيلم  در يونان آن را بسيار كم ارزش دانستند و روزنامه يوناني "تانيا"در مقاله‌اي نوشت: امتياز "300" ، 0 از 10 است و اين اثر يك فيلم  كاملاً آمريكايي با ديدگاه‌هاي سراسر مغرضانه در مورد ايران است كه متاسفانه تبعات آن دامن تاريخ يونان را هم گرفته است.
به اعتقاد روشنفكران يوناني اين  نه تنها افقي از تاريخ را به روي مردم نمي گشايد، بلكه لكه ننگي بر دامن تاريخ‌نگاران جهان به جاي گذاشته است.
"رابي اكسيل" منتقد سينماي يونان معتقد است شكوه و اعتبار هر دو كشور با اين فيلم  زير سوال رفته و سربازان اين فيلم شباهتي به سربازان باستاني دو ملت ندارند، اما به خوبي نيروهاي آمريكايي در عراق و ويتنام را تداعي مي‌كنند.
وي مي‌گويد: بايد هرچه سريعتر به مقابله با هاليوود برخاست، زيرا فيلم‌هاي قبلي همچون "تروا" اثر "ولفگانگ پيترسون" و "اسكندر" ساخته " اوليور استون" به اندازه كافي تاريخ يونان را زير سوال برده است و اكنون "300" به عنوان مجعول‌ترين اثر سينمايي اوضاع را خرابتر كرده است.
به نظر مي‌رسد هاليوود دست به اقداماتي كاملاً برنامه‌ريزي شده زده است. ساخت فيلم‌هاي قبلي در مورد تاريخ ايران و يونان خصوصاً "اسكندر" و برخورد ملايم ملت ايران و يونان با آن، جسارت هاليوود را افزايش داد و به خلق اين اثر تخيلي موهن انجاميد.

CNN،"سيصد "را فيلمي خسته‌كننده و بيش از حد گزافه‌گو معرفي كرده است كه بوي كهنگي و فضاي ساختگي آن بينندگان را از ديدن فيلم‌هاي تاريخي پشيمان مي‌كند.منتقدان CNN معتقدند: اين فيلم مي‌توانست بازي كاميپوتري مهيجي شود! 


انتقاد ایرانیان به فیلم سیصد از آن جهت است که روایت تاریخی ارائه شده در فیلم با واقعیت تاریخی انطباق ندارد و رمان فرنک میلر بیش از آن‌ که یک داستان تاریخی باشد، رمانی تخیلی است.
فیلم سیصد از بعضی از جهات بسیار نژادپرستانه به نظر می‌رسد. در این فیلم اسپارت‌ها نماد سفیدپوستان اروپایی هستند که به آزادی و دموکراسی و حقوق شهروندی و وطن‌پرستی و جنگ‌آوری معتقدند. آنها زن‌ها را محترم می‌شمارند و به خانواده احترام می‌گذارند. تصویر ارائه شده از یک خانواده اسپارت در فیلم سیصد با تصویر معیار یک خانواده آمریکایی در قرن بیست‌ویکم برابری می‌کند.
در سوی دیگر میدان، پارس‌ها هستند. آنها از قومیت‌ها و نژادهای مختلف تشکیل شده‌اند. افراد پلید و بد در میان آنها یا سیاه‌پوست هستند یا چهره خاوردوری دارند. سربازان پارسی و شاه پارس به طلا و جواهرات علاقه‌مند هستند و تمام صورت و بدن خود را با حلقه‌ها و زیورآلات تزئین کرده‌اند.
در میان سپاه ایران، افراد معلول و هم‌جنس‌باز به وفور دیده می‌شود و انگار این سپاه محلی است برای جمع‌شدن اقلیت‌های اجتماعی به ویژه آنهایی که در جامعه آمریکا سال‌هاست مورد تبعیض قرار گرفته‌اند. فیلم از این اقلیت‌ها چهره‌ای پلید نشان می‌دهد.
با این وجود، بیننده آگاه در هیچ‌کجای فیلم تصور نمی‌کند که با یک جریان تاریخی روبروست. این فیلم حتی به گفته کارگردانش یک روایت تاریخی نیست بلکه یک فیلم سمبلیک و تجاری است که در آن عده‌ای قوی و خوب به مصاف گروهی پلید و بی‌بنیان می‌روند و در پایان نیز گروه اول با افتخار جان خود را فدای هدف خود می‌کنند.
عده‌ای از روزنامه‌نگاران این فیلم را با نبرد حال حاضر آمریکا در جهان مقایسه کرده‌اند و گروهی از آنان خشایارشا را نماد جورج بوش و ارتش ایران را نماد ارتش آمریکا می‌دانند که اکنون در سراشیبی انحطاط قرار گرفته است. جالب آنکه گروهی دیگر نظری کاملا متفاوت دارند و معتقدند پادشاه اسپارت، لئونیداس، نماد جورج بوش است و ارتش ایران، تروریست‌هایی هستند که آمریکا جوانمردانه در حال مبارزه با آنهاست.
نکته‌ای که این فیلم را جنجالی‌تر می‌کند اینست که بودجه این فیلم تماما از طرف دولت آمریکا تامین شده است. این در حالی است که غالبا فیلم‌های هالیوود با سرمایه‌های خصوصی ساخته می‌شوند و نه دولتی.
در این فیلم از صدای اعظم علی، موسیقی‌دان ایرانی مقیم آمریکا، در ساخت قسمت‌هایی از موسیقی فیلم استفاده شده است.
داستان فیلم، روایتی است از سیصد جنگ‌آور اسپارت که همگی تنومند، خوش‌صورت و سفیدپوست هستند و چهره‌هایی کاملا اروپایی دارند. آنها با رشادت و جوانمردی و با بهره‌گیری از آموزش‌های نظامی و گروهی بدون هرگونه امکاناتی به جز سپر، نیزه و شمشیر در برابر سپاهی عظیم ایستادگی می‌کنند. سپاه دشمن که پارسی (
Persian) نامیده می‌شود، از سربازان و بردگان صد ملت تشکیل شده است.
سربازان عادی‌ لباس‌های سفید شبیه به اعراب بر تن دارند و با کلاه و دستار، سر و صورت خود را پوشانده‌اند. این سربازان بسیار ضعیف و بی‌عرضه ترسیم شده‌اند و در طی فیلم حتی یک سرباز اسپارت به دست این گروه از سربازان کشته نمی‌شود.
گروه دیگری از ارتش پارس را سربازان سیاه‌پوش (جاوید) تشکیل می‌دهند که ماسک‌های فلزی طلایی‌رنگ بر صورت دارند و چشم و دهان آنها در این ماسک‌ها خالی است. چهره ماسک‌ها ترسناک ترسیم شده و این سربازان بیشتر نماد شیطان به نظر می‌آیند. آنها در فیلم محافظان و سربازان ویژه خشایارشا هستند که آموزش‌های ویژه نظامی دیده‌اند و بسیار ورزیده‌اند. چهره این گروه به جنگجویان چینی و سامورایی شبیه است. آنها دو شمشیر دارند که به صورت ضربدری در پشت خود قرار داده‌اند. طریق قرار گرفتن و استفاده کردن شمشیر توسط این سربازان بیننده را به یاد لاک‌پشت‌های نینجا می‌اندازد. این گروه با وجود ورزیدگی خود از مقابله با سربازان اسپارت عاجزند و در چند روز نبرد تنها موفق می‌شوند یکی دو نفر از گروه مقابل را از پای درآورند.
سپاه ایران به انواع و اقسام وسایل و امکانات عجیب و غریب مجهز است. از کرگدن‌های غول‌آسا گرفته تا دیو و حیوانات اسطوره‌ای و تمام این امکانات در برابر اسپارت‌ها به درد نخور به نظر می‌رسد، سربازان اسپارت در هر نبردی با موفقیت کامل و بدون دادن هرگونه تلفاتی پارس‌ها را از پای در می‌آورند.

تا اینکه سرانجام یک روستایی اسپارت که از معلولیت رنج می‌برد و به او اجازه شرکت جستن در ارتش اسپارت را نداده‌اند به نزد خشایارشا می‌رود و راه دور زدن و محاصره اسپارت‌ها را به شاه ایران می‌گوید و این اقدام سرانجام منجر به محاصره اسپارت‌ها و شکست آنها می‌شود.


 جلوه های مورد اعتراض : سپاهیان ایرانی در این فیلم افرادی با چهره های سیاه ، خونخوار و وحشی هستند که جز جنگ و خون ریزی و کشتار چیزی توی عقلشون جایی ندارد . اینها  مشابه وحشی ها و موجودات نفرت انگیز ارباب حقه ها یعنی اورک ها ، کسانی که جز کشتن نمی دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در ردیف غولهای ابله داستان های هری پاتر که در برابر ۳۰۰ نفر یونانی خوش تیپ و فداکار زمین گیر می شوند .

توهین هایی هم به ایرانیان شده از جمله تمایل زنان ایرانی به همجنس گرایی ، بی نظم و برنامه بودن ایرانیان ، نشان دادن چهره خشایار شاه به صورت یک برده سیاه و با لباس های نا معقول .

یک متن در این فیلم قابل توجه است :

لئونیداس سربازان خود را با نطق هایی حماسی و با تکیه بر مفاهیمی چون آزادی و شرف و نیز اینکه آنان در تاریخ به عنوان کسانی که علیه استبداد و نوع خاصی از بنیاد گرایی مبارزه کرده اند جاودانه خواهند شد ، تهیج و دعوت به مبارزه می کند ، مردان او نیز در برابر این سخنان حماسی با مشتهای گره کرده احساسات خود را با فریادهای غریب و بی معنایی به معنی حمایت از او بروز می دهند . اما همین لئونیداس مدافع آزادی و شرف و انسانیت فرستاده خشایار شاه را به درون چاهی در مرکز شهر پرتاب کرده و در مقابل فریادهای فرستاده که می گوید این جنون است این جنایت است می گوید ، این است اسپارت به این ترتیب اگر قانون اسپارت یعنی خواست لئونیداس دیگر صحبت از مبارزه با استبداد و مبارزه برای احقاق آزادیچه معنی می تواند داشته باشد ؟

جنگ میان ارتش صدها هزار نفری خشایار و ارتش ۳۰۰ نفری لئونیداس یاد آور جنگ تمدن هاست که بین غرب متمدن و پایبند به اصول انسانی و شرق عقب مانده ، پر شمار و بنا به گفته لئواشتراوس پدر فکری نو محافظه کاران شرق وحشی تا به امروز ادامه دارد .

هیچ تمدنی از بیرون نابود نمی گردد مگر اینکه از درون نابود شده باشد: ویل دورانت. یک فیلم آن هم به شکل تخیلی و گیشه ای به تاریخ ما صدمه ای وارد نمی کند!

Rodrigo Santoro as Xerxes in Warner Bros. Pictures' 300

چند نکته که در اين فيلم در مقابل هم نشان داده شده اند را ذکر مي کنم:

 در اين فيلم داستان جنگ سالامين به گونه اي ترسيم شده است كه به شكست كامل ايرانيان منجر شده است در حاليكه ايرانيان در خشكي به پيروزي كامل رسيدند و شكست دريايي آنها نيز عمدتاً به دليل وضعيت نامناسب خليج سالامين  و تنگي فضا براي حركت كشتي هاي بزرگ ايراني بود كه موجب شد آنها نتوانند به مقابله با كشتي هاي يوناني پردازندو حتي برخي از كشتي هاي ايراني پيش از ورود به كارزار در اثر برخورد با يكديگر غرق شدند. علاوه بر آن در آن دوره ايرانيها مردماني دريانورد نبودند و ناوگان آنها از كشتي هاي گوناگون ملل مختلف همچون فينيقي ها، مصري ها و يوناني هاي آسياي صغير تشكيل مي شد و از نظر جنگي فاقد وحدت كامل بودند. بر خلاف يوناني ها كه ملتي دريانورد و استاد اين بودند و راههاي دريايي را خوب مي شناختند. علاوه بر آن بخش قابل توجهي از لشكريان ايراني فاقد اسلحه سنگيني بودند و در مقابله با يوناني هاي غرق در فلز و كلاهخود نتوانستند آنچنان كه بايد مهارت خود را در تيراندازي و جنگ و گريز به نمايش گذارند. علاوه بر آن ايرانيان عمدتاً در دشتهاي پهناور و هموار آسيا جنگ كرده بودند و سواره نظام ايران نتوانست در كشور كوهستاني يونان و گذرگاههاي تنگ و باريك آن كمك مؤثري به پياده نظام خود بنمايد. لذا در ابتداي جنگ با يونانيان در تنگه ترموپيل پياده نظام ايراني تلفات نسبتاً سنگيني را متحمل گشت.

 در نبرد ترموپيل سعي شده است شمار سپاهيان ايراني كه به خاك و خود غلطيندند بسيار سنگين نشان داده شود در حاليكه بجز در ابتداي نبرد كه بدليل تنگي فوق العاده تنگه صدها تن از ايرانيان (كمتر از يك هزار نفر) به قتل رسيدند ولي پس از دور زدن تنگه ترموپيل اين يونانيان بودند كه با تلفات بسيار سنگيني مواجه شدند و صرفنظر از گروه زيادي كه عاجزانه از مقابل سپاهيان ايراني گريختند ساير افراد يوناني باقيمانده تا آخرين نفر به قتل رسيدند.

 

                   Lena Headey , Gerard Butler and Rodrigo Santoro star in Warner Bros. Pictures' 300

 

 در اين فيلم شجاعت لئونيدلس و ياران وي بيش از حد ممكن بزرگ نمايي شده و به عنوان حماسه اي ابدي به تصوير كشيده شده است. در حاليكه بر طبق قوانين دولت شهر اسپارت آنان موظف بودند در جنگ با دشمنان خود هيچ گاه ميدان را خالي نكنند و فرار از جنگ سخت ممنوع بود. در تواريخ يوناني گفته شده است كه مادران اسپارتي زمانيكه پسران خود را در آغاز جنگها مشايعت مي‌كردند به آنها مي گفتند «فرزند با سپر با بر سپر» يعني يا فتح كن و با سپر خود پيروزمندانه بازگرد و يا كشته شو تا جنازه ات را بر روي سپر و با احترام به خانه آورند. از اين جهت نمي توان گفت تا پيش از اين جنگ هيچ گاه يوناني ها تا آخرين نفس به جنگ نپرداخته بودند و واقعه نبرد ترموپيل در تاريخ يونان امري استثنايي و منحصر بفرد محسوب نمي شود. در مقابل آن ايرانيان نيز بارها رشادت و شجاعت خود را در جنگ با يونانيان به نمايش گذاشتند به گونه اي كه سپاهيان پارسي و مادي در آن عهد سرآمد جنگاوران زمان خود محسوب مي شدند و تنها حماسه  آريو برزن و ياران او كه در كوههاي كهكيلويه راه را بر سپاهيان اسكندر مقدوني بسته و تا پاي جان ايستادند از حماسه هاي جاودان تاريخ ايران است.

.

                                         

 گزاف گويي مورخان يوناني در ميليوني نشان دادن شمار سپاهيان ايراني كه در فيلم سيصد نيز بر آن تأكيد شده است كاملاً مردود شمرده مي‌شود . در كتب مورخان يوناني علاوه بر پارسي ها و مادي ها، كاسيها، هيركانيان، آسوريان، باختري ها، اعراب، آريايي ها، پارتي ها، سكاها، هندي ها و حبشي ها با سلاحهاي خاص خود در جنگ سالامين شركت داشته اند.

 

             Gerard Butler as King Leonidas in Warner Bros. Pictures' 300

  در فيلم سيصد ايرانيان افرادي كريه المنظر، سيه روي، زشت و ترسو ترسيم شده اند كه همچون انسانهايي غول نما فاقد قدرت تدبير و تعقل بوده اند. در كنار آن هم خشايار شا فردي زن گونه با آرايش غليظ و زيور آلات گوناگون نشان داده شده است كه بي بهره از هر گونه عظمت و شوكتي بوده است. در اين ارتباط بايد گفت اصولاً ايرانياني كه از نژاد آرايي بوده اند  مردان و زناني بلند بالا و خوش قامت به شمار مي آمدند كه اين امر در مورد پارسيان و مادها كه داراي موهاي روشن و چشمان سبز و آبي بوده اند كاملاً متمايز بوده است. در كتيبه هاي هخامنشي در شوش و تخت جمشيد نيز علاوه بر شاهان، ايرانيان انسانيهايي خوش سيما با پوشاك مناسب ترسيم شده اند و در آن عهد زنان ايراني از جهت نجابت و زيبايي و مردان ايراني از بابت شجاعت و جنگاوري سرآمد عصر خود محسوب مي شده اند.

 در فيلم سيصد ايرانيان افرادي فاقد آزاد انديشي دانسته شده اند كه جملگي تحت امر كامل پادشاه بوده و حتي فرماندهان عالي آنها اجازه اظهار نظري در مقابل پادشاه نداشته‌اند. علاوه بر آن ايران زمين سرزميني عاري از فرهنگ و تمدن دانسته شده است كه مردمان آن در وحشي‌گري و بربريت كامل بسر مي برده اند. در مقابل يونان سرزمين دموكراسي و اخلاق والا و صفات عالي انسان دوستانه معرفي شده است.

منابع :

http://www.osyan.net

http://movies.yahoo.com/movie/1809262865/info 

http://www.p30today.com/300.htm

www.iranvajahan.net

+ نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:40 |

به نام خدا

مشق این جلسه ما تحلیل یک روایت رسانه ای با تکیه بر یکی از دو روش غالب در مطالعات روایتی است . در ابتدا تعریفی از این دو روش می دهم و سپس به تحلیل می پردازم .

دو روش تحقیق غالب در مطالعات روایتی وجود دارد :

رویکرد همنشینی

روشی است که در آن نگاه فرمالیستی حاکم است که به مراحل پیوسته توسعه یک قطعه روایتی توجه می کند و همنشینی عناصر را در کنار یکدیگر ارزیابی می کند .

رویکرد پارادایمی

با ساختار گرایی کار دارد . در اینجا فهم واقعیت از طریق تصویر متضاد یا بستر مخالف آن صورت می گیرد .

 

من برای تحلیل یک کاریکاتور انتخاب کرده ام که با استفاده از رویکرد همنشینی ان را تحلیل می کنم .

                   کاریکاتور, تصويرسازي نظريه‌هاي فلسفي

ولاديمير كازانفسكي
مترجم: علي هاشمي شهركي

در تمامي دوران آثار هنري آينه‌ي نظرات متفكران برجسته بوده‌اند. گرچه نبايد از نظر دور داشت كه آثار هنري نيز بر تفكرات فلسفي تاثير ‌گذاشته و مي‌گذارند.
آثار نويسنده و فيلسوف مطرح فرانسوي ژان‌پل‌سارتر, سردسته‌ي جنبش اگزيستانسياليسم فرانسه شاهدي بر اين مدعاست. نوشته‌هاي او تركيبي عجيب از ادبيات, هنر, فلسفه, نقد و روزنامه‌نگاري است. تخيل, وجود و عدم‌وجود و نقد خرد ديالكتيك, عناصر آشناي آثار مكتوب سارتر هستند. گرچه او خود معتقد است كه آن نمونه از نوشته‌هايش عرضه‌كننده‌ي فرمول‌هايي برون ادبي هستند. در آن دوره جريان عميقي از مباحث فلسفي آثار ادبي او را تحت تاثير قرار داده بود و نظرات فلسفي سارتر به وضوح در تمامي نوشته‌هاي داستاني و غيرداستاني‌اش به چشم مي‌خورد.
 تامل بر تعامل فلسفه و هنركاريكاتور در ميانه و نيمه‌ي دوم قرن بيستم ما را به فعاليت‌هاي خلاقانه‌ي هنرمنداني چون كاردون, توپور, كلود سر, سيرل, زلاتكفسكي, زابرانسكي, استاينبرگ و بسياري ديگر معطوف مي‌سازد. كاريكاتوريست‌هاي اين دوره را مي‌توان در يك دسته‌بندي خاص قرار داد و به عبارت ديگر مي‌توان نام «معضل نگار» و يا «كاريكاتوريست‌ فلسفي» را بر آنان نهاد. از آنجا كه اين كاريكاتوريست‌ها گاهي همه به تفكرات پوچ‌گرايانه تمايل دار‌ند، عنوان «كاريكاتوريست‌ پوچ‌گرا» را نيز برازنده‌ي آن‌ها است. همانند نويسندگان پوچ‌گرا (كافكا, هارمس, سارتر و غيره) كاريكاتوريست‌هاي پوچ‌گرا آثارشان متاثر از ديدگاه‌هاي فلسفي اگزيستانسياليست‌ها و فلاسفه‌اي چون كيركه‌گور, هايدگر و سارتر بود. با كمي دقت مي‌توان ديد آثار آنان مضاف بر معاني عميق انساني, يادآور برخي از صحنه‌هاي ثابت تئاترهاي پوچ‌گرا است.
بي‌شك بايد اعتراف كرد كه ديدگاه‌هاي فلسفي نيمه‌ي دوم قرن بيستم تاثيرات زيادي بر تغيير طرز تفكر كاريكاتوريست‌هاي آن دوران گذاشت. كاراكترهاي كاريكاتورهاي آن عصر كه انساني خاص با تمامي كاستي‌هايش بود, به شكل طعنه‌آميز و مضحك به انساني كوچك و نمادين در ميان جمعيتي كثير از انسان‌ها تبديل شد. طبيعتا اين تغيير منجر به تغييراتي اساسي در گرافيك و جنس طراحي كاريكاتوريست‌ها نيز شد. كاراكترهاي كاريكاتورها نمايان‌گر انسان‌هايي ابتدايي بودند كه به هيات نمادهايي مرسوم براي دنياي پوچ‌گرا در مي‌آمدند. تمامي اين كاراكترها مانند همزاداني بودند كه از يك کاریکاتور به كاريكاتوري ديگر مهاجرت مي‌كردند گويا آن‌ها از جهان واقعي نمي‌آمدند, بلكه سرريز شده از نيم‌آگاهي فرديت‌زدوده‌ي هنرمند بودند. چنين تغييري در كاراكترهاي کاریکاتور  تحت تاثير ديدگاه‌هاي فلسفي‌اي شكل گرفت كه نمايان‌گر فرديت‌زدايي انسان در جامعه بود.
فيلسوفاني چون شوپنهاور, هايدگر, نيچه و .... در نوشته‌هاي خود فرآيند برابرسازي فرديت انساني را بيان مي‌كردند. آنان از تبديل انسان معاصر به جزئي كوچك از جمع انساني خبر مي‌دادند؛ عنصري غمگين، ملا‌ل‌آور و مايوس كه در تكاپوي رسيدن به برابري و مساواتي جعلي است.
اين نكته قابل ذكر است كه چنين تغييراتي در طرز تفكر كاريكاتوريست‌ها همسو با طرز زندگي هنري در غرب بود. تكامل هنر کاریکاتور  در كشورهاي شرق اروپا مسير ديگري را پيمود. كاريكاتوريست‌هاي آن كشورها تحت تاثير ديدگاه‌هاي فلسفي ماركس و لنين بودند. هرچند برابري افراد يك جامعه مهم‌ترين اصل نظريات اين فلاسفه بود, اما رژيم استبدادي هنرمندان را از بيان و بررسي تاثيرات عميق اين نگره در جامعه باز مي‌داشت. متد و روش كاري موسوم به «رئاليسم سوسياليستي» تنها روش مجاز در هنر شناخته مي‌شد. اين روش كار به هنرمندان ديكته مي‌كرد تا رقباي سياسي رژيم‌هاي كمونيستي را به باد نقد و انتقاد بكشند و در عين حال منحصرا ديدگاه‌هاي فلسفي ايدئولوژي كمونيسم را منعكس كنند. به همين خاطر هنر کاریکاتور در كشورهاي بلوك شرق ناگزير ماهيتي حكومتي پيدا كرد. كاريكاتوريست‌ها ديگر هنرمند به معني اخص كلمه نبودند بلكه به ارتشي از كارگران خدمتگزار رژيم بدل شدند. و به همين دليل بود كه آن‌ها قادر به آزادانديشي نبودند.
فردريش نيچه فيلسوف آلماني در كتاب «چنين گفت زرتشت» خود بياناتي دارد كه كه مي‌توان ما به ازاي آن‌ را در آثار كاريكاتوريست‌هاي مختلف جهان پيدا كرد. با اين‌كه شكي در شخصيت خلاق و مبتكر هنرمندان نيست, اما برخي از كاريكاتورهاي آنان به گونه‌اي است كه گويا جملات اين فيلسوف بزرگ را تصويرسازي كرده‌اند. در مجموع واضح است كه کاریکاتور ژانري صرفا سرگرم‌كننده نيست. كاريكاتوريست‌ها متفكراني هستند كه در  اندازه‌ي خود, تلاش دارند دنياي پوچ اطراف‌مان را در چهارچوب ژانر هنري خود بازنمايي كنند.

 

کاریکاتور

كاريكاتور كلمه اي است كه  فرانسوي ها به كار مي برند وشبيه همان كلمه اي است كه ايتاليايي ها براي تصاويرمضحك استفاده مي كردند بوده و شايد بتوان مترادف كلمه اغراق و مبالغه در فارسي دانست.

امروزه، برخي از مردم تصورمي كنند كاريكاتور يعني، مخدوش سازي يك چهره وبرخي ديگر، كاريكاتوريستها را افرادي هجو و لوده فرض مي كنند!  بي شك، هر دوگروه در اشتباه بسر مي برند. هر چند اساس كاريكاتور اغراق و مبالغه است، اما اين مبالغه نبايد به معني انكار واقعيت ها تلفي شود. بعنوان مثال، قطعاً شما در دنيا پيرامون خود و درارتباط بااطرافيان خود بارها اين جملات را گفته و يا شنيده ايد كه " صد بار به اين موضوع اشاره كرده ام اما تو بي توجه بودي!" و يا آن كه" انقدر تشنه هستم كه مي توانم يك بشكه آب را بنوشم!" اين جملات نمونه اي از جملات اغراق گونه اي است كه ما براي تاكيد و يا اصراربر يك خواسته،  به مخاطب منتقل مي كنيم، من نام اين  جملات را جملات كاريكاتوري گذاشته ام جملاتي كه با اغراق ومبالغه سعي دارد به مخاطب خود موضوعي جدي و حائزاهميت را منتقل كند. آيا به نظر مي رسد كه  گوينده اين جملات فردي لوده است و يا قصد قلب واقعيت را دارد؟ قطعاً پاسخ شما به اين سوال منفي است، مطمئنا گوينده اين جملات قصد تاكيد بر موضوعي را داشته و مايل است دقت بيشتر شما را در خصوص آن موضوع جلب نمايد. با اين توضيح،  مطمئنا پاسخ ابهاماتي كه در سطور ابتدايي مطرح كرديم را دريافتيم.هر چند كارتون در رشته هاي مختلفي از جمله كاريكاتورهاي مطبوعاتي، سياسي، سياه، شوخي هاي تصويري، چهره، انيميشن، كارتون هاي يك بار مصرف، تبليغاتي، و تصويرسازي كتاب هاي كودك تقسيم مي شود اما اساس و هدف همه آنها يكي است.بي شك كاريكاتوريست با طراحي هاي مبالغه آميز و اغراق شده ضمن عمق دادن به ديد مخاطب قصد دارد، نيروي فكر و ذهن او را نيز درگير موضوعي اجتماعي، فلسفي، هنري و... كند.

 

                            

 

تحلیل کاریکاتور با استفاده از رویکرد همنشینی

هر تصویر یا عکسی دارای عناصر و اجزایی است که هر کدام از این اجزا نقش قابل توجهی در انتقال پیام به مخاطب دارند و از کنار هم گذاشتن این اجزا است که پیام دریافت می شود . جز جز تصویر یا عکس حرفی برای گفتن دارد . در زمان خفقان و زمانی که ابزار دیگری کار ساز نیست ، زبانی جز طنز و کاریکاتور برای بیان مسایل و مشکلات وجود ندارد . کاریکاتور را می توان یکی از انواع رسانه ها دانست که پیامی را در قالب یک تصویر و به صورت مختصر و مفید بیان می کند . کاریکاتور ها در بعضی مواقع آن قدر پیامی را به صورت جذاب و زیبا بیان می کنند که به صورت جهانی مشهور می شوند . کاریکاتور ها هم در قالب یک تصویر روایتی را بیان می کنند و بر اساس روشهای تحقیق در مطالعت روایتی قابل تجزیه و تحلیل هستند و من بر اساس رویکرد همنشینی این تصویر را تحلیل می کنم .

بر اساس رویکرد همنشینی اجزا در کنار هم است که معنا پیدا می کند و ما از همنشینی آنها در کنار هم پی به به پیام نهفته در آنها می بریم . هر تصویر بیان گر روایتی است ، این تصویر که کاریکاتور هم هست از زندگی شهری و اثار و پیامدهای ان روایت می کند ، که همه چیز در طبیعت تبدیل به مصنوعات بشری شده است و هیچ نشانی از زیبایی و تمیزی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد ان قدر کمیاب است که به صورت یک شی تزئینی مورد است قرار می گیرد . در این تصویر آسمان سیاه و دودی است و به نوعی این آلودگی بر همه چیز احاطه پیدا کرده است . در مقابل آن همه دود و سیاهی و اپارتمانهای به آن عظمت دیگر کسی درختچه ای کوچک را نمی بیند .

بزرگ شدن شهرها و ساختن اپارتمانهای سر به فلک کشیده که جای فضای سبز را گرفته است ، در حالی که همه آرزوی طبیعت و فضای سبز دارند ، همه خودشان را با نقاشی هایی که بر روی در و دیوارهای سنگی و سیاه آپارتمانها یشان می کشند گول می زنند و به این سبزینه های مصنوعی دل خوش کرده اند . در کل اجزا این تصویر عبارتند از : آسمان دودی و سیاه که بر فراز همه چیز قرار دارد ، ساختمانهای بلند و تو در تو ، نقاشی های روی در و دیوار ، جاده ای که درختچه ای کوچک در آن روئیده .

قرار گرفتن این اجزا در کنار هم باعث شکل گیری این تصویر و انتقال معنای آن به دیگران است . پس هر جز در جای خود مهم است و قابل تحلیل و هر کدام را که از تصویر حذف کنیم تصویر ناقص می شود .

 

+ نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 20:29 |
به نام خدا

تحلیل سریال طنز شبهای برره بر اساس نظریه شناخت و معرفت شناسی

معرفی شبهای برره

شبهای برره، یکی از مجموعه‌های طنز تلویزیونی ایرانی است.

این مجموعه به کارگردانی مهران مدیری تولید و از شبکهٔ سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شد. نمایش این سریال از تاریخ دوم مهر۱۳۸۴  آغاز شد و تا ۱۸ بهمن ۱۳۸۴- آغاز ایام عزاداری ماه محرم - ادامه داشت.

این مجموعه که هر شب حدود ساعت ۲۰ (و در پایان دوران پخش حدود ساعت ۲۲) به وقت محلی پخش می‌شد، در هر قسمت داستانی مستقل را نقل می‌کرد که در روستای خیالی برره و در میان اهالی این روستا اتفاق می‌افتاد.

در زمان متوقف‌شدن پخش این مجموعه به دلیل روزهای عزاداری، اعلام شده بود که پخش آن بعد از این روزها از و در تاریخ ۲۷ بهمن از سر گرفته خواهد شد. اما، در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۸۴، در بخش خبری ساعت ۲۲ شبکهٔ سوم سیما اعلام شد که این مجموعه پایان گرفته‌است و برخلاف اعلام قبلی، قسمت‌های دیگری از این مجموعه پخش نمی‌شود.

تصویربرداری این مجموعه که در مراحل پیش‌تولید «راه‌آهن جابرآباد» نام داشت، از تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۸۴ آغاز شد.

طنز

طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه‌های مختلف اجتماعی را که در ظاهر متناسب به‌ نظر می‌رسند، نشان می‌دهد و این خود مایه خنده می‌شود. هنر طنزپرداز، کشف و بیان هنرمندانه و زیبایی‌شناختی عدم تناسب در این "متناسبات" است . طنز یعنی بیان هنرمندانه و نقادانهٔ کژی‌ها و نادرستی‌ها به قصد اصلاح و نه تخریب.

 

شناسنامه

 

 

  • سرپرست نویسندگان: پیمان قاسم خانی
  • نویسندگان: سروش صحت، محمد رضا آریان، محراب قاسم خانی، خشایار الوند، امیر مهدی ژوله و ** کارگردان: مهران مدیری
  • بازیگران: محمد شیری، سیامک انصاری، محمدرضا هدایتی، فلامک جنیدی، شقایق دهقان، سعید پیردوست، ساعد هدایتی،علی کاظمی، علی اصغر حیدری، فاطمه هاشمی، بهنوش بختیاری و مهران مدیری
  • تصویر برداری: بابک بذر افشان
  • موسیقی: بهرام دهقان (خواننده تیتراژ: مهران مدیری)
  • مدیر چهره پردازی: حمید میهن دوست
  • مدیر تولید: حسن شکوهی
  • مجری طرح: محسن چگینی

    ویژگی های جهانی داستان

    وقایع این مجموعه در ایران درزمان رضاخان اتفاق می‌افتد. البته در داستان‌های متفاوت این مجموعه اشاراتی به مسائل روز و مفاهیم امروزی هم وجود دارد. در قسمت‌هایی از این مجموعه (قسمت هفتاد به بعد) اشاراتی به شخصیت‌ها و موقعیت‌های دیگری که در مجموعه‌های پیشین به کارگردانی مهران مدیری - مانند پاورچین و نقطه‌چین - وجود دارد، نیز مشاهده می‌شود.

    شخصیتهای داستان                                                                                                      

  • «سردارخان»، خان «بالابرره»، با بازی سعید پیردوست.
  • «سالارخان»، خان «پایین‌برره»، با بازی محمد شیری.
  • «شیرفرهاد»، پسر سالارخان، با بازی مهران مدیری.
  • «کیانوش استقرارزاده»، روزنامه‌نگاری که از شهر متواری شده و به برره پناه آورده‌است، با بازی سیامک انصاری.
  • «جان‌نثار»، ملازم سردارخان، با بازی ساعد هدایتی.
  • «یاور طغرل»، رئیس ژاندارمری برره، با بازی محمدرضا هدایتی.
  • «بگوری»، شاعر برره، با بازی علی کاظمی.
  • «دکتر جکول»، پزشک و آرایشگر برره با بازی علی‌اصغر حیدری.
  • «سحرناز»، دختر سالارخان، با بازی شقایق دهقان.
  • «شادونه»، همسر سالارخان، با بازی فلامک جنیدی.
  • «شاخ شمشاد»، همسر سردارخان، با بازی فاطمه هاشمی.
  • «لِیلون»، دختر سردارخان و همسر شیرفرهاد، با بازی بهنوش بختیاری.
  • «کِیوون» (کیوان)، پسر سردارخان، با بازی رضا شفیعی‌جم.
  • «غول برره»، پسر سالارخان، با بازی احمد ایراندوست.
  • «نظام دو برَریه»، پسر عمهٔ لیلون
  • «ملیجک» دلقک سردار خان
  • «ببری» برادر شادونه
  • «سر جوخه» ، با بازی مختار سائقی

     

  • معرفت شناسی

  • معرفتشناسی (epistemolojy) یکی ا زمهمترین بخشهای فلسفه را تشکیل می دهد.
    بنیادی ترین سؤالهای فلسفی، سؤالهای معرفت شناسی هستند.سؤالاتی مانند:
    شناخت یعنی چه؟ آیا اساسا ما می توانیم چیزی را بشناسیم؟ اگر چیزی را می شناسیم، از کجا می دانیم که آنرا می شناسیم و از کجا بدانیم آنرا همانطور که واقعا(در جهان خارج) هست، می شناسیم؟
    آیا شناخت همه چیز ممکن است و یا این که بعضی چیزها هستند که نمی توان آنها را شناخت؟
    آیا یقین ممکن است یا اینکه همه شناختهایمان حدس و گمان است؟ ازکجا می دانیم که مثلا دزدی عملی زشت است؟ آیا شناخت آینده ممکن است؟ و غیره... .

    همه این پرسشها در حوزها معرفت شناسی مطرح هستند. با هر جوابی به هر یک از این سئوالات، در جهان بینی ها، زندگی ها و فلسفه ها تغییرات اساسی ایجاد خواهد شد.
    به همین دلیل، فلاسفه بخش مهمی از کوشش هایشان را به مسئله شناخت، حدود و ظرفیت معرفت آدمی و ملاکهائی که با آنها بتوان درباره حقیقت و جهان خارج داوری کرد،اختصاص داده اند.

    شاید در وهله اول،حدود و چگونگی شناخت برای ما مسئله ای نباشد. همه ما تصوراتمان از جهان را کاملا قبول داریم و در آن هیچ شک و شبهه ای نمی ورزیم.
    ولی آیا نباید از خود بپرسیم که چگونه به این شناخت دست یافته ایم؟ چرا به آن اعتماد داریم و از کجا معلوم که در اشتباه نباشیم؟
    بسیار اتفاق افتاده که به چیزی مطمئن بوده ایم و سپس معلوم شده که خطا و کذب بوده است.

    ممکن است گفته شود: ما جهان با حواس خود مشاهده و ادراک می کنیم و حواس انسان سالم، درست کار می کند.
    اما در همین مورد، نمونه های بسیاری وجود دارد که حواس اشتباه می کند و هر شخصی نیز با این مسئله بر خورد کرده است. دیدن سراب در بیابان، مثالی آشکار برای دیدن چیزی است که درحقیقت وجود خارجی ندارد و نمونه ای است از خطای حواس. یا خمیده دیدن چوب صافی که در آب فرو رفته است ویا صاف دیدن میز، در حالی که برآمدگیها و فرورفتگیهای بیشماری دارد که تنها با تجهیزات دیده میشوند.

    بنابراین همه قبول داریم که همیشه نمی توانیم به حواس اعتماد کنیم.اما ازکجا معلوم که حواس ما همیشه در اشتباه نباشد؟ شاید تمام اطلاعاتی که حواس به ما می دهد، غیر از آن چیزی باشد که در خارج است؟
    اصلا پا را فراتر از این می گذاریم و پرسیم: از کجا معلوم که ما در خواب نیستیم؟ شاید تمام آن چه حس می کنیم، در خواب باشد . هر کسی ممکن است خوابی ببیندکه تمام مشخصات چیزهای واقعی را داشته باشد.
    مسئله اصلی ما در این جا، این است که آیا راهی هست که به یقین بدانیم در خواب هستیم یا در بیداری؟

    حل کامل هر یک از این مسائل، تلاش فکری فوق العاده ای را می طلبد. تاریخ فلسفه پر است ازنظریات بی شمار در موضوعات مختلف معرفت شناسی. نظریاتی که مدتها و شاید صدها سا ل مورد اعتماد همگان بوده و سپس به کلی بی اعتبار شده است.
    این امر فیلسوفان را بر آن داشته تا اساس شناخت و ملاکهائی را که برای آن متصور است، بررسی کنند. اگر بسیاری موارد در ابتدا برای همگان یقینی بوده و سپس بی اعتبار شده، پس اصولا چگونه می توان یقین به چیزی داشت؟

     

    تحلیل شبهای برره بر اساس نظریه شناخت

     سریال شبهای برره ارتباط زیادی با ایران ما دارد و به نوعی آینه ای است که جلوی جامعه ما گرفته شده است . مردم ما با دیدن این سریال و نکته هایی که در آن وجود داشت می خندیدند گرچه اصلا خنده دار نبود .ما خودمان بودیم که در برره نشان داده می شدیم و در حقیقت به خودمان می خندیدیم .مهمترین منبع این سریال جامعه ایران است که البته در قالب یک جامعه خیالی نشان داده می شود . مهران مدیری کارگردان این مجموعه ضعف هایی که در جامعه ایران وجود داشته است را به خوبی درک کرده است . در این سریال فرایند معنا سازی در قالب شخصیتهای داستان و نمادها و سمبل هایی که در فیلم نشان داده شده است به خوبی قابل درک و فهم است . شبهای برره واقعیتهای روز جامعه را نشان می دهد و در هر قسمت با اتفاقاتی که می افتد به یکسری از کاستی ها اشاره می شود که به کمی تیزبینی قابل فهم هستند .طنز مانند تیغ جراح می ماند اگرچه درد دارد ولی در پس آن امید بهبودی است . در این سریال هم نباید به دنبال خنده بود بلکه باید به دنبال کاستی هایی بود که قابل بررسی هستند .

    اشارات و کنایات

    اخلاقیات

    در زبان برره‌ای نوعی فعل به عنوان «فعل معکوس» وجود دارد که در آن گوینده در جملهٔ خود دقیقاً افعالی معکوس با نظری که می‌خواهد اعلام کند، انتخاب می‌نماید. مثلاً اگر بخواهد مهمانی که در خانه‌اش است هر چه زودتر آنجا را ترک کند می‌گوید: «تشریف داشته بیدید» («تشریف داشتید»). این نوع فعل در اصل کنایه‌ای بنظر می‌رسد به تعارف که به رای اکثریت جزو ویژگی‌های اخلاقی خاص ایرانیان است و در آن فرد بدلایلی منظور واقعی یا درخواست حقیقی خود را به زبان نمی‌آورد. در میان برره‌ای‌ها غیبت‌کردن و رشوه و باج‌گیری ناپسندیده شمرده نمی‌شود.

    مسائل روز

    در قسمتی با عنوان «شهاب‌سنگ» اشاراتی غیر مستقیم به ادعای کذب بودن قتل عام یهودیان توسط نازی‌ها در آلمان وجود دارد. در این قسمت خان‌های برره با پرداخت پول به سردبیر روزنامهٔ «صبح برره» - کیانوش استقرارزاده - از او می‌خواهند که مقاله‌ای اغراق‌آمیز و حق‌به‌جانب در مورد قتل‌عامی که اسکندر در زمان حمله به برره انجام داده‌است بنویسد. بنظر می‌رسد این مساله اشاره‌ای باشد برای تأئید مسئله افسانه خواندن نسل‌کشی یهودیان توسط محمود احمدی‌نژاد در سخنرانی‌هایش.

    اقتصاد

    اقتصاد تک محصولی دارند و فقط نخود است و تمام زندگی و امرار معاششان وابسته به همین محصول است . و اگر قیمت نخود بالا و پایین شود در زندگی آنها خیلی اثر دارد .

    سرگرمی

    سرگرمی و بازی آنها دعوای برره ای است . یا اینکه غیبت می کنند و نخود می خورند .

    کار

    کار کردن آنها نوعی وقت گذرانی است و هیچ کار مفیدی صورت نمی گیرد .

    جامعه برره خیلی آشنا است . جامعه ای که چشم و هم چشمی در آن زیاد است ،مردمش به راحتی دروغ می گویند، پول از همه چیز ارزش بیشتری برایشان دارد ،پاچه خواری می کنند هر یک از کاراکترها نماد یک شخصیت در جامعه است ، مثلا کیوون افراد راحت طلب که به دنبال پول راحت هستند ، کیانوش نماد افراد روشنفکری است که هر چه می گوید هیچ کس قبول نمی کند و.....

    هدف اصلی مهران مدیری در این سریال به نقد کشیدن جامعه ایران است و هیچ ابزاری بهتر از طنز را برای این کار مناسب ندیده است . به خوبی توانسته منظور خود را در قالب هر داستان و شخصیت بیان کند . و فرایند معنا سازی را در هر قسمت با بیان نکات ظریف نشان می دهد .برره هر گفتنی بسیار داشت ولی مخاطب با آن درک گزینشی که دارد آنچه را که احساس نیاز می کند انتخاب می کتد .

  •  

  • به عنوان نتيجه:


    شب‌های برره به لحاظ ساختار پا را از حد طنز معمول تلويزيون ايران فراتر گذاشته و وارد محيط نسبتا واقعی و متکثر و متنوع جامعه شده و شايسته است برای جدی‌تر شدن طنزپردازی تلويزيونی اين مسير مورد حمايت قرار گيرد. اما قطعا اين حرکت بحران‌ها، چالش‌ها و ظارفت‌های فرهنگی خاص خود را می‌طلبد. برای اجتناب از پيامدهای ناخوشايند فرهنگی و حتی سياسی و امنيتی بايد نحوه بازنمايی طنزآلوده جنسيت و قوميت و نيز هويت شهری را به‌طور جدی مورد بررسی و تحليل و تحقيق قرار داد.
    مجموعه‌ی کمدی شبهای برره اگرچه کاری‌ست در ادامه‌ی کارهای مهران مدیری اما این مجموعه باعث به‌وجود آمدن پدیده‌ای بی‌نظیر در کمدی ایرانی شده است. این کمدی که نوع تکامل یافته‌تر کارهای قبلی مهران مدیری است کمدی نو و ظریفی را به‌وجود آورده که بنظر می‌رسد برای جامعه‌ی روشنفکری ایران کمی جلوتر از زمان باشد.

  • منابع:

    www.fa.wkipedia.org

  • + نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 23:26 |

     

     

    باز هم درسی سخت با عنوان فلسفه رسانه های جمعی .....

    کلاسهای دکتر عاملی با ارائه طرح درسی سخت و طولانی شروع می شوند . جلسه اول همیشه با دلهره ی این طرح در س وارد کلاس می شویم که آیا این ترم دوباره چه کارهای سختی در انتظارمان است ؟ ولی خیلی سریع این دلهره ها و سختی ها به یک تجربه شیرین تبدیل می شوند . تجربه ای که هر وقت یادشان می افتیم با لبخند از آنها یاد می کنیم .درس فلسفه رسانه ها هم با یک طرح درس که در ظاهر سخت و سنگین است آغاز شده ولی من مثل ترم های قبل استرس ندارم زیرا دکتر عاملی اعتماد به نفس در انجام کارها را به ما یاد داده اند ...جلسه اول اصولا با غر زدن بچه ها همراه است ولی این غر زدن ها فایده ای ندارد و تمامی کارهایی که در ارزشیابی درس مطرح شده باید بدون هیچ کم و کاستی و سر وقت انجام شوند.

    فلسفه آزادترین نوع فعالیت آدمی است . فلسفه را می توان در یک واژه مختصر نمود و آن " چرا " است، فلسفه همه چیز را از پس این علامت " ؟ " می نگرد . فلسفه طرح پرسش های کلی است ، فلسفه علمی است که از اصلی ترین فعالیت آدمی یعنی تفکر بر خاسته است . حال در این درس تفکر ما حول محور رسانه های جمعی است ، پرسش های ما در مورد رسانه ها و چرایی وجود آنهاست ....

    یقین دارم که این درس هم با وجود تکالیف سختی که دارد به یک تجربه شیرین تبدیل می شود و پس از تمام شدن آن حرفی تازه برای گفتن داریم.....

     

    + نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 12:37 |

     

    به نام خدا

     

     

     

    اولين مشق ما در اين درس داشتن يك نگاه فلسفي به يك صنعت رسانه اي جديد است . من sms  يعني پيام كوتاه موبايل را انتخاب كرده ام و در ابتدا تعريفي از sms   و تاريخچه ان مي دهم و سپس آن را تحليل میكنم.

     

     Smsچيست؟

     

    پروتوكلي است كه به شما اجازه مي دهد پيام هاي كوتاهي به صورت متن از طريق تلفن هاي موبايل خود ارسال كنيد . اين پيغام ها در واقع بسيار كوچك هستند : 160 حرف براي پيغام ها ي با زبان مشتق ازلاتين و حد اكثر 70 حرف براي زبان هاي غير لاتين مثل فارسي و عربي و چيني .

     

    تاريخچه sms در ايران

     

    تلفن همراه از سال 73 در ايران شروع به كار كرد . در آن سال شمار واگذاري تلفن هاي همراه از 5000 فراتر نرفت و حتي شركت مخابرات براي كساني كه فردي را ترغيب به خريد اين تلفن مي كردند هديه اي در نظر گرفته بود . اما هم اكنون 11 ميليون تلفن همراه در كشور داير است.sms  ديرتر وارد ايران شد . اين فناوري از سال 1990 در اروپا راه اندازي شد و در سال 98 به بلوغ رسيد . سرويس sms  در ايران ازمرداد سال 1381 ارايه شد .

    در رابطه با  اين فناوري جديد رسانه اي مطالب و سوالات زيادي مي توان مطرح كرد : چرا اين رسانه ارتباطي جديد با استقبال زياد مردم رو به رو شده است ؟ چه قابليتها و كاركردهايي دارد ؟ چه نيازهايي از مردم را بر طرف مي سازد ؟ محتواي  پيام هايي كه رد و بدل مي شود چيست ؟

     طنز و فكاهي ‌؛ مسايل اجتماعي ؛ سياسي ؛ عشقي ؛ تبليغي ؛ مذهبي ؛ خرافي ؛ اطلاع رساني ؛ ادبي ؛ ورزشي عمده موضوعاتي است كه در اين پيام هاي كوتاه ردو بدل مي شود . به نظر من بيشتر sms ها در ايران جنبه طنز و جوك دارند و بيشتر در راستاي نياز سرگرمي كاربرد دارند زيرا نياز به سرگرمي بيشتر از نيازهاي ديگر احساس مي شود .

    عمده ترين دلايل استقبال از sms  را مي توان در صرفه اقتصادي ؛ اطلاع رساني آزاد ؛ امنيت نسبي ؛ پاسخگو بودن به نياز سرگرمي ؛ ارايه خدمات و.. است . كاركردهاي  sms  همچنين مي تواند از دلايل استقبال مردم از اين رسانه باشد : پيام رساني ؛ ايجاد ارتباط انساني و سرگرم كردن ؛ نظر سنجي آسان و قابليتهايي چون: سرعت عمل ؛ دسترسي دائم ؛ فراگيري مخاطب و خصوصي بودن ...

    خدمات زيادي و به سهولت از طريق sms  ارائه مي شود : بانكها ؛ سازمان هواشناسي و شركتهاي تبليغاتي هر يك به نحوي از اين رسانه استفاده مي كنند . با اين سرويس مي توان به جاي خريد كارت پارك  وجه مربوطه را از طريق  sms  پرداخت . همچنين مي توان پاسخ مسابقات تلفني رسانه اي چون صدا وسيما را داد . اما كاركرد بسيار مهم آن كه امروز بسيار مورد توجه است ؛ استفاده از آن در مواقع بحران است .بر اساس امارهايي كه ارائه شده است بيشترين پيام كوتاه  مربوط به تبريك سال نو و پس از ان عيد نيمه شعبان ؛ 13 رجب ؛ عيد مبعث ؛ عيد فطر ؛ و 21 ماه رمضان مناسبتهايي هستند كه شهروندان بيشترين sms را فرستاده اند .

    انسان موجودي ارتباط گر است ولي اين زندگي شهري و كمبود وقت و داشتن مشغله هاي زياد باعث شده كه انسان شيوه هاي بسيار متنوع و متكثر ارتباط بر قرار كند و در اين ارتباط برقرار كردن به دنبال راحتي است. sms   سيستم رسانه اي است كه با اين ويژگي هاي زندگي شهري سازگاري دارد . اگر افراد به دليل كمبود وقت به يكديگر تبريك يا تسليت نمي گفتند حال با وجود اين سيستم به سهولت مي توانند اين كار را انجام دهند . افراد با خود فكر مي كنند كه اگر بخواهند براي گفتن تبريك با كسي تماس تلفني داشته باشند شايد آن طرف وقت نداشته باشد كه تلفن را جواب بدهد ويا اينكه خود فرد وقت تلفن زدن را نداشته باشد . استفاده از sms اين مشكل را بر طرف مي كند فرد sms مي فرستد و ان شخص هر وقت كه فرصت كرد پيام را مي خواند . همچنين شايد يكسري از مطالب را نتوان رو در رو و يا حتي از طريق تلفن به افراد گفت ‎، با اين سيستم شايد راحت تر حرف زد . در كل نياز به يك چنين سيستمي كه ارزان ، در دسترس ، سريع باشد باعث به وجود آمدن آن و استقبال از آن شد .

    هر چه جلوتر مي رويم كارايي هاي اين سيستم اشكارتر مي شود ؛ در ابتدا كه بيشتر محتواي طنز رد و بدل مي شد ولي در حال حاضرهر كسي با توجه به نياز خود از ان استفاده مي كند . مثلا صدا و سيما براي نظر خواهي و جواب مسايقات ؛ بانكها براي پرداخت قبض ها ؛ سازمانهاي تبليغاتي براي پيام هاي تبليغي ؛ و.....

    اين سيستم خيلي از كارها را راحت كرده و جلوي خيلي از اتلاف وقتها را گرفته است .

    دستاوردهاي هر تكنولوژي از جامعه اي به جامعه ديگر متفاوت است هر جامعه اي بنا به بافت اجتماعي ؛ سياسي ؛ اقتصادي و فرهنگي خود از اين فناوري استفاده مي كند .

      

    + نوشته شده توسط وحیده محمد میرزایی در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 12:23 |


    Powered By
    BLOGFA.COM