سیمای زن در ادبیات داستانی ایران:زن در آثار زویاپیرزاد(چراغ ها را من خاموش می کنم ، عادت می کنیم)
"نقش تعین کننده ای که ارتباطات در زندگی انسان کنونی ایفا میکند ، تا جایی است که برخی از پژوهشگران علوم اجتماعی ، به ویژه آنهایی که در زمینه های مربوط به ارتباطات اجتماعی مطالعه می کنند، ترجیح می دهند به جای بیان « عصر اتم» که معمولاً دیگر محققین برای توصیف زمان ما به کار می برند ، از عصر ارتباطات سخن بگویند."
" آنتونی اسمیت"
چکیده
ارتباطات یک رکن اساسی جوامع انسانی است و به تبع آن وسایل مورد استفاده در این روابط هم مهم هستند . رمان به عنوان یک وسیله ارتباطی موضوع بررسی من در این مقاله است .و برای انجام این تحقیق نقش زن در کتابهای زویا پیرزاد بررسی کرده ام که تکیه ام اصلی ام روی دو کتاب این نویسنده با عنوان "من چراغ ها را خاموش می کنم "و "عادت می کنیم " می باشد و نقش و جایگاهی که زن را در این دو کتاب دارد را بررسی می کنم. و همچنين توضيح مختصري در رابطه با كتاب سووشون نوشته سيمين دانشور كه به نظرم در رابطه با موضوع اين مقاله است مي دهم .
مقدمه
امروزه وسایل ارتباط جمعی جزء لاینفک زندگی شده ونقش آنها در زندگی فردی و اجتماعی انسانها و جوامع انکار نا پذیر است. رشد وپیشرفت ملت ها و همچنین عقب ماندگی آنان به میزان گسترده ای وابسته به این امر است واغراق آمیز نیست اگر گفته شود که ارتباطات از جمله شاخصهای مهم توسعه ی هر کشور است وبر خورداری کشورها از وسایل ارتباط جمعی وفن اوری ارتباطی می تواند بیانگر توسعه ویا توسعه نیافتگی آن کشور محسوب شود. ارتباط از نظر لغوی واژه ای است عربی به معنی پیوند دادن ، پیوستگی و رابطه.
از نظر اصطلاحی طبق نظریه آقای ادوین ابری در معنی عام عبارت از فن انتقال اطلاعات ،افکارو رفتارهای انسانی از یک شخص به شخص دیگراست .
انجمن بین المللی تحقیقات ارتباط جمعی : منظور از ارتباط روزنامه ها ، نشریات ، مجلات ، کتب، رادیو ، تلویزیون و سایر وسایل ارتباطی همانند تلگراف و کابلهای زیر دریایی می باشد .
ارتباط ، چگونگی تولید و توزیع کالاها و خدمات مختلفی را که وسایل و فعالیت های فوق به عهده دارند بیان می نماید .
چالزکولی : ارتباط ساز و کاری است که در خلال آن روابط انسانها برقرار شده و بسط می یابد و تمامی مظاهر فکری و وسایل انتقال و حذف آنها در مکان و زمان بر پایه این ساز و کار توسعه می یابد .
میکی اسمیت : ارتباط یعنی فراگرد انتقال اطلاعات ، احساسات ، حافظه و افکار در میان مردم .
تعریف ارتباط جمعی :
عبارتست از رساندن اطلاعات ، انتقال اندیشه ها ، ایده ها و برداشت ها به عده زیادی از انسانها در یک زمان بدون در نظر گرفتن مکان و مرزهای جغرافیایی...
آثار وسائل ارتباط جمعی بر جامعه :
1 – ایجاد انگیزه ها و نگرشهای مثبت و منفی در جامعه
2 – ایجاد و رشد رفتارهای مقبول و غیر مقبول اجتماعی
3 – افزایش یا کاهش مشروعیت های سیاسی حکومتها در دنیا
4 – ایجاد هماهنگی یا از هم گسیختگی فکری در جامعه و پی ریزی افکار عمومی
با توجه به مقدماتی که گفتم با در نظر گرفتن آثار و پیامدهای وسایل ارتباط جمعی می خواهم به بررسی رمان به عنوان نوعی از وسایل ارتباط جمعی ، که در جامعه ایران طرفداران زیادی هم دارد بپردازم در ابتدا تعاریفی از رمان و تاریخچه آن بیان می کنم و سپس با توجه به محوریت زن در کتابهای زویا پیرزاد به بررسی دو کتاب این نویسنده می پردازم و بعد مقایسه ای اجمالی بین کتاب سووشون سیمین دانشور و من چراغ ها را خاموش می کنم زویا پیرزاد انجام می دهم .

رمان چیست؟
رُمان (صورت انگلیسی این کلمه، "Novel"، از کلمهٔ فرانسوی "Nouvelle" (بهمعنای «جدید») گرفته شدهاست) به متنی طولانی و ساختگی گفته میشود که به نثر نوشته میشود. در قرن هجدهم کلمهٔ «رمان» بیشتر برای اشاره به قصههای کوتاه در مورد عشق و توطئه به کار میرفت. در ۲۰۰ سال اخیر رمان تبدیل به یکی از مهمترین اشکال ادبی شدهاست.
کلمهٔ «رمان» از زبان آلمانی وارد زبان فارسی شدهاست. رمان در فارسی قالب ادبی مدرنی به شمار میرود.گرچه رمان ،امروزه يكی از پرطرفدارترين ژانرهای ادبی درجهان است، چرا گفته ميشود كه آن،ژانری فاقد تئوری ادبی است؟ آيا رمان دن كيشوت آنطور كه تاكنون گفته ميشد، اولين رمان مدرن درغرب است يااينكه ميتوان عناصر روايتی رادرادبيات شفاهی و كتبی فرهنگ های باستان ازجمله: در ايران، هند، چين،عربستان،ژاپن و يونان نيز يافت؟
رمان نویسی و تاریخچه رمان
رمان مهم ترین و معروف ترین شکل تبلور یافته ادبی روزگار ماست. معمولاً گفته می شود رمان با "دن کیشوت" اثر سروانتس (نویسنده اسپانیایی 1547-1616) در خلال سال های 1605 تا 1615 تولد یافته است و با رمان "شاهزاده خانم کلو" نوشته مادام دولافایت (1634-1693) و رمان های آلن رنه لوساژ (1668-1747) فرانسوی به خصوص با اثر مشهورش "ژیل بلاس" پی ریزی شد و با رمان های نویسندگانی چون دانیل دفو (1660-1731) و ساموئل ریچاردسن (1689-1761) و هنری فیلدینگ (1707-1754) نویسندگان انگلیسی و والتر اسکات (1771-1832) نویسنده اسکاتلندی را به تحول گذاشت.
پیش از "دن کیشوت" اثری در چنین قالب هنری در ادبیات جهان پیدا نمی شود. پیش از این کتاب، حماسه های منثور و منظوم و لطیفه ها و حکایت هایی بر سبیل تمثیل، قصه های عامیانه و اساطیر و افسانه های خدایان بسیاری چون ایلیاد و ادیسه هومر و رمانس ها موجود بود که از نظر معنا و کیفیت ساختاری با رمان به مفهوم امروزی آن تفاوت بسیار داشت.
ویلیام هزلیت متقد و مقاله نویس انگلیسی در قرن نوزده، رمان را چنین تعریف کرده است:
رمان، داستانی است که براساس تقلیدی نزدیک به واقعیت، از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده باشد و به نحوی از انحاء شالوده جامعه را در خود تصویر و منعکس کند.
تعریفی است کلی که داستان کوتاه را نیز در برمی گیرد و بیشتر بر رمان های واقع گرا قابل تطبیق است، مثل رمان های "چشم هایش"، "سووشون"، "همسایه ها" و "شوهر آهو خانم" زیرا عناصر تشکیل دهنده آنها از وقایع شبیه زندگی واقعی گرفته شده و محیط اجتماعی شخصیت های داستان نیز در آنها تصویر شده است.
اما بر رمان های تمثیلی و نمادین و سوررئالیستی قابل تطبیق نیست، مثلاً با رمان های "شازده کوچولو" سنت اگزوپری (نویسنده فرانسوی 1900-1944) و "قصر" کافکا و "بوف کور" هدایت و "یکلیا و تنهایی او" تقی مدرسی کاملاً مطابقت ندارد. چه این رمان ها براساس تقلیدی نزدیک و به واقعیت از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده اند و تصویری از جامعه واقعی نیز به دست نمی دهند، بلکه شخصیت های رمان، مخلوق ذهن نویسنده است و وقایع و فضا و رنگ حاکم بر محیط داستان جنبه تمثیلی و نمادگرایانه و سوررئالیستی دارد.
تعریف های دیگری که برای رمان عنوان کرده اند هر کدام بر نوعی از رمان قابل تطبیق است و بر نوع دیگر نیست، از این رو من تنها به یکی دو تعریف اکتفا نکرده ام و چند تعریف را که از دایره المعارف ها و فرهنگ های اصطلاحات ادبی معتبر برداشته ام در اینجا می آورم. این تعریف ها هر کدام نوعی از رمان را در بر می گیرد و هیچ کدام حرف آخر را نمی زند، به اصطلاح جامع و مانع نیست.
فقدان سختگيری لازم نسبت به رمان نويسی، امكان تنوع ساختار داستانسرايی،وجود موضوعات، مواد و سبك های دلخواه، انتظارات مختلف خواننده، اهداف رنگارنگ و غيره موجب شد كه انواع و اقسام رمان و رمان نويسان در ادبيات جهان بوجود آيند.
پيرامون ريشه آن بايد يادآوری نمود كه رمان واژه ای است فرانسوی از زبانهای رمانی. درقرن ۱۳ درفرانسه داستانی كه به زبان عاميانه،و نه به زبان رسمی دولت و كليسا يعنی زبان لاتين بود،رمان نام گرفت. پيش از آن در قرن ۱۲ ميلادی هر متنی كه بزبان عاميانه نوشته ميشد، نيز رمان نام داشت.
درباره تعريف رمان گفته ميشود كه آن، نثری است روايتی و طويل، يا داستان روايتی و بلندی كه درآن قهرمان در رابطه با جامعه، محيط اطراف يا دوره زمانی خاصی مطرح ميشود، يا اينكه اگر مقطعی طولانی از زندگی يك شخص يا يك نسل در رابطه با شرايط مشروط تاريخی و متنوع زمانی او مطرح گردد. در رمان اغلب قهرمان داستان در ماجرايی ادبی-خيالی-ساختگی مطرح ميشود.يعنی شرايط خاص و منحصر بفرد قهرمان رمان در شرايط عام و جهانی مطرح ميگردد. در رمان نه حوادث و اعمال منفرد انسان،بلكه روابط آنها با يكدير مهم است.
رمان در آغاز، رسانه ای سرگرم كننده يا آموزشی ميان قشر مرفه و دربار بود. ولی آن،بعدها شكل هنری و استتيك بخود گرفت. رمان ممكن است نقش ها، هدفها و انگيزههای گوناگونی داشته باشد، ازجمله: سرگرم كننده، آموزشی، تجزيه و تحليلی، شرح و توصيف و يا از نظر جامعه شناسی بايد انتظارات و سليقه های مختلف و گاه متضاد را جوابگو باشد.تنوع محتوا، فرم، سبك، هدف، حجم، و موضوع باعث گرديد كه تعريف خاص و هماهنگی تاكنون از رمان نشود. و چون رمان نه در دوره باستان و نه در دوره رنسانس و باروك جدی گرفته نشد، تئوريزه كردن آن نيز قرنها به تاخير افتاد، گرجه رمان از حماسه سرايی و روايت ريشه گرفت. اولين بار در قرن ۱۶ در ايتاليا كوششهايی شد تا برای آن تئوری و زيباشناسی فلسفی بيابند. رمان خلاف حماسه سعی ميكند به شرايط و عليت حادثه بپردازد و خلاف نوول به شرايط فرد در رابطه با جامعه يا تاريخ يا زمان بپردازد.
درآغاز، رمان مدرن را ماجرايی خيالی-عشقی تعريف نمودند. ولی زمانيكه در اواخر قرن ۱۷ بورژوازی به اهميت و نياز آن پی برد، كوشش نمود تا تئوريسين های ادبی را نيز برای رمان تشويق كند. از آنجمله: ژان پاول در كتاب “ دبستان استتيك“، زولا در كتاب “رمان آزمايشی “، شلگل در كتاب “ نامه ای پيرامون رمان “، و گوته در كتاب “ سالهای آموزشی ويلهلم مايستر“ نخستين كوششهای نظری پيرامون رمان راآغاز نمودند. غير از آن، از زمان شلينگ و شوپنهاور فيلسوفانی نيز مانند هگل سراغ تئوری رمان رفتند و كوشش كردند تا چهارچوبی نظری برای فلسفه رمان بيابند. ولی مهمترين و مشهورترين نظريه پرداز رمان، جرج لوكاچ در قرن بيستم بود.
درباره تاريخ رمان ميتوان گفت كه ادبيات غرب و يونان زير تاثير شكلی از ادبيات روايتی و حماسی شرق قرار گرفت. چون در كشورهای خاورميانه و شرق دور، داستانهای روايتی-عشقی و سفرنامه ای وجود داشت. هرودت بعضی از آثار تاريخی اش را به سبك رمان نوشت. و رمانی با عنوان اسكندر، ۲۰۰ سال پيش از ميلاد بنوبه خود، روی بخش مهمی از ادبيات شرق تاثير نمود.يونانيها در ۴۰۰ سال پيش از ميلاد رمانی با عنوان “ايرانيان“ نوشتند و رمانی با نام “ بابلی ها“ حدود ۱۷۵ سال قبل از ميلاد توسط يونانيها به ثبت رسيده. در كتاب “اديسه“ هومر ميتوان عناصر رمانی و روايتی نيز تشخيص داد.به ادعای مورخين ادبيات،در سدههای ميانه غرب، غير از حماسه های قهرمانی، رمانی نوشته نشد. در اسپانيا رمانهای شواليه ای و سواركاران جنگجو طرفدار زيادی يافت تا اينكه سروانتس در سال ۱۶۰۵رمان دن كيشوت را نوشت.اودر اين رمان به تمسخر حاكميت و دربار و رمانهای شواليه ای مورد علاقه شان پرداخت.
رمانتيكها نيز در اين دوره رمانهايی پيرامون زندگی پر درد و رنج هنرمندان خلق نمودند.سرانجام با اختراع صنعت چاپ، رمان در قرن ۱۵ و ۱۶ اشاعه فراوان يافت. موضوعات شرقی، عقايد باستانی، خاطرات سفرنامه ای، بخش مهمی از رمان در غرب شدند. بورژوازی جوان در پايان قرن ۱۷ علاقه وافری به مطالعه رمان نشان داد. بدين سبب رمان قهرمانی و درباری جای خود را به رمان اتوبيوگرافيك و زندگی نامه ای داد. بدين طريق بورژوازی كوشيد با كمك رمان به اهداف: آموزشی، تفريحی، روشنگری، فلسفی، روانشناسی و غيره خود برسد. روسو، دفو، ريچاردسن، از جمله رمان نويسان اين دوره هستند.
درباره امكانات رمان نويسی ميتوان گفت كه رمان ممكن است از نظر فرم با ضمير شخصی “من“ يا “او“ يا بصورت رمان : نامه ای، رمان وقايع نگاری،يا رمانی بر اساس يادداشتهای روزانه، نوشته گردد. و از نظر محتوا رمان ممكن است: طنز آميز، تربيتی، روانشناسانه،آموزشی، ماجراجويان،تاريخی، اجتمايی، جنگی، پليسی، صلحجو يانه، وطنی-ولايتی، عشقی،جهانی، علمی-خيالی، مسافرتی، بحری-دريايی، احساساتی، مذهبی، آخرالزمانی!، دهقانی، شهری، خانوادگی، سياسی، اوتوپيستی، زناشويی، هنری، سرگرم كننده، تجربه گرايانه، چاپلوسانه، انقلابی، اصلاحگرايانه، ترويجی-تبليغی، و غيره باشد.يا اينكه رمان ممكن است با توجه به قشر خواننده، يعنی برای: زنان، جوانان، مبارزين،مذهبيون و غيره نوشته شود. رمان مدرن غرب زير تاثر رمان نويسانی همچون: پروست، ژيد، جويس، قرار گرفت. در آمريكا: فاكنر، اشتاين بك، توماس وولف، همينگوی، دسپاسوس، مورد تقليد رمان نويسان جوان قرار گرفتند. در انگليس ويرجينيا ولف مشهور گرديد. در آلمان سبكهای: توماس مان، هرمان هسه، كافكا، دوبلين، موزيل، مورد توجه قرار گرقت. و از نظر ديگر: پروست، ژيد، جويس، دسپاسوس، وولف، موزيل، كوشش نمودند تا به انحلال فرم قبلی رمان بپردازند.
رمان تاريخی دهها سال تحت تاثير رمان نويس انگليسی، يعنی والتر اسكات بود. ازجمله نمايندگان رمان رئاليسم اجتمايی از سال ۱۸۳۰ به بعد: فونتان در آلمان، بالزاك، استاندال، فلوبر، در فرانسه. و ديكنز، اليوت، در انگليس هستند. دوبلين و كافكا از پيشگامان رمان اكسپرسيونيستی بودند. مشهورتريت رمان نويسان آلمانی زبان، بعد از جنگ جهانی دوم: گراس، بل، والسر، لينز، هندكه،و فريش، هستند. در آلمان شرقی، دو زن بنامهای: آنا زگر، كريستا ولف، و دو مرد بنامهای: هرمان كانت، اشتفان هاين، رمانهايی در مكتب رئاليسم سوسياليستی به تحرير درآوردند. سرانجام جهان سوم نيز تكانی بخود داد و نويسندگان كشورهای آمريكای لاتين در قرن ۲۰ بدليل پرداختن استتيك و اخلاقی به موضوع فقر و بی عدالتی اجتمايی در رمانهای خود مشهوريت جهانی يافتند. اهل نظر رمانهای دو نويسنده آلمانی بنام: شوايشل و ويرس در اواخر قرن ۱۹ را، رمانهای سوسياليستی بحساب می آورند. زايش رمان رئاليسم سوسياليستی رابا رمان “مادر“ ماكسيم گوركی در سال ۱۹۰۶ همزمان ميدانند.
رمان در فرهنگ های مختلف
در فرهنگ کوچک انگلیسی اکسفورد، رمان چنین تعریف شده است:
روایت منثور داستانی با طول شایان توجه که در آن شخصیت ها و اعمال که نماینده زندگی واقعی اند با پیرنگی که کمابیش پیچیدهاست، تصویر شده اند.
در فرهنگ و بستر چنین آمده:
روایت منثور خلاقه ای که معمولاً طولانی و پیچیده است و با تجربه انسانی همراه با تخیل سروکار دارد و از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیت ها در صحنه مشخصی شرکت دارند.
در فرهنگ پیشرفته لرنر می خوانیم:
کتابی طولانی داستانی درباره شخصیت های خیالی یا تاریخی، مثل رمان های جین اوستین.
در فرهنگ کاسل:
روایت منثور داستانی که طول آن بتواند کتابی تشکیل بدهد و شخصیت ها و وضعیت موقعیت های زندگی واقعی را تصویر کند.
فرهنگ قرن بیستم چامبرس:
روایت منثور داستانی که نشان دهنده تصویر زندگی واقعی، مخصوصاً تصویر بحران های عاطفی در پیشینه زندگی مردان و زنان است.
فرهنگ لوین:
روایت منثور داستانی که سروکارش با ماجراها و احساسات آدم های خیالی و تصوری است به این منظور که از طریق توصیف عمل و فکر، گوناگونی های زندگی و شخصیت آدمی را تصویر کند.
فرهنگ زبان انگلیسی آمریکایی هری تج:
روایت منثور داستانی به نسبت طولانی که نوعاً دارای پیرنگی است که با اعمال و گفتار و افکار شخصیت ها گسترش داده می شود.
فرهنگ جهانی زبان انگلیسی ویلد:
روایت داستانی (معمولاً نثر) با طول قابل توجه که افراد بشر و اعمال و ماجراها و شور و سوداهایشان را نشان می دهد و گوناگونی های شخصیت های انسانی را مرتبط با زندگی به نمایش می گذارد.
سرانجام در فرهنگ اصطلاحات ادبی هاری شارمان چنین تعریف شده:
روایت منثور داستانی طولانی که شخصیت ها و حضورشان را در سازمان بندی مرتبی از وقایع و صحنه ها تصویر کند. اثری داستانی که کمتر از 30 تا 40 هزار کلمه داشته باشد، غالباً به عنوان قصه، داستان کوتاه، داستان بلند یا ناولت محسوب می شود اما رمان حداکثری برای طول و اندازه واقعی خود ندارد. هر رمان شرح و نقلی است از زندگی هر رمان متضمن کشمکش، شخصیت ها، عمل، صحنه، پیرنگ و درونمایه است.

|
درباره نويسنده |
|
زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوتی خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد. زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا.... عادت می کنیم .... |
پیرنگ داستان :داستان، به ازدواج مجدد زنی حدوداً چهلساله (آرزو) میپردازد که با وجود از سرگذراندن یک طلاق و داشتن دختری نوزدهساله و برخورداری از استقلال مالی به مردی علاقمند میشود و قصد ازدواج دارد، اما با مخالفت خانواده (مادر و دخترش) و دوستش (شیرین) روبهرو میشود. دودل میشود اما سرانجام تصمیم به ازدواج میگیرد.
پیام داستان :(اگر زنان، علیه مردان حرف میزنند و یا درصدد ازدواج نیستند، به خاطر تجربیات تلخشان است (بههمخوردن ازدواج شیرین و طلاق آرزو)، اما تجربههای مثبت در این داستان، پوچی و شعاری بودن این حرفها را نشان میدهد. پیدا شدن مردی استثنایی (سهراب) در زندگی آرزو و نیز تماس تلفنی نامزد شیرین در پایان داستان نشان از علاقهی قلبی این زنان به کانون زناشویی دارد.
نام کتاب: عادت میکنیم، واکنش آرزو در برابر «دعوا، دلخوری و زخم زبان» و «ناز کشیدن برای آشتی»(**ص263) در مقابل ماهمنیر و آیه است. آرزو به خود میگوید: «شاید خودم عادت کنم. باید عادت کنم» و در واقع با این اندیشه تصمیم مقاومت در برابر خانواده و ازدواج با سهراب را میگیرد و به تقابل پایان میبخشد.
به نظر میرسد حتی طراحی جلد کتاب با مضمون داستان همخوانی دارد. گرافيکی ساده و گويا با رنگبندی مناسب. نوشتهی پشت جلد کتاب تعبير موجزی را از داستان ارائه میدهد: «داستان زندگی سه نسل زن در تهران اين روزها».
کنش و بازتاب شخصیتها: آرزو دوبار در زندگیاش به طور مستقل تصمیم گرفته است. یکبار زمانی که با آیه از فرانسه به ایران بازگشته و تصمیم گرفته است مستقل از پدر و مادر زندگی کند. بار دوم پس از فوت پدر، هنگامی که به میزان بدهیهای پدرش پی میبرد و تصمیم میگیرد که بنگاه معاملاتی او را سرپا نگه دارد. حال برای ازدواج با سهراب درصدد است که مستقلاً تصمیم بگیرد. برای ازدواج نخستاش، خودش تصمیم نگرفته و تصمیم مادرش را پذیرفته است.
از سوی دیگر سهراب، همسر آیندهی آرزو، مردی استثنایی نشان داده میشود که به قهرمانی افسانهای میماند که نشانههای مدرن جای زور و شمشیرش را گرفتهاند. از سهراب چندان چیزی نمیدانیم، بهجز آنکه در فرانسه در رشتهی پزشکی تحصیل کرده و یکسال پیش از پایان تحصیل به ایران بازگشته است. جدّاندرجدّ او تاجر قفل و کلید بودهاند. در تمام داستان حتی یک حرکت یا سخن منفی از این قهرمان که قرار است همسر شخصیت اصلی داستان شود نمیبینیم. شخصیتی که تنها خوب باشد و هیچ عیب و ایرادی در خصایص و کُنشاش نباشد، شخصیتی کلیشهای و یکبعدی است. وی حتی از چین و چروک زیر چشم و موی سفید زن خوشش میآید و آن را با شراب کهنه مقایسه میکند. آرزو را درک میکند، به حرفهایش گوش میدهد و هنوز آرزو دهان باز نکرده، حرفهای او را میداند. در کار خانه همراه زن است و در ضمن خیلی هم دست و دلباز است. به آرزو و نیز به هرکس که بتواند کمک میکند و جز نیکی، از او به کسی چیزی نمیرسد. آرزو نیز خیلی خیّر است. رئیسبازی در نمیآورد و به زیردستانش کمک میکند. برخلاف مادر بورژوامآب و دختر لوساش که آینهی مادربزرگاش است، زحمتکش است، اهل قر و فر نیست، همواره به دیگران اندیشیده است و تنها در مورد ازدواج با سهراب به خود میاندیشد. سهراب تحصیلکرده و با فرهنگ است و از همهچیز سررشته دارد و خلاصه هیچ چیز کم ندارد و برعکس دیگران که برای آرزو تصمیم میگیرند، او به آرزو میگوید که برای ازدواج عجله نکند و وقت بگذارد.
زن اول، آرزواين رمان از همان صفحهی اول شما را درگير روزمرگیهای زندگی يک زن نانآور میکند البته نه آن زن نانآور کليشهای که هميشه تلخترين اتفاقهای سرنوشت يعنی شوهر معتاد و پدر کجخلق و بیبضاعت دچارش شدهاند، بلکه زنی امروزی در موقعيتهای امروزی، با مشکلات جورواجور فکری و معيشتی. در واقع او زنی است پرمشغله و گرفتار نه زنی بیسرپناه و محتاج.
آرزو مستقل و مدير است که از پس همهی مسئوليتهايش بهخوبی برمیآيد. جالب است که پيرزاد هيچ وجه فيمينسيتیای برای آرزو درنظر نگرفته است. درست است که او رياست میکند و يک بنگاه را میگرداند ولی از اين جهت که قربانی خواست خانوادهاش است و خود را متعهد به اجرای خردهفرمايشهای مادر و فراهم کردن وسايل آسايش فرزند میداند به يک زن تمام عيار ايرانی شبيه است. او همچنين در مواجهه با مرد ايدهآلش، سهراب زرجو، گوی و ميدان را به او واگذار میکند.
زن دوم، آيه
شاهد ديگری بر متفاوت بودن اثر استفاده از عناصری است که برای جوانان طبقهی متوسط شهری موضوعيت دارد، نمونه بارز آن وبلاگ است. پيرزاد به طرز جالبی از اين مؤلفه برای شناساندن شخصيت و افکار آيه، دختر آرزو، استفاده میکند. اگر وبگرد باشيد و خوانندهی پروپاقرص وبلاگهای فارسی، نثر اين قسمت از داستان کاملا برای شما مأنوس است و میبينيد که نويسنده با مهارت وبلاگ دختر جوانی را نوشته است.
درست است که آيه بهقول مادرش جوانی است خردهبورژوا از نسلی آرمانگريز، اما اونيز مانند همنسلانش واقعيت دارد، ناشکيب پرتوقع و البته صادق به خود. جوانانی که برای نداشتن لباس اسکی و اجازهی رفتن به مهمانی احساس کمبود میکنند، ولی از رابطهی جديد احساسی پدر يا مادر مجردشان استقبال میکنند. بهعبارتی در پشت ظاهر سطحیگرايشان به تعبير متفاوتی از آرمان رسيدهاند. مثلاً آيه در قمستی از وبلاگش میگويد: «خاله شيرين میگه مامانم فکر کرده بود با انتخاب بابام اوناسيس و آلن دلون و مارکس رو يهجا زده تو رگ. اين سه تا که خاله شيرين میگه مال جوونیهای خودشونه. برای نسل ما میشه مثلاً بيل گيتز و براد پيت و ... جای مارکس هم خودتون يه بابايی رو بذارين ...»
زن سوم، ماهمنير
![]() زويا پيرزاد در حال دريافت لوح تقدير |
ماهمنير مادر آرزو خود را از بازماندههای ايل و تبار قاجار میداند و علاقهی زيادی به تظاهر به اشرافيت دارد. در جايی دربارهی تابلوی رنگ و روغن پرترهی خودش اينطور میگويد: «به کازاريان گفتم: استاد! چشمها را آبی بکشيد با رنگآميزی اتاقم جور باشد ...» و يا آيه جايی در وبلاگش میگويد «شازده خانم مادربزرگمه ... میگه نگو بنگاه بگو آژانس! بنگاه شيک نيست.»
شخصيت ماهمنير مادر آرزو در اين ميان کمی گنگ و سردرگم به نظر میآيد. وجود او در اين داستان فقط برای توجيه مشقتهای فکری آرزو ضروری است مثلاً در جايی آرزو میگويد «اگر آجيل مهمانی شازدهخانم از تواضع و شيرينیتر از بیبی و شيرينی خشک خانم از نمیدانم کجا نباشد، آسمان به زمين آمده است.»
و اما مرد اول و آخر
جناب سهراب زرجو مردیست تمام و کمال. هر صفت پسنديده نام ببريد او دارد. عاشق، عارفمسلک، مهربان، پولدار، روشنفکرماب، اصل و نسبدار و خوشزبان است. همه غلام حلقهبهگوش او هستند از رستوراندار و همکار، همه به طرز نامفهومی به او ارادت خاصی نشان میدهند. تحصيلات پزشکیاش را در سويس نصفه رها کرده و به ايران بازگشته و به شغل قفلسازی که همان شغل پدری و آبا و اجدادی است مشغول است. اين شغل پدری و مغازه در توپخانه بيشتر برای نشان دادن اصالت و تهرانی بودن سهراب زرجو است. از نيمههای داستان که حضور سهراب پررنگتر میشود قوت فضاسازی کمرنگتر و حوادث غيرواقعیتر میشوند، مثل مساعدتهای بیدريغ و بدونچشمداشت زرجو برای بستری کردن سهراب برادر تهمينه برای ترک اعتياد. که باور شخصيت از طرف خواننده را سخت میکند و به تأثيرگذاری اثر لطمه میزند.
گرچه که شخصيت زرجو بايد بدون منطق کامل و بینقص توصيف میشد تا قابل زنی همچون آرزو باشد اما شکلگيری رابطهی بين آنها با ظرافت پرداخته شده است. مخصوصاً فراز انتهايی داستان که آرزو چالشهای زندگی خود را، از گذشته تا به حال، در يک اتوبوس شرکت واحد و از مسير جلوی بنگاه خود تا ميدان توپخانه (جلوی مغازهی زرجو) مرور میکند و به اين نتيجه میرسد که ... شايد خودم عادت کنم. بايد عادت کنم ... آرزو راست میگويد آخرش به همه چيز عادت میکنيم.

چراغ ها را من خاموش می کنم ....
رمان «چراغها را من خاموش میکنم»، نوشتهی زویا پیرزاد، زندگی ارامنهی دههی چهل شمسی آبادان را به تصویر میکشد.
راوی اول شخص داستان زنی سیوهشت ساله و خانهدار است به نام کلاریس که به همراه همسرش دو دختر دوقلوی دبستانی و پسری در سن بلوغ دارد و البته مادر و خواهرش نیز در زندگیاش نقش زیادی دارند.
کلاریس تمام زندگیش به فکر پخت و پز و کارهای خانه و خانواده میگذرد که بخش عمدهی داستان را دربرمیگیرد. داستان و زندگیای بدون ماجرا و به آرامی، تا آنکه مردی به نام امیل با مادر و دخترش با آنان همسایه میشود. زن آرامآرام به مرد دل میبازد و پسر کلاریس نیز به دختر مرد دل میدهد.
از شیوهی سخن گفتن خودمانی و برخورد امیل زن فکر میکند که مرد نیز به او دل باخته است. مردی که راحتی خود را در گفتگو با کلاریس اینگونه بیان میکند: "میفهمم چرا همه دلشان میخواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت است. [...] انگار آدم سالهاست میشناسدت." (ص103)*
عشق نگاه نویی به زن میبخشد. زن ناگهان به خود میآید و میبیند که صبح تا شب میپزد و میشوید و کدبانوی بسیار خوبی است اما تنها با خود حرف میزند و هرکاری را به خاطر دیگران انجام میدهد. شوهرش با او حرف نمیزند، بچهاش به چشم غرغرو به او مینگرد. خواهر و مادرش مسخرهاش میکنند و دوستش تنها از او کار میکشد. (م.ک. ص202)
عصبانی از دست همه راوی از خود میپرسد: "چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمیپرسید تو چی میخواهی؟" (ص177)
و یا: "کاش میشد به جای همهی این کارها که دوست نداشتم بکنم و باید میکردم، لم میدادم توی راحتی سبز و میفهمیدم مرد قصهی ساردو بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب میکند." (ص179)
خواننده تنها باید حدس بزند که کلاریس عاشق شده است، چراکه نویسنده از افکار و احساسات آشکار و پنهان راوی اول شخص داستانش نمینویسد، بلکه به حسها و کُنشهای سطحی کلاریس بسنده میکند.
مرد اما عاشقپیشهای است که پیش از وصال مادرش او را با خود برمیدارد و به شهر دیگری میبرد و مرد نیز چون پسرکی که از استقلال بهرهای نبرده است، اجازه میدهد تا هربار مادرش برای او تصمیم بگیرد. مادری که در داستان نقش جادوگر بدجنس قصهها را دارد و پسرش امیل نیز متاسفانه همچون شخصیت قصهها فاقد فردیت است.
روزی که ملخها آبادان و گلهای خانهی کلاریس را به خاک سیاه مینشانند، کلاریس به جای شنیدن اظهار عشق امیل از تصمیم ازدواج مرد با زن دیگری اطلاع مییابد. اما مادر امیل باز هم همراه با پسر و نوهاش بار سفر میبندد تا پسرش ازدواج نکند. و کلاریس آرامش از دست رفتهاش را دوباره بازمییابد و جای ملخهای زشت را پروانههای زیبا میگیرند.
زیباترین صحنهی داستان، یعنی هجوم ملخها، ویران کردن گل و بوستان و به خاک سیاه نشاندن طبیعت با روال داستان سازگار نیست، چراکه زن معشوقش را از دست میدهد، ولی این از دست دادن معشوق به او آرامش میبخشد. حتی پسر نوجوان زن نیز که عاشق دختر امیل است، پس از رفتن آنان دل در گرو دخترکی دیگر میبندد و بحرانی که از سر نمیگذراند هیچ، بلکه به آرامش نیز دست مییابد. انگار نه انگار که پسرک نخستین عشقش را از دست داده است. زن به زندگی سنتی خود بازمیگردد و آرامش از دست رفتهی خود را با رفتن عشق باز مییابد. هنگامیکه چنین آرامشی در پایان داستان به تصویر کشیده میشود، دیگر این تصویر خاک سیاه چه ربطی به روال داستان دارد؟ تصویر بوستان ملخزده با سرخوردگی، یأس و بحران هماهنگتر است تا با آرامش و بحرانی که از سر گذشته است. ملخها با خود بحران کشندهای میآورند و پایانبخش بحران نیستند، مگر اینکه ملخها نماد خود عشق باشند.

سووشون
رمان سووشون نوشتهی سیمین دانشور در حوالی جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از سوی بیگانگان رخ میدهد. داستان تا حدودی جنگهای داخلی ایل و عشایر جنوب ایران و نیز دخالت بیگانگان بویژه دولت انگلیس را در منطقهی شيراز به عنوان بخشی از ایران به تصویر میکشد. صاحبمنصبان و مالکان بزرگ ایرانی یا از ترس جان و مال و یا بهخاطر منافع شخصی خود با بیگانگان همدستی دارند و نهتنها به فکر مردم و رعیت نیستند، بلکه با خودشیرینی در برابر بیگانگان و نیز حکام مستبد داخلی نان را نیز از مردم دریغ میکنند و اجازه میدهند تا گرسنگی و بیماری تا مغز استخوان مردم رسوخ کند.
سووشون از مطرحترین رمانهای دههی چهل شمسی است، نه تنها از نظر سبک داستاننویسی و کشش و شیوایی در نثر، بلکه در تجسم اندیشه و احساس زن ایرانی در جامعهی سنتی و بستهی چندین دههی گذشتهی ایران. نویسنده از شخصیتهای داستان خوبِ خوب و بدِ بد نمیسازد و ما شخصیت مطلقی در این داستان نمیبینیم، حتی در شخصیت یوسف، که جانش را در راه رعیتش از دست میدهد.
رمان از دید زری در شکل سوم شخص حکایت میشود. زری و یوسف دوقلوهای دختری دارند و نیز پسری بزرگتر. داستان با روز عقدکنان دختر حاکم آغاز میشود. خانوادهی حاکمی که از خودکامگی دست کمی از بیگانگان اشغالگر ندارد. در دورهی گرسنگی و قحطی جنگ جهانی دوم صنف نانوا نان بزرگی به حکمران شیراز هدیه داده. از همان صفحهی نخست داستان برخورد تند یوسف به این تشریفات آغاز میشود و زری نیز میبیند که همان حرفهای شوهرش را زیر لب با خود تکرار میکند. (م.ک. ص9)
با شدت گرسنگی و بیماری یوسف در برابر بیگانگان فعالتر میشود و با دوستان عمدهمالکش همقسم میشوند تا نان شهر را تأمین کند و نیز با نمایندگان شورشی عشایر نیز مذاکراتی انجام میدهد تا جبههی آنان را به سود خود عوض کند. در تمام این دید و بازدیدهای سیاسی مردانهی محرمانه، زری تنها برای پذیرایی به اتاق وارد میشود و اگر کمی بیشتر پیش مهمانان بماند، شوهر محترمانه عذر زنش را میخواهد.
و زری با خود میاندیشد: "آنها با هم حرف میزدند. با هم شوخی میکردند انگار نه انگار که زنی هم کنارشان نشسته. کار او این بود که نمکدان جلوشان بگذارد، یا جامشان را پر کند..." (ص198)
از سوی دیگر زری نشان میدهد که خانواده چطور از او موجودی نرم و ترسو ساخته که بهخاطر حفظ جان شوهر و آرامش خانواده او نیز در برابر خواستهای بیجای خانوادهی حاکم ایستادگی نمیکند، چراکه دیگر تنها نیست و خانواده دارد. مدارایی که ابتدا در برابر همسرش آموخته و آنرا با این جملات برای یوسف بازگو میکند: "پس بشنو، تو شجاعت مرا از من گرفتهای[...] آنقدر با تو مدارا کردهام که دیگر مدارا عادتم شده." (ص131)
زری میداند که خطر جدی است. اما زنی که در شصت،هفتاد سال پیش آموخته که تا شوهر از او پرسشی نکند، حرفی نزند و با تمام عشقی که در رمان از سوی این زوج به تصویر کشیده میشود، اما یوسف از جامعهی شدیداً مردسالار آن دوره بری نیست و وقعی به نظر زری نمیگذارد. پس دیری نمیگذرد که زری به سووشون مینشیند، با سه بچهی قد و نیمقد و کودکی در زهدان بر سوگ شوهرش که جانش را برای نان مردم میدهد.
پیش از کشتن یوسف، زری خطر را به نزدیکی غیر قابل تحملی حس میکند و وحشتش را اینگونه ترسیم میکند: "کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زائیدهاند یعنی خلق کردهاند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. [...] شاید مردها چون هیچوقت عملاً خالق نبودهاند، آنقدر خود را به آب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟" (ص195)
مقایسه ای کوتاه بین رمان من چراغ ها را خاموش می کنم و سووشون
رمان چراغها را من خاموش میكنم، رمان خوشخوان و خوشساختی است؛ از ايجاز موثری برخوردار است و از همه مهمتر صاحب آن امتياز نادری است كه در ميان آثار ادبی جديد كم ديده میشود، يعنی دارای نثری روان و كمغلط و گفتگوهايی واقعی است. در اين مختصر، قصد من آن است تا به شكلی مقايسهای و تطبيقی رمان زويا پيرزاد را با سووشون سيمين دانشور بسنجم. كاری در حد يك كالبد شكافی تطبيقی، و در اين راه سعی خواهم كرد تا از تعارف يا تعرض خودداری كنم.
با کمی دقت می توان گفت که زويا پيرزاد از بسياری از عناصر سووشون استفاده كرده و آنها را با تغييراتی كم و بيش در ساختار رمان خود جای داده است .
سووشون را میتوان يكی از تأثيرگذارترين رمانهای نوشته شده در ايران به حساب آورد. رمانی است سياسیايدئولوژيك با رنگ و فضای عاطفی و احساسی. كتابی كه در زمان انتشار، تأثير خود را بر روشنفكران و دانشجويان جوان آن دوران گذاشت و چاپهای متعدد آن تا زمان حاضر نشانگر ادامه تأثيرگذاری آن است. رمانی كه برای نويسندگان بسياری میتواند حسادت برانگيز هم باشد به اين معنی كه پس از خواندن آن ممكن است اين احساس به خواننده دست دهد كهای كاش نويسنده آن رمان او میبود! با اين جذابيتهايی كه رمان دارد، میخواهم بگويم كه استفاده از بعضی عناصر آن و يا حال و هوای آن میتواند وسوسه و دستمايه هر نويسندهای بشود و اين استفاده (نه تقليد) در تاريخ ادبيات جهان كاری بیسابقه و يا مذموم نيست. در ابتدای مقاله گفتم كه استفاده از بعضی عناصر توسط پيرزاد صورت گرفته، اما اين اشاره به معنی تناظر تك به تك همه افراد دو رمان با هم نيست و به هر عنوان، ما شاهد شخصيتهايی در هريك از دو رمانايم كه ربطی به آن ديگری ندارند. از ديگر سو، بعضی از شخصيتها و به ويژه روابط بين آنها، تأثيری آشكار بر فضای جهان داستان و طرح آن دارند. به عبارت بهتر، چنانچه درباره پرسوناژی از يك داستان، البته پرسوناژی تعيين كننده، بخواهيم داستانی ديگر خلق كنيم، چه بسا مجبور شويم كه بسياری از روابط آن را با ديگر عناصر داستان اصلی در داستان خود نيز ملحوظ كنيم و درنتيجه از آن عناصر ديگر نيز كمابيش استفاده كنيم.
فكر میكنم كه ابتدا بايد از زری و كلاريس آغاز كنم. شباهت زری و كلاريس در نوع روابط آنها با شوهران، فرزندان و خانههايشان بسيار آشكار است. هر دو با عشق، وسواس و نگرانی مواظب شوهران و فرزندان خودند و هر دو به مسائل خود بیتوجهاند و به خاطر همين بیتوجهی شايد، در حاشيه مسائل خانواده خود قرار میگيرند و به خاطر محافظهكاری ذهنی و تمايل به ايجاد آرامش، در بسياری اوقات از آنان دور میشوند. هر دو، سه فرزند دارند: دو دختر دو قلو و يك پسر نوجوان. شوهران هر دو به طور جداگانه فعاليتهايی دارند كه چندان خوشايند آنان نيست. در سووشون زری مطلقاً همراه فعاليتهای سياسی و مبارزه طلبانه و حتی كاری شوهر نيست. حتی هنگامی كه يوسف با دوستانش در خانه خود جلسه میگذارد و عزم بر «تصميمهای خطرناکی» دارند، زری با يك نهيبِ يوسف از اتاق بيرون میرود و «مردان» را به كار خود وامی گذارد.۱ اما در روبهروشدن با يك فاجعه، شخصيت او متحول میشود و سعی میكند تا در متن ماجرا قرار گيرد نه در حاشيه. كلاريس نيز نه تنها از كارهای آرتوش سردرنمیآورد (و نمیخواهد سردرآورد) بلكه در مسئله عاطفی پسرش، آرمن، مواجه با نوعی پرخاشگری میشود كه او را تا حد سرخوردگی از همه چيز پيش میبرد.۲ او نيز با گذراندن يك تجربه متزلزل عاطفی، به بازنگری در خود و اطرافيان میرسد. تا اينجای قضيه، نكته چندان چشمگيری شايد وجود نداشته باشد، يعنی آنكه مانند زری و كلاريس، صدها زن وجود دارند كه شباهتهايشان به هم مانع از ادعای الگوگيری يكی از روی ديگری میشود. اما در پيش اشاره شد كه بخشی از شباهتها را نوع روابط بين آدمها تعيين میكند.
مطلب از اين قرار است: هنگامی كه پيرزاد، كلاريس را در كنار آرتوش قرار میدهد كه تمايلات و فعاليتهای مبهمِ سياسی دارد (كه واقعاً هم به زور وارد طرح داستان شده است) و با بالانشينها در شركت نفت، همسايه نمیشود و از فقر در شطيط میگويد و به بسياری از مسائل روزمره بیتوجه است و متقابلاً نظرياتش نيز مطلقاً مورد توجه همسر و بستگان و دوستان او نيست، آن گاه حس میشود كه او نيز رنگی از شخصيت يوسف دارد و همراه با كلاريس يادآور يوسف و زری میشوند.
مثالی ديگر بزنم، وقتی شخصيتی مانند خانم سيمونيان خلق و وارد داستان میشود، طرز رفتار متفرعنانه او و نوع رفتار متناقض او با كلاريس ما را به ياد عزتالدوله در رمان سووشون میاندازد. اما ورود اميل و نوع صميميتی كه او با كلاريس برقرار میكند و از سوی ديگر شخصيت خود او كه از خشونت گريزان است و همصحبتی با كلاريس را بر مردان ديگر قصه ترجيح میدهد (درجايی به كلاريس میگويد: «باور كن تعارف نمیكنم. با هيچ كس اين همه حرف برای گفتن ندارم»)۳ خود به خود ما را به ياد حميد (پسر عزتالدوله و خواستگار اول زری) نمیاندازد؟ حميد وقار و شخصيت انسانی اميل را ندارد اما او نيز عاشق زری است و از خشونت گريزان. او در خاطرهگويی خود برای زری و سهراب يادآوری میكند كه «از لگدی كه تفنگ به ترقوه آدم میزند» دلش به هم میخورد.۴
از سوی ديگر، دوقلوها، كه آشكارا همان دو قلوهای رمان سووشوناند با اميلی آشنا میشوند تا آرمن كه به خاطر همان شباهتها خلق شده تا به نوعی همزاد خسرو شود، دل به اميلی ببندد تا او نيز نشانی از سحر را بيابد (با همان شيطنتها و گستاخیها و سركشیهايی كه شايد در يك دختر نوجوان ايرانی به ندرت ديده میشود و مگر نه اينكه سحر هم نامی زنانه است؟). در اين ميانه، مكانها و تاريخها نيز شكل دهندهاند. شيراز در بحبوحه اشغال متفقين تبديل به آبادان در كشاكش مسئله اصلاحات ارضی و وقايع بعد از آن میشود تا محملی برای فعاليتهای سياسی آرتوش پيدا شود.
در كنار اين افراد، شاهنده را در رمان چراغها را من... داريم كه يك جا هم فتوحی و هم مجيد در رمان سووشون است و همان احساس سرد و تمسخرآميز زری نسبت به فتوحی در رفتار كلاريس نسبت به شاهنده نيز مشاهده میشود. از شخصيتهای كناری میتوان به شباهت قابله انگليسی در سووشون و معلم پيانو (آن هم انگليسی) در چراغها را من... و تا حدی عمهخانم (خواهر يوسف) و مادر كلاريس اشاره كرد.
در اينجا میخواهم به نكتهای اشاره كنم. اين قول كه نويسنده میبايد تجربه زيستی خود را وسعت دهد تا جهان داستانی خود را بتواند وسعت دهد هميشه بر سر زبان اهل ادبيات است. نمونههايی مانند همينگوی يا گارسيا ماركز نيز در قله اين طرز تفكر قرار دارند؛ نمونههايی كمياب و حسرتبرانگيز با تجربههايی بسيار زياد و متنوع در زندگی. در ادبيات معاصر (شايد بهتر است بگويم خيلی معاصر!) ايران كمبود تنوع تجربه در نزد نويسندگان بسيار آشكار است. و اگر پای مقايسهای از اين دست كه انجام شد نيز به ميان آيد اين نقيص بيشتر به چشم میآيد. دو رمان يادشده هر دو رمانهايی خوشخوان و خوشساختاند. اما نكته مورد اشاره، يعنی اختلاف در ميزان تجربههای زيستی دو نويسنده، در محتوای كلیاثر، تحول شخصيتها و در مضمون تعليقها خود را بروز میدهد. در آخر داستان سووشون، زری از يك زن بیدست و پای كدبانو، تبديل میشود به زنی كه به خاطر دفاع از حق پايمال شده شوهرش و خون به ناحقريخته او در مقابل برادر شوهر (كه بزرگتر است و احترامش واجب) میايستد و جماعتی را به درگيری با نظاميان میكشاند و به نوعی تبديل به يك مبارز میشود. تعليقها نيز بر سر آن است كه آيا يوسف در راه عقايدش جان میگذارد يا نه، عاقبت كار ملك سهراب چه میشود و... . اما در چراغها را من... ، كلاريس از همان زنِ كدبانوی گوشهنشين (كه ذكرش رفت) تبديل میشود به زن كدبانوی گوشهنشينی كه عضويت در يك NGO را میپذيرد! قصد من تمسخر و يا دست كم گرفتن هيچگونه فعاليت يا ارزشگذاری برای آنها نيست، بلكه میخواهم بگويم كه با تجربه زيستی محدود، دامنه زندگی و تحول در اين دامنه نيز محدود میشود. تعليقها نيز در رمان پيرزاد ناشی از همين محدوديت است. اميل به كلاريس چه میخواهد بگويد؟ آيا آليس با يوپ ازدواج میكند تا كلاريس هم راحت شود؟ و چيزهايی از اين دست. البته تأثير حال و هوای زمان نگارش و انتشار دو اثر بر طرز نگرش و تفكر نويسندگان آن نيز مهم است و اينكه در آن روزگاران تحول میبايد سياسی میبود تا جدی گرفته شود و سنگينی بار تفكر سياسی بر حال و هوای كلی آثار ادبی دهه ۴۰ و ۵۰ محتوای آنها را شكل میداد. اما تصور میشود كه اصل قضيه همان تجربه زيستی است. مثالهايی بزنم:
در هر دو كتاب با تعدادی اصطلاح كه كمابيش مخصوص همان محل اتفاق داستان است و با واژگانی كه مخصوص محتوای داستان است روبهروييم. در سووشون، گذشته از اصطلاحهايی كه كاملاً مربوط به لهجه شيرازی است مانند «گراته گرفتن» يا «عنككردن»، با اين نوع واژگان مواجهيم: «سووشون» (سياووشان)، «سياهچادر»، «قشقايی خاكی و بادی»، «فارسیمدان و اژدهاكش» (هر دو از تيرههايی قشقايی)، «محله مردستان»، «خانه حاكم»، «سرجنت زينگر» (جاسوس انگلستان)، «مك ماهون وايرلند»، «جنگ»، «ياغی»، «تفنگ»، «عشق»، «شجاعت»، «ترس» و... . فضاها نيز به همين وسعت است و از باغ يوسف و زری گرفته تا خانه حاكم و چادر ايلخانی و توصيف مراسم سياووشان و جنگ بين ايلات و ارتش و مهرورزی يوسف و زری را دربر میگيرد. واژگانی كه در چراغها را من... به كار میرود، گذشته از اصطلاحهای انگليسی كه در نزد اهالی آبادان معمول است از اين قبيلاند: «عصرانه بچهها»، «صبحانه»، «مهمانی»، نام شكلاتهای مختلف مانند «اسمارتيز» و «بيسكويت نايس» (و از اين قبيل)، نام انواع غذاها، «نماگرد»، «بريم»، «بوارده» و غيره. اگرچه پيرزاد در فضاسازی داخلی و روابط بين افراد در داخل فضای خانه و خانواده و دوستان نزديك بسيار موفق است اما متأسفانه يك توصيف سرراست و روشن حتی از مكانهايی كه نام میبرد نمیدهد و از فضای داخلی كه بيرون میآيد بسيار شتابزده به همان فضای آشنا و مطمئن خانه باز میگردد. توجه كنيد به فصل رفتن زری به ديوانهخانه و فصل بازگويی كلاريس از خاطره «نماگرد». در حقيقت قصد از بازكردن اين بحث اشاره به ضعف پيرزاد در توصيف و فضاسازی نيست (كه چنين هم نيست) بلكه تأكيد بر تنوع تجربههای زيستی نويسنده و تأثير اين گونهگونی بر توليد ادبی اوست. در پايان، نكتهای را يادآور شوم: كلاريس، پس از اينكه نوعی رابطه غير متعارف را تجربه میكند، متحول میشود و گويی كه شروع و پايان اين رابطه نوعی كاتاليزور است برای اينكه كلاريس به بازبينی خود و اطرافيان بپردازد و سرانجام سعی میكند تا در فعاليتی اجتماعی نيز شركت جويد. گويی اين تحول و واقعه، اشاره ناخودآگاه نويسنده است بر همان مسئلهای كه گفتيم: وسعت تجربه زيستی!
نتیجه گیری
از آنجا که در رمان چراغها را من خاموش میکنم، شخصیت اصلی داستان، زنی خانهدار است، پرداخت بیش از اندازه به جزئیات خانهداری و کارهای سنتی زنان در داستان، هرچند که همچون کار خانه خستهکننده است، اما میتواند قابل قبول باشد و بیگانه به نظر نمیرسد. این جزئیات در عادت میکنیم اما بیگانه به نظر میرسند، چراکه شخصیت اصلی داستان زنی است که زندگی خود و خانواده را اداره میکند و تصویرسازی در این داستان، پرداخت به اشیاء، طبیعت و کُنشهای دیگری را میطلبد که جایش در داستان خالی است.
منابع:
http://www.noufe.com/persish/naghd/text/adatmikonim.htm
www.mostafamastoor.com/litratur1.htm























